بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۲
شیشههای شکسته روی زمین پخش شده بودند و صدای جیغ مشتریهای کافه فضا را پر کرده بود. جونگ کوک در یک حرکت آوا را پشت ستون کشید و با نگاه اطراف را بررسی کرد. جیمین هم اسلحهاش را بیرون آورد و به سمت در خروجی رفت، اما از مهاجم خبری نبود.
جونگ کوک پاکت مشکی را از روی زمین برداشت. داخلش فقط یک فلش و یک کاغذ تاخورده بود. روی کاغذ با خطی درشت نوشته شده بود: «اگر حقیقت را میخواهی، فلش را باز کن... اما آمادهی از دست دادن اعتمادت باش.» آوا با دیدن جمله، بیاختیار اخم کرد.
سه نفر بلافاصله کافه را ترک کردند و سوار ماشین شدند. جونگ کوک بدون حرف رانندگی میکرد و آوا فلش را در دستش میچرخاند. هیچکدام جرئت نداشتند آن را همانجا باز کنند؛ انگار هر دو میترسیدند حقیقت، همهچیز را تغییر دهد.
چند دقیقه بعد به یک پارکینگ متروکه رسیدند؛ جایی که قبلاً هم از آن بهعنوان مخفیگاه استفاده کرده بودند. جیمین لپتاپ را روشن کرد و فلش را به آن وصل کرد. صفحه برای چند ثانیه سیاه ماند و بعد، یک ویدئوی قدیمی شروع به پخش شد.
تصویر مربوط به هفت سال قبل بود. چند نوجوان در یک مرکز آموزشی مخفی دیده میشدند که پشت کامپیوترها نشسته بودند. دوربین روی چهرهی یکی از آنها زوم کرد و آوا نفسش را حبس کرد؛ آن دختر، خودش بود... اما خیلی جوانتر.
جونگ کوک با ناباوری به صفحه خیره ماند. آوا آرام گفت: «من... چیز زیادی از اون دوران یادم نیست.» صدایش میلرزید. «فقط یادمه یه روز فرار کردم و بعد از اون، همهچیز برام مبهم شد.»
ویدئو ادامه پیدا کرد. صدای مردی از پشت دوربین شنیده شد: «بازیکن شماره هفت، باهوشترین عضو پروژه.» درست همان لحظه، تصویر برای چند ثانیه روی چهرهی کانگ تهجون ثابت ماند؛ او کنار آوا ایستاده بود و چیزی به او یاد میداد.
سکوت سنگینی بین هر سه نفر افتاد. جونگ کوک نمیدانست چه بگوید. ذهنش پر از سؤال بود، اما وقتی به آوا نگاه کرد، فقط ترس و آشفتگی را در چهرهی او دید. برای همین، برخلاف همیشه، هیچ بازجوییای نکرد.
آوا سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت: «اگه بعد از دیدن این ویدئو دیگه نتونی بهم اعتماد کنی... درکت میکنم.» انگشتهایش از استرس به هم گره خورده بودند و حتی حاضر نبود به چشمان جونگ کوک نگاه کند.
جونگ کوک چند قدم به او نزدیک شد. برای چند لحظه فقط سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: «آدمها رو با گذشتهشون قضاوت نمیکنم... با انتخابهایی که امروز میکنن قضاوتشون میکنم.» آوا آهسته سرش را بالا آورد و نگاهش برای چند ثانیه در نگاه جونگ کوک گم شد.
همان لحظه جیمین صدایشان زد. «بچهها... یه چیز دیگه هم توی فلش هست.» هر دو به سمت لپتاپ برگشتند. این بار یک نقشه روی صفحه ظاهر شده بود؛ نقشهی ساختمانی در حاشیهی سئول، و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهید بازیکن شماره یک را پیدا کنید... امشب به اینجا بیایید.»
جونگ کوک آرام نفسش را بیرون داد و کلید ماشین را برداشت. حس میکرد هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک میشوند، فاصلهشان با مرگ هم کمتر میشود. اما این بار، قبل از حرکت، فقط یک نگاه کوتاه به آوا انداخت؛ نگاهی که برای اولین بار، بیشتر از شک، از نگرانی و اعتماد حرف میزد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۲
شیشههای شکسته روی زمین پخش شده بودند و صدای جیغ مشتریهای کافه فضا را پر کرده بود. جونگ کوک در یک حرکت آوا را پشت ستون کشید و با نگاه اطراف را بررسی کرد. جیمین هم اسلحهاش را بیرون آورد و به سمت در خروجی رفت، اما از مهاجم خبری نبود.
جونگ کوک پاکت مشکی را از روی زمین برداشت. داخلش فقط یک فلش و یک کاغذ تاخورده بود. روی کاغذ با خطی درشت نوشته شده بود: «اگر حقیقت را میخواهی، فلش را باز کن... اما آمادهی از دست دادن اعتمادت باش.» آوا با دیدن جمله، بیاختیار اخم کرد.
سه نفر بلافاصله کافه را ترک کردند و سوار ماشین شدند. جونگ کوک بدون حرف رانندگی میکرد و آوا فلش را در دستش میچرخاند. هیچکدام جرئت نداشتند آن را همانجا باز کنند؛ انگار هر دو میترسیدند حقیقت، همهچیز را تغییر دهد.
چند دقیقه بعد به یک پارکینگ متروکه رسیدند؛ جایی که قبلاً هم از آن بهعنوان مخفیگاه استفاده کرده بودند. جیمین لپتاپ را روشن کرد و فلش را به آن وصل کرد. صفحه برای چند ثانیه سیاه ماند و بعد، یک ویدئوی قدیمی شروع به پخش شد.
تصویر مربوط به هفت سال قبل بود. چند نوجوان در یک مرکز آموزشی مخفی دیده میشدند که پشت کامپیوترها نشسته بودند. دوربین روی چهرهی یکی از آنها زوم کرد و آوا نفسش را حبس کرد؛ آن دختر، خودش بود... اما خیلی جوانتر.
جونگ کوک با ناباوری به صفحه خیره ماند. آوا آرام گفت: «من... چیز زیادی از اون دوران یادم نیست.» صدایش میلرزید. «فقط یادمه یه روز فرار کردم و بعد از اون، همهچیز برام مبهم شد.»
ویدئو ادامه پیدا کرد. صدای مردی از پشت دوربین شنیده شد: «بازیکن شماره هفت، باهوشترین عضو پروژه.» درست همان لحظه، تصویر برای چند ثانیه روی چهرهی کانگ تهجون ثابت ماند؛ او کنار آوا ایستاده بود و چیزی به او یاد میداد.
سکوت سنگینی بین هر سه نفر افتاد. جونگ کوک نمیدانست چه بگوید. ذهنش پر از سؤال بود، اما وقتی به آوا نگاه کرد، فقط ترس و آشفتگی را در چهرهی او دید. برای همین، برخلاف همیشه، هیچ بازجوییای نکرد.
آوا سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت: «اگه بعد از دیدن این ویدئو دیگه نتونی بهم اعتماد کنی... درکت میکنم.» انگشتهایش از استرس به هم گره خورده بودند و حتی حاضر نبود به چشمان جونگ کوک نگاه کند.
جونگ کوک چند قدم به او نزدیک شد. برای چند لحظه فقط سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: «آدمها رو با گذشتهشون قضاوت نمیکنم... با انتخابهایی که امروز میکنن قضاوتشون میکنم.» آوا آهسته سرش را بالا آورد و نگاهش برای چند ثانیه در نگاه جونگ کوک گم شد.
همان لحظه جیمین صدایشان زد. «بچهها... یه چیز دیگه هم توی فلش هست.» هر دو به سمت لپتاپ برگشتند. این بار یک نقشه روی صفحه ظاهر شده بود؛ نقشهی ساختمانی در حاشیهی سئول، و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهید بازیکن شماره یک را پیدا کنید... امشب به اینجا بیایید.»
جونگ کوک آرام نفسش را بیرون داد و کلید ماشین را برداشت. حس میکرد هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک میشوند، فاصلهشان با مرگ هم کمتر میشود. اما این بار، قبل از حرکت، فقط یک نگاه کوتاه به آوا انداخت؛ نگاهی که برای اولین بار، بیشتر از شک، از نگرانی و اعتماد حرف میزد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۰۴
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط