تو با او خوشی

تو با او خوشی
اما من همچنان پی آغوشتم،
نگاه کن؛ پیر شده ام
اما چه خیال تازه ای باز زدم
تو هستی با همان موهای درازت
من شادم!
اما نَم نَمک سرد میشود دست هایم
میمیرم و خیال تازه شگفته ام
محال میشود آنچنان که در گذشته ام
محال شدند
و تابوت مرا نمیسازد
تابوت ساز قهر است
مثل اینکه نیمه شب
دزدی دیوانه در هوای یارش
یک تکه از جسمش را
در تابوتی جا گذاشته
دیدگاه ها (۱)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دل آزرده‌ی ما را به نسیمی بنوازیعنی آ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ای شادی آزادیروزی که تو بازآییبا این ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿هجر به استخوان رسید، وصل دوا نمی‌کنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط