+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.53⭐
(از زبون نویسنده)
هوا تو خونه سنگینتر از همیشه بود. جونگ کوک هنوز زانو زده بود وسط اتاق، سرش پایین، مشتش خونآلود. ا.ت تو گوشه اتاق کز کرده بود و هقهق گریه میکرد. جیمین بینشون ایستاده بود و سعی میکرد جو رو کنترل کنه.
یهو گوشی جونگ کوک زنگ خورد. شماره یونگی بود.
جونگ کوک با دست لرزان جواب داد:
- چی شده؟
صدای یونگی از اون طرف خط پر از استرس بود:
🐱کوک... بد خبره. پارک و مردای سیاهپوشش فهمیدن ا.ت پیش توئه. نه تنها فهمیدن، بلکه فیلم ازت گرفتن وقتی تو ماشین داشتی بغلش میکردی. الان دارن تو گروههای تلگرامی مافیا پخش میکنن. میگن "جونگ کوک عاشق دختر همون خانوادهای شده که باید نابودش میکرد."
جونگ کوک رنگش پرید. گوشی رو محکم گرفت.
- لعنتی... چقدر پخش شده؟
«زیاد. خیلی زیاد. پارک همین الان پیام داده. گفته "اگه جونگ کوک اینقدر ضعیف شده، وقتشه تاجشو بگیریم." همه دشمنات دارن جمع میشن کوک. ا.ت الان تبدیل به ضعف بزرگ تو شده.»
جونگ کوک بلند شد. صورتش از خشم و نگرانی پر شده بود. نگاهش افتاد به ا.ت که هنوز تو گوشه اتاق میلرزید.
(با صدای خشن و خطرناک)
- همه محافظا رو خبر کن. خونه رو قفل کنین. هیچکس حق نداره نزدیک بشه.
جیمین سریع پرسید: 🐥چی شده؟
جونگ کوک گوشی رو پرت کرد رو میز و با صدای بلند گفت:
(عصبانی و نگران)
- دشمنام فهمیدن. فهمیدن که من... عاشقشم. حالا ا.ت دیگه فقط یه دختر نیست... هدف اصلیه. اگه بخوان به من ضربه بزنن، از طریق ا.ت میزنن.
ا.ت که این حرفو شنید، بیشتر جمع شد و با صدای لرزان گفت:
(ا.ت ترسیده)
+ من... من چیکار کردم؟ چرا همیشه من؟!
جونگ کوک سریع رفت سمتش، ولی وقتی ا.ت جیغ کشید و عقبتر رفت، وایساد. دستاشو بالا گرفت:
(آروم اما پر از فشار)
- ا.ت... الان دیگه فرق داره. اونا میان دنبالت. اگه بگیرنت، نه فقط من... تو رو هم زنده نمیذارن. باید بمونی اینجا. پیش من.
رعد دوباره زد و برق رفت. خونه یه لحظه کامل تاریک شد. فقط صدای بارون و نفسهای تند ا.ت تو تاریکی میپیچید.
جونگ کوک تو تاریکی زمزمه کرد:
(خشن و مصمم)
- حالا دیگه واقعاً جنگ شروع شد... و تو وسطش هستی..........
ادامه داد........
-I shouldn't fall in love with you
p.53⭐
(از زبون نویسنده)
هوا تو خونه سنگینتر از همیشه بود. جونگ کوک هنوز زانو زده بود وسط اتاق، سرش پایین، مشتش خونآلود. ا.ت تو گوشه اتاق کز کرده بود و هقهق گریه میکرد. جیمین بینشون ایستاده بود و سعی میکرد جو رو کنترل کنه.
یهو گوشی جونگ کوک زنگ خورد. شماره یونگی بود.
جونگ کوک با دست لرزان جواب داد:
- چی شده؟
صدای یونگی از اون طرف خط پر از استرس بود:
🐱کوک... بد خبره. پارک و مردای سیاهپوشش فهمیدن ا.ت پیش توئه. نه تنها فهمیدن، بلکه فیلم ازت گرفتن وقتی تو ماشین داشتی بغلش میکردی. الان دارن تو گروههای تلگرامی مافیا پخش میکنن. میگن "جونگ کوک عاشق دختر همون خانوادهای شده که باید نابودش میکرد."
جونگ کوک رنگش پرید. گوشی رو محکم گرفت.
- لعنتی... چقدر پخش شده؟
«زیاد. خیلی زیاد. پارک همین الان پیام داده. گفته "اگه جونگ کوک اینقدر ضعیف شده، وقتشه تاجشو بگیریم." همه دشمنات دارن جمع میشن کوک. ا.ت الان تبدیل به ضعف بزرگ تو شده.»
جونگ کوک بلند شد. صورتش از خشم و نگرانی پر شده بود. نگاهش افتاد به ا.ت که هنوز تو گوشه اتاق میلرزید.
(با صدای خشن و خطرناک)
- همه محافظا رو خبر کن. خونه رو قفل کنین. هیچکس حق نداره نزدیک بشه.
جیمین سریع پرسید: 🐥چی شده؟
جونگ کوک گوشی رو پرت کرد رو میز و با صدای بلند گفت:
(عصبانی و نگران)
- دشمنام فهمیدن. فهمیدن که من... عاشقشم. حالا ا.ت دیگه فقط یه دختر نیست... هدف اصلیه. اگه بخوان به من ضربه بزنن، از طریق ا.ت میزنن.
ا.ت که این حرفو شنید، بیشتر جمع شد و با صدای لرزان گفت:
(ا.ت ترسیده)
+ من... من چیکار کردم؟ چرا همیشه من؟!
جونگ کوک سریع رفت سمتش، ولی وقتی ا.ت جیغ کشید و عقبتر رفت، وایساد. دستاشو بالا گرفت:
(آروم اما پر از فشار)
- ا.ت... الان دیگه فرق داره. اونا میان دنبالت. اگه بگیرنت، نه فقط من... تو رو هم زنده نمیذارن. باید بمونی اینجا. پیش من.
رعد دوباره زد و برق رفت. خونه یه لحظه کامل تاریک شد. فقط صدای بارون و نفسهای تند ا.ت تو تاریکی میپیچید.
جونگ کوک تو تاریکی زمزمه کرد:
(خشن و مصمم)
- حالا دیگه واقعاً جنگ شروع شد... و تو وسطش هستی..........
ادامه داد........
- ۹۹۴
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط