دوتا لاشه که بدتر از سگ های ولگرد شده اند .
دوتا لاشه که بدتر از سگ های ولگرد شده اند .
خیابان های خلوت را و پنجره های خاموش را میبینند .
صدای باد را میشنوند .
صدای جا به جا شدن برگ ها را
گاهی نور شدیدی روی خیابان میافتد، صدایی نزدیک میشود، ماشینی عبور میکند و باد سردی پشت سرش میوزد.
ساختمان ها بلندتر و افق پشتشان ناپیدا میشود . فقط قلبی را که پشت سینه، پشت یک تپه بغض، دفن شده، شکسته و اذیت میکند.
و باد هم به آن میخورد، نور چراغ ها هم...
اما بیرون آمدن از این تنهایی کار هرکسی نیست!
کار آن لاشه هاست .
یکی او و دیگری همراهش ، تنهایی !
خیابان های خلوت را و پنجره های خاموش را میبینند .
صدای باد را میشنوند .
صدای جا به جا شدن برگ ها را
گاهی نور شدیدی روی خیابان میافتد، صدایی نزدیک میشود، ماشینی عبور میکند و باد سردی پشت سرش میوزد.
ساختمان ها بلندتر و افق پشتشان ناپیدا میشود . فقط قلبی را که پشت سینه، پشت یک تپه بغض، دفن شده، شکسته و اذیت میکند.
و باد هم به آن میخورد، نور چراغ ها هم...
اما بیرون آمدن از این تنهایی کار هرکسی نیست!
کار آن لاشه هاست .
یکی او و دیگری همراهش ، تنهایی !
- ۵۰
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط