تاریکی در روز

**تاریکی در روز**
#PART_9
#Jeon_rina

مهمونی مثل همیشه بود: پر از لبخندهای ساختگی، دست‌دادن‌های محکم اما دروغین، و نگاه‌هایی که بیشتر از کلمات حرف می‌زدند. مردان با صدای بلند درباره معاملات حرف می‌زدند، زنان با جواهرات سنگین‌شان مثل پرنده‌های رنگارنگ در اطراف می‌چرخیدند، و همه منتظر بودند ببینند جونگ‌کوک امشب چه کارت جدیدی رو می‌کند.

میا کنار او ایستاده بود، لیوان شامپاین در دست، بدون اینکه جرعه‌ای بنوشد. جونگ‌کوک با یکی از چینی‌ها حرف می‌زد؛ مردی کوتاه‌قد با عینک گرد و لبخندی که به چشم نمی‌رسید. بحث درباره محموله جدید بود، اما نگاه جونگ‌کوک هر چند ثانیه یک بار به میا می‌افتاد. انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز آنجا است. هنوز مال اوست.

یک زن جوان – موهای بلوند پلاتینه، لباس قرمز تنگ، لب‌های برجسته – نزدیک آمد. مستقیم به جونگ‌کوک نگاه کرد و با صدای نرم گفت:
«آقای جئون... خیلی وقته ندیدمتون.»

جونگ‌کوک حتی سرش را کامل برنگرداند.
«آره. مشغول بودم.»

زن لبخند زد، دستش را روی بازوی جونگ‌کوک گذاشت.
«شنیدم امشب همراه آوردین...»

نگاهش به میا افتاد. از بالا تا پایین اندازه گرفت؛ مثل کسی که دارد قیمت چیزی را می‌پرسد.

میا ابرو بالا انداخت. بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان را آرام روی میز کنار گذاشت و یک قدم جلوتر آمد. درست جلوی زن ایستاد.

«اگه می‌خوای دستش رو لمس کنی، حداقل اول بپرس. بعضی چیزا دیگه مال کسی هستن.»

صدایش آرام بود، اما تیزی‌اش مثل چاقو برید.

زن لحظه‌ای جا خورد. بعد خندید؛ خنده‌ای عصبی.
«وای... چقدر محافظت‌کننده.»

جونگ‌کوک دست زن را آرام اما قاطع از بازویش برداشت.
«برو سر جات، سارا. امشب حوصله بازی ندارم.»

سارا لب ورچید، اما عقب رفت. نگاه آخرش به میا پر از کینه بود.

جونگ‌کوک به میا چرخید. چشمانش تنگ شده بود؛ ترکیبی از خشم و چیزی شبیه... لذت.

«فکر نمی‌کردم این‌قدر زود زبونت رو دربیاری.»

میا شانه بالا انداخت.
«گفتی فقط لبخند بزنم و کنار تو بمونم. لبخند زدم. حالا چی؟»

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد. نفسش روی گونه میا خورد.
«حالا باید ساکت بمونی. چون اگه باز دهنت رو باز کنی، مجبور می‌شم خودم ساکتت کنم.»

میا مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
«چطور؟ با دست؟ با دهن؟ یا با همون نگاه مرگبارت؟»

جونگ‌کوک لحظه‌ای هیچ نگفت. فقط نفس عمیقی کشید. انگشتش را آرام روی لب پایین میا کشید؛ حرکتی آهسته، تقریباً نوازش‌گونه، اما پر از تهدید.

«هر کدوم که لازم باشه.»

قلب میا تند زد. نه از ترس. از گرمایی که ناگهان در تمام بدنش پخش شد. چیزی که نباید احساس می‌کرد. چیزی که سال‌ها سعی کرده بود دفن کند.

ناگهان صدای موسیقی تغییر کرد. یک والس آهسته شروع شد. جونگ‌کوک دست میا را گرفت و بدون اجازه او را به سمت پیست رقص کوچک وسط سالن کشاند.

«چی کار می‌کنی؟»

«رقص. امشب باید نشون بدیم همه چیز تحت کنترله.»

میا مقاومت نکرد. دست چپش را روی شانه جونگ‌کوک گذاشت، دست راستش در دست او. جونگ‌کوک دست دیگرش را روی کمر میا گذاشت؛ دقیقاً جایی که پوست برهنه بود. انگشتانش گرم بودند. خیلی گرم.

آن‌ها شروع به حرکت کردند. آهسته، هماهنگ، مثل دو نفر که سال‌ها با هم تمرین کرده‌اند. نگاه همه روی‌شان بود. جونگ‌کوک سرش را کمی پایین آورد، لب‌هایش نزدیک گوش میا.

«می‌دونی چرا امشب این لباس رو برات انتخاب کردم؟»

میا نفسش را نگه داشت.
«چون می‌خوای منو مثل یه شیء نشون بدی.»

جونگ‌کوک خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تاریک.
«نه. چون می‌خواستم همه بدونن که حتی اگه بخوام، نمی‌تونم ازت چشم بردارم.»

میا لحظه‌ای مکث کرد. پایش روی پای جونگ‌کوک رفت – نه تصادفی.

«دروغ نگو. تو فقط می‌خوای کنترل کنی.»

جونگ‌کوک او را محکم‌تر به خودش چسباند. فاصله‌شان صفر شد. بدن‌هایشان کاملاً به هم چسبیده بود.

«کنترل؟ آره. ولی نه فقط تو رو. خودم رو هم.»

موسیقی تمام شد. همه دست زدند. اما جونگ‌کوک رهایش نکرد. هنوز نگهش داشته بود.

«می‌خوام بریم خونه.»

میا به چشمانش نگاه کرد.
«چرا؟ مهمونی تازه شروع شده.»

جونگ‌کوک لبخند زد؛ لبخندی که این بار واقعی بود. خطرناک، اما واقعی.

«چون اگه بیشتر بمونیم، نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم.»

میا نفس عمیقی کشید.
«پس ببرم خونه.»

جونگ‌کوک لحظه‌ای به او خیره شد. بعد دستش را گرفت و بدون خداحافظی با کسی، به سمت در رفتند.

ماشین منتظر بود. شب هنوز تمام نشده بود.
و خط قرمزهایی که تا حالا نگه داشته بودند، داشتند یکی‌یکی محو می‌شدند.

شرط:
20 لایک
20 کامنت
دیدگاه ها (۲۲)

**تاریکی در روز** #PART_8 #Jeon_rinaماشین مشکی در سکوت شب ...

دوستت دارم مثل افسرده ای کهخودکشی را دوست دارد :) @xa.rwin

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط