bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 7
رسیدن عمارت جفتشون پیاده شدن و رفتن تو عمارت تو عمارت همه بودن(مامان بابای کوک .بابا بزرگ و عمه شون و پسر عمه شون همه بودن به جز مامان بابای ا.ت چون اونها رفته بودن خارج از کشور)
به همه سلام دادن و رفتن نشستن مشغول حرف زدن بودن که ا.ت نگاه سنگین یکیو رو خودش حس کرد اون هیون بود (پسر عمه شون)خیلی بد نگاه میکرد و کوک هم متوجه این شده بود و عصبانی شده بود ا.ت به کوک نگاه کرد رگ های گردنش و دستش زده بود بیرون هر لحظه ممکن بود پسررو بکشه
ا.ت : کوک...کوک(خیلی اروم)
کوک برگشت و به صورتش نگاه کرد
ا.ت : ولش کن ارزششو نداره (اروم)
همه داشتن حرف میزدن که یهو پدربزرگ گفت
پدر بزرگ : کوک باهات حرف دارم پسرم بیا کوک رفت پیشش و رفتن تو حیاط
پدر بزرگ : کوک رابطتت با ا.ت چطوره با هم کنار میاین
کوک : بد نیس خوبیم با هم
پدر بزرگ : دوسش داری ؟
کوک : بابا بزرگ...ام...نمیدونم
پدر بزرگ : دوسش داری اگه دوسش نداشتی وقتی هیون داشت به ا.ت نگاه میکرد اینقد عصبانی نمی شدی و برات مهم نبود
کوک : نمیدونم تا حالا اینقد یه نفر برام مهم نشده اینقد تاحالا بخاطر یه نفر عصبانی نشدم نمیدونم این به این معنیه که دوسش دارم یا نه
پدر بزرگ : هیچوقت این حس ها دروغ نمیگن مطمئن باش حست واقعی و دوسش داری
کوک یه لبخند زد و پدر بزرگ زد به شونش و رفتن تو موقع شام بود سر میز شام بودن که سکوت شکست مامان کوک بود
م.ک : خب بگید ببینم چند روز فقط از ازدواجتون میگذره چیشده بینتون تا الان
کوک سریع جواب داد
کوک : هیچی فقط خیلی خوشگذشت بعد عروسی گرفتیم خوابیدم اینقد که خسته شدیم بعد فرداش رفتیم بیرون و امروزم که یه فیلم دیدم که
برگشت به صورت ا.ت نگاه کرد که ا.ت اون فیلمی که دیدن و یادش آورد و یه خنده ریزی کرد
ب.ک : پس خیلی خوشگذشته بهتون
بعد همه خندیدن که صدای هیون اومد
هیون : مگه ازدواجتون از سر اجبار نیس از سر اجباره و اینقد بهتون خوش گذشته
کوک میخواست جوابشو بده که ا.ت جوابشو داد
ا.ت : فک کنم زندگی شخصی منو کوک به تو ربطی نداره که تو زندگیمون دخالت میکنی هر وقت گفتیم زندگیمون به یه گوه خور نیازداره تو لیست اسم خودتو بنویس نترس اول به تو میگیم
هیون عصبانی شد و با لحن خیلی بدی گفت
هیون : کوک زنتو جمع کنا یه جوری میزنمش که خون بالا بیاره
کوک خیلی عصبانی شد و هجوم آورد سمت هیون و با هم دعوا کردن
season : 1
part : 7
رسیدن عمارت جفتشون پیاده شدن و رفتن تو عمارت تو عمارت همه بودن(مامان بابای کوک .بابا بزرگ و عمه شون و پسر عمه شون همه بودن به جز مامان بابای ا.ت چون اونها رفته بودن خارج از کشور)
به همه سلام دادن و رفتن نشستن مشغول حرف زدن بودن که ا.ت نگاه سنگین یکیو رو خودش حس کرد اون هیون بود (پسر عمه شون)خیلی بد نگاه میکرد و کوک هم متوجه این شده بود و عصبانی شده بود ا.ت به کوک نگاه کرد رگ های گردنش و دستش زده بود بیرون هر لحظه ممکن بود پسررو بکشه
ا.ت : کوک...کوک(خیلی اروم)
کوک برگشت و به صورتش نگاه کرد
ا.ت : ولش کن ارزششو نداره (اروم)
همه داشتن حرف میزدن که یهو پدربزرگ گفت
پدر بزرگ : کوک باهات حرف دارم پسرم بیا کوک رفت پیشش و رفتن تو حیاط
پدر بزرگ : کوک رابطتت با ا.ت چطوره با هم کنار میاین
کوک : بد نیس خوبیم با هم
پدر بزرگ : دوسش داری ؟
کوک : بابا بزرگ...ام...نمیدونم
پدر بزرگ : دوسش داری اگه دوسش نداشتی وقتی هیون داشت به ا.ت نگاه میکرد اینقد عصبانی نمی شدی و برات مهم نبود
کوک : نمیدونم تا حالا اینقد یه نفر برام مهم نشده اینقد تاحالا بخاطر یه نفر عصبانی نشدم نمیدونم این به این معنیه که دوسش دارم یا نه
پدر بزرگ : هیچوقت این حس ها دروغ نمیگن مطمئن باش حست واقعی و دوسش داری
کوک یه لبخند زد و پدر بزرگ زد به شونش و رفتن تو موقع شام بود سر میز شام بودن که سکوت شکست مامان کوک بود
م.ک : خب بگید ببینم چند روز فقط از ازدواجتون میگذره چیشده بینتون تا الان
کوک سریع جواب داد
کوک : هیچی فقط خیلی خوشگذشت بعد عروسی گرفتیم خوابیدم اینقد که خسته شدیم بعد فرداش رفتیم بیرون و امروزم که یه فیلم دیدم که
برگشت به صورت ا.ت نگاه کرد که ا.ت اون فیلمی که دیدن و یادش آورد و یه خنده ریزی کرد
ب.ک : پس خیلی خوشگذشته بهتون
بعد همه خندیدن که صدای هیون اومد
هیون : مگه ازدواجتون از سر اجبار نیس از سر اجباره و اینقد بهتون خوش گذشته
کوک میخواست جوابشو بده که ا.ت جوابشو داد
ا.ت : فک کنم زندگی شخصی منو کوک به تو ربطی نداره که تو زندگیمون دخالت میکنی هر وقت گفتیم زندگیمون به یه گوه خور نیازداره تو لیست اسم خودتو بنویس نترس اول به تو میگیم
هیون عصبانی شد و با لحن خیلی بدی گفت
هیون : کوک زنتو جمع کنا یه جوری میزنمش که خون بالا بیاره
کوک خیلی عصبانی شد و هجوم آورد سمت هیون و با هم دعوا کردن
- ۳۲
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط