حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس

حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس

بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس

ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس

رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس

سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس
دیدگاه ها (۲)

حلالم کن اگر روزی ز دستت دانه میچیدم تمام دل خوشیهارا به چش...

زد هوایت بر سرم، سرتاسرم را باد برد تا قلم در دست غم شد ، جو...

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ﮐﺮﺩﻡﺍﺯ ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻧﺎﺯ ﻭ ﺍﺩﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ...

نشنیدی که دلم گفت بمان ایست نروبه خدا وقت خدا حافظی ات نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط