بسم رب الشهداء...

بسم رب الشهداء...



خواب یکی از همرزمان پهلوان مدافع حرم شهید سجاد عفتی...

خواب دیدم تو هیاتمونم یکی اومد منو صدا زد گفت دم در هیات سه نفر نشستن کارت دارن...
اومدم دم در با هاشون دست دادم یه دفعه چشمم به سجاد افتاد بین اون سه نفر نشسته بود مثل همیشه...
یه لباس سفید راه راه هم تنش بود.
یه دفعه جا خوردم تو خواب میدونستم سجاد شهید شده دیگه سفت بغلش کردم بعد ازش گلگی کردم بهم لبخند زد و گونه ام رو بوسید قشنگ حس کردم بوسیدنش رو بهم همین جمله رو دقیقا گفت...
همین راه من رو ادامه بده...
از خواب که بیدار شدم اذان مغرب داشت میگفت من مونده بودم یه حس قشنگ از سجاد...


شهادت جامونده هاصلوات...
دیدگاه ها (۲)

پارت ۷چند دقیقه گذشت قهوه‌ها رو آوردن داشتم قلوپی‌ از قهوه م...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

I can be myself with himPart⁹⁶[ویو تهیونگ]از عمارتش خارج شدی...

مافیای من

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

ادامه پارت ۱۹

سلام بروبچ

سلام عسلیا ، اومدم با پست جدید ^^البته خب همونطور که داخل پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط