پارت ۲۲
پارت ۲۲
از زبون نفس
تقریبا سکته زدم خون اشام پرید سمت هلیا و داشت از خونش میخورد . ثل من پشتش ایستاده بود . تو شوک بودم . اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم هلیا ام همینطور جیغ و دست و پا میزد . انگار ارشام هم قصد برداشتن اون میخو از تو کیفش نداشت یه لحظه به خودم اومدم فورا میخ و که تو دستم مشت شده بود رو فرو کردم تو قلب همون خون اشام . یه داد ترسناکی زد و یکم خون بالا اورد و افتاد و ... تموم کرد رنگ به هیچ جای بدنش نداشت و سبز شده بود قیافه اش ترسناک تر از قبل شده بود . یه دفعه میخ از دستم افتاد و همه به هم نگاه کردیم . هلیا بیهوش شده بود و متین نگه داشته بودش .
الان نمیدونستم بخندم یا گریه کنم . ولی اخرش اشکام راه خودشون رو پیدا کردن . در عین حال هم میخندیدم . هلیا ام بعد یه مدت به هوش اومد که ارشام گفت : چون در حین خوردن خونش خون اشام مرده ؛ هلیا زنده شده .
همه یه جور خاصی نگاهم میکردن . نگاه هاشون تحسین برانگیز بود . دویدم و هلیا رو بغل کردم . بعد یه مدت ترنم هم از شوک دراومد و بغلم کرد . پسرا ام همدیگه رو بغل کردن .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ارشام
خیلی خوشحال بودم و اصلا تو پوست خودم نمی گنجیدم . بلاخره از این مخمصه نجات پیدا کردیم .
نفس : حالا با این عمارت چیکار کنیم؟
رادوین : منظورت چیه ؟
نفس: خب این الان پر جنازه است
من : اتیشش میزنیم .
ترنم : چی؟میخوای این خونه به این بزرگی رو اتیش بزنی؟مگه میشه ؟
من: معلومه از مردم روستا هم کمک میگیریم .
ترنم : اهان اون وقت بهشون میگی چرا داریم این خونه به این بزرگی رو اتیش میزنیم ؟
من: تا چند وقت دیگه همه درباره این خونه خبردار میشن . و البته با اون عکسایی که ما گرفتیم .
ترنم : کی اتیش میزنیم؟
من: صبح .
متین : داداش تروخدا الان ساعت ۵ بزار یه دو ساعت بخوابیم بعد ...
رادوین : خب عصری بریم . هوم ؟
هلیا : بعد یه سوال چه جوری اتیش رو خاموش میکنیم ؟
من : یه ماشین میگیریم و خاک روش خالی میکنیم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون متین (فردا صبح)
میدونستم که همین روزا وقتشه که برم و بهش بگم . چون بعد این ماموریت دیگه پشت گوشمو دیدم هلیا رو هم دیدم .
ولی اول خوبه به رادوین و ارشام بگم ؟ نه بابا خودم فقط به هلیا بگم . گیج بودم. میدوستم که اتاقو متر کردم .
رادوین : متین خان قصد نداری بشینی؟
من : هان؟ .. اهان باش
دوباره شروع کردم به راه رفتن
رادوبن : چهقدر گوش کردی .
من : هان ؟ آ اره .
ارشام : متین چیزی شده؟
من : اره .. هان ....نه
ارشام : منم خرو اسکل ؟
من : اره
ارشام : ای کوفت و اره بگیر بشین ببینم چته.
از دست سوال هاشون کلافه شدم و نشستم و همه چی رو براشون گفتم همه چی رو .. ولی انگار اونا هم با من همدرد بودن ...
از زبون نفس
تقریبا سکته زدم خون اشام پرید سمت هلیا و داشت از خونش میخورد . ثل من پشتش ایستاده بود . تو شوک بودم . اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم هلیا ام همینطور جیغ و دست و پا میزد . انگار ارشام هم قصد برداشتن اون میخو از تو کیفش نداشت یه لحظه به خودم اومدم فورا میخ و که تو دستم مشت شده بود رو فرو کردم تو قلب همون خون اشام . یه داد ترسناکی زد و یکم خون بالا اورد و افتاد و ... تموم کرد رنگ به هیچ جای بدنش نداشت و سبز شده بود قیافه اش ترسناک تر از قبل شده بود . یه دفعه میخ از دستم افتاد و همه به هم نگاه کردیم . هلیا بیهوش شده بود و متین نگه داشته بودش .
الان نمیدونستم بخندم یا گریه کنم . ولی اخرش اشکام راه خودشون رو پیدا کردن . در عین حال هم میخندیدم . هلیا ام بعد یه مدت به هوش اومد که ارشام گفت : چون در حین خوردن خونش خون اشام مرده ؛ هلیا زنده شده .
همه یه جور خاصی نگاهم میکردن . نگاه هاشون تحسین برانگیز بود . دویدم و هلیا رو بغل کردم . بعد یه مدت ترنم هم از شوک دراومد و بغلم کرد . پسرا ام همدیگه رو بغل کردن .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ارشام
خیلی خوشحال بودم و اصلا تو پوست خودم نمی گنجیدم . بلاخره از این مخمصه نجات پیدا کردیم .
نفس : حالا با این عمارت چیکار کنیم؟
رادوین : منظورت چیه ؟
نفس: خب این الان پر جنازه است
من : اتیشش میزنیم .
ترنم : چی؟میخوای این خونه به این بزرگی رو اتیش بزنی؟مگه میشه ؟
من: معلومه از مردم روستا هم کمک میگیریم .
ترنم : اهان اون وقت بهشون میگی چرا داریم این خونه به این بزرگی رو اتیش میزنیم ؟
من: تا چند وقت دیگه همه درباره این خونه خبردار میشن . و البته با اون عکسایی که ما گرفتیم .
ترنم : کی اتیش میزنیم؟
من: صبح .
متین : داداش تروخدا الان ساعت ۵ بزار یه دو ساعت بخوابیم بعد ...
رادوین : خب عصری بریم . هوم ؟
هلیا : بعد یه سوال چه جوری اتیش رو خاموش میکنیم ؟
من : یه ماشین میگیریم و خاک روش خالی میکنیم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون متین (فردا صبح)
میدونستم که همین روزا وقتشه که برم و بهش بگم . چون بعد این ماموریت دیگه پشت گوشمو دیدم هلیا رو هم دیدم .
ولی اول خوبه به رادوین و ارشام بگم ؟ نه بابا خودم فقط به هلیا بگم . گیج بودم. میدوستم که اتاقو متر کردم .
رادوین : متین خان قصد نداری بشینی؟
من : هان؟ .. اهان باش
دوباره شروع کردم به راه رفتن
رادوبن : چهقدر گوش کردی .
من : هان ؟ آ اره .
ارشام : متین چیزی شده؟
من : اره .. هان ....نه
ارشام : منم خرو اسکل ؟
من : اره
ارشام : ای کوفت و اره بگیر بشین ببینم چته.
از دست سوال هاشون کلافه شدم و نشستم و همه چی رو براشون گفتم همه چی رو .. ولی انگار اونا هم با من همدرد بودن ...
- ۵.۱k
- ۱۰ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط