از حق نمیگذشتن بورام طراح بینظیری بود با صدای در سه تاشون سرشون رو ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑦





~از حق نمیگذشتن بورام طراح بینظیری بود... با صدای در سه تاشون سرشون رو بلند کردن و با دیدن وئول و کوک بورام با خوشحالی رفت بغلشون کرد....
$به به جمع خانوادگی بود نه؟
- بله.... چیشده کبکت خروس میخونه؟
$والا کبک من که استعداد زیاد داره بندری هم میزنه
£*خنده... اذیتشون نکن کوک
$ خب باشه... تبریک عرض میکنم طراحی های بورام توی مزایده اول شده.... شیرینی فراموش نشه
+بله پس چی فکر کردی....
£صبر کن ادامه داره.... قراره با یونگی یه طراحی مشترک ارائه بدین و خودتون مدل طرحین
یونگی و بورام « چیییی؟؟؟؟؟
$ پدر یونگی و پدر بزرگ بورام این پیشنهاد رو دادن و همه استقبال کردن....
& ترکیب طلایی.... خب کوک تو قراره همین جور بیکار بمونی؟
$جان؟
&شما دو تا به من کمک کنید.... وئول که منشی طرح بود... تو هم دستیار من باش.... نظرت چیه؟
$بله با کمال میل بهت این افتخار رو میدم که توی شرکتتون حضور  داشته باشم.... خب بچه ها ببینم چی کشیدین!
~طرحی که روش کار میکردن پیرهن پرنسسی بلندی بود که با گل های گلبهی و بنفش تزئین شده بود.... طیف رنگ پیرهن یاسی و انواع بنفش و صورتی بود.... بالا تنه با گل های طلایی و مهره تزئین شده بود و دامن فرشی از گل بود.... طرح زیبایی بود....
+ تا عصر توی شرکت بودیم و خسته شده بودم....اما انگار خستگی برای اون سه تا معنی نداشت... پشت بوم شرکت محل دنجی برای استراحت بود.... نمای کل سئول از اونجا مشخص بود.... نسیم سرد زمستونی موهام رو نوازش میکرد و ستاره ها توی آسمون چشمک میزدن... چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم....
~در حالی که بورام محو زیبایی شب بود دو تا تیله ی مشکی براق محو زیبایی بورام بود.... کم کم به این نتیجه رسیده بود بورام به زیبایی ماه آسمونه.... میتونه با نورش تاریکی شب رو روشن کنه و وقتی نیست تاریکی وجودش رو فرا میگیره... شاید برای کشفش دیر عمل کرده بود.... موبایلش رو در اورد و فرصت رو غنیمت شمرد.... یقینا این قاب تصویر زیبایی برای نقاشی بود....
+ با شنیدن صدای فلش گوشی با تعجب به عقب برگشتم.... یعنی توهم زدم؟ اینجا که کسی نیست! دوری روی پشت بوم زدم و با فکر توهمی که الان زدم پوزخندی زدم و گفتم « ای مین یونگی ببین چه بلایی سرم اوردی؟؟ همین کم بود توهم بزنم.... اما خب بازم دوستت دارم...
&بچه ها همه مشغول بودن....سرم رو بلند کردم و با دیدن ساعت هینی کشیدم...کی ساعت نه شب شد؟ با ندیدن بورام بلند شدم و کل شرکت رو زیر و رو کردم که بالاخره بالای پشت بوم پیداش کردم! اینجایی؟
+ اوه جیهوپ.... کی اومدی؟
& همین الان.... ظاهرا قهری خیلی خوش میگذره هااا



شرطا

۱۰ تا لایک
۱۰ تا کامنت
۵ تا بازنشر امیدوارم خوشتون اومده باشه ممنون میشم لایک و کامنت بزاری 🌼🌼🌼🌼🌼❣️❣️❣️❣️❣️🌼🌼🌼🌼🌼
دیدگاه ها (۶)

لباس نیلسوکفش نیلسوآرایش و اکسسوری نیلسو(داخل گوشش)

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥یهو فیلم صحنه دار شد تهیونگ زود جلو چشمم گرفت خودش با ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑨برای همین از من خواست تو رو به یه کاری مشغول کنم تا و...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑧من موندم و یه حلقه با طرح گربه و گونه ای که به خاطر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط