p13

مینهو که می‌دانست یونا چقدر نسبت به خون و درد حساس است، بلافاصله او را در آغوشش نشاند. او یونا را پشت به سینه‌اش قرار داد، طوری که یونا بتواند از او پناه بگیرد. مینهو با صدایی که حالا مثلِ یک ملودیِ آرام‌بخش بود، در گوشش زمزمه کرد:«یونا… فقط چشمات رو ببند پرنسسم. به من فکر کن. وقتی چشمات رو می‌بندی، درد کمتر می‌شه. باشه؟ فقط چشمات رو ببند…»یونا، در حالی که دست‌هایش را دورِ گردنِ مینهو حلقه کرده بود و سرش را روی شانه‌ی او گذاشته بود، با چشم‌های بسته، اجازه داد دکتر کارش را انجام دهد. مینهو همزمان که اجازه می‌داد دکتر زخم را جابه‌جا کند، با دستِ دیگرش، با نهایتِ ملایمت، موهای یونا را نوازش می‌کرد. هر بار که یونا از دردِ استخوان، بدنش را منقبض می‌کرد، مینهو او را محکم‌تر در آغوش می‌گرفت و زمزمه می‌کرد: «در اومد… تموم شد… آروم باش… من اینجام.» ساعتی گذشت مینهو، با لباسی که کمی آشفته به نظر می‌رسید، با وقار اما با فکری که جای دیگری بود، پشت میز صبحانه نشسته بود. بنگچان هم روبروی او بود، با همان نظمِ همیشگی؛ قهوه‌اش را می‌نوشید و روزنامه‌ی دیجیتالش را چک می‌کرد.مینهو نگاهی به صندلیِ خالیِ کنار خودش انداخت. چشم‌هایش مدام به سمت راهرو می‌رفت. سکوتِ بیش از حدِ خانه، او را عصبی می‌کرد.با صدای بلند، اما نه از روی عصبانیت، بلکه از روی نگرانی، صدا زد:«یونا! بیا صبحانه بخور.»چند لحظه گذشت. هیچ صدایی نیامد. مینهو اخمی کرد و رو به بنگچان گفت: «بازم که نیومد…»بنگچان بدون اینکه سرش را از صفحه نمایش بگیرد، با لحنی خونسرد گفت: «شاید هنوز درد پاش اذیتش می‌کنه.»مینهو زیر لب غرید: «اگه درد داشت که باید می‌اومد پیش من…» او دوباره صدا زد: «یونا! بیا دیگه»صدای ضعیفی از انتهای راهرو آمد. یونا، در حالی که با تکیه بر دیوار به آرامی حرکت می‌کرد و خرگوشش هم در آغوشش بود، خودش را به سالن رساند. چهره‌اش کمی بی‌حال بود.«خوردم… من صبحونه خوردم، اشتها ندارم…»مینهو ابروهایش را در هم کشید. او یونا را بهتر از هر کسی می‌شناخت. نگاهی تیز و نافذ به یکی از خدمتکارانی که داشت ظرف‌ها را می‌چید، انداخت. نگاهی که یعنی: «دروغ نگو، راستش رو بگو.»خدمتکار با کمی استرس، نگاهش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید قربان… ولی ایشون واقعاً صبحانه نخوردن. فقط… فقط یه لیوان شیر خوردن.»مینهو نفسش را با صدا بیرون داد. نگاهش را به سمت یونا چرخاند. لحنش از حالت ملایم خارج شد و کمی جدی شد، اما هنوز گرم بود:«یونا، با یه لیوان شیر که صبحونه در نمیاد. پاشو بیا بشین سر میز، مثل یه آدم درست و حسابی یه ذره غذا بخور.»
دیدگاه ها (۰)

p14

p15

p12

p11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط