فشارِ سنگینِ آن چند ساعتِ گذشته، دیگر فقط سینا را هدف نگر

فشارِ سنگینِ آن چند ساعتِ گذشته، دیگر فقط سینا را هدف نگرفته بود؛ انگار تمامِ اتاق، با آن دیوارهای سرد و سنگین، داشت روی کله‌ی همه‌ی آن‌ها فرو می‌ریخت.

نازنین، که تا چند لحظه پیش سعی می‌کرد نقشِ ستونِ نگهدارنده‌ی این جمعِ متلاشی‌شده را بازی کند، ناگهان احساس کرد زمین زیر پایش در حالِ لغزیدن است. پاهایش، که دیگر توانِ تحملِ وزنِ خسته‌ی بدنش را نداشتند، بی‌رمق شدند. او نخواست زمین بخورد، اما بدنِ بی‌جانش تسلیم شد و همان‌جا، در کنار دیوار، روی زمین نشست. سرش را میانِ دستانش گرفت؛ چشمانش تار شده بود و هاله های سیاه و رنگ‌های متحرک، جلوی دیدِ گیج و مه‌آلودش رقص می‌کردند. انگار جهان در حالِ چرخشِ بی‌امان بود.

پارسا، که از شدتِ نگرانی برای سینا، چشمانش از حدقه بیرون زده بود، ناگهان متوجهِ وضعیتِ نازنین شد. او از درِ دستشویی فاصله گرفت و با قدم‌هایی لرزان به سمت او آمد. با صدایی که از شدتِ اضطراب، خش‌دار و ضعیف شده بود، پرسید:
«نازنین؟... تو خوبی؟ چی شد یهو؟»

نازنین، در حالی که حتی توانِ بلند کردنِ سرش را نداشت، سعی کرد لبخندی بزند که بیشتر شبیه به یک انقباضِ دردناک در صورتش بود. او نمی‌خواست با ضعفِ خودش، بارِ اضافه ای روی دوشِ پارسا بگذارد. با صدایی که به زور از لای گلویش بیرون می‌خزید و به سختی شنیده می‌شد، گفت:
«آره... خوبم... فقط یه لحظه سرگیجه گرفتم...»

اما سجاد، که با نگاهی تیز و تحلیل‌گر، متوجه شده بود که وضعیتِ همه‌ی آن‌ها از کنترل خارج شده، بلافاصله متوجهِ شد که این فقط یک بحرانِ جسمیِ ساده نیست. او دید که نازنین دارد از دست می‌رود و آنیسا هم با آشپزخانه درگیر است.

سجاد بدون اینکه کلمه‌ای برای بحث یا ابرازِ نگرانیِ بیهوده تلف کند، به سمت آشپزخانه حرکت کرد. او به سمت آنیسا رفت تا در این آشوبِ کوچک، کمی نظم ایجاد کند. در حالی که آنیسا با دستانی لرزان مشغولِ کار بود، سجاد با لحنی که سعی می‌کرد قاطع و مقتدرانه باشد، گفت:
«آنیسا، گوش کن... فقط برای سینا چایی درست نکن. یه مقدار آب‌قند هم درست کن. هم برای نازنین که داره از حال می‌ره، هم برای خودت. همه‌مون احتیاج داریم یه چیزی بخوریم که از پا نیفتیم.»

سجاد می‌دانست که اگر الان کسی از پا بیفتد، این جمعِ شکننده، کاملاً متلاشی خواهد شد. او می‌خواست با یک لیوان آب‌قند، شاید فقط یک مدتِ کوتاه، فرگرفتِ این سقوطِ آزاد را متوقف کند؛ اما در اعماقِ وجودش می‌دانست که هیچ چیز، حتی شیرین‌ترین آب‌قندها، نمی‌تواند تلخیِ آنچه در آن شب گذشته بود را از گلوهایشان پاک کند.
دیدگاه ها (۰)

صدایِ برخوردِ ماشین با زمین و حرکتِ آن در محوطه‌ی ویلا، گذرا...

پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش می‌کرد با تکیه دادن به دیوار، ...

واو

سامی؛ معامله‌گرِ سایه‌هاسامی، کسی است که در میان این گروه، ه...

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط