#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ¹²
ویو لارا__
___ ترحمِ گرگِ گرسنه
سوهون مرا با ملایمت رویِ تختِ نرمِ اتاقِ مهمان خواباند. بویِ خوشِ چوب و پارچههایِ نو در فضا پیچیده بود. احساسِ غریبی داشتم؛ انگار همه چیز بیش از حد مرتب و آرام بود، آرامشی که قبل از طوفان حس میشود...
وقتی سوهون خواست اتاق را ترک کند، گفتم:
"وایسا... لطفاً."
سوهون برگشت و با چشمانی منتظر نگاهم کرد.
"فقط... همینجوری... یه لحظه سرم گیج رفت. انگار... فشارم افتاد. چیزِ خاصی نیست. فقط... میدونی... آدم بعضی وقتا یهو یادش میره چی کار باید بکنه، یا کجا باید بره. مثلِ... مثلِ اینکه یه دفعه یادت بره کلیدتو کجا گذاشتی. خیلی رو مخه، نه؟"
سعی کردم لحنم عادی باشد، اما لرزشِ خفیفی در صدام حس میشد.
"باید... باید حواسم باشه. یادت باشه."
آخرین جمله را کمی بلندتر گفتم، انگار که به خودم یادآوری میکردم.
سوهون با ابروهایِ کمی درهمکشیده به من خیره شد. نگاهش سعی داشت از پشتِ این حرفهایِ بیربط، چیزی را بفهمد.
"بله قربان... البته. اگر چیزی لازم داشتید، فقط زنگ بزنید."
او با احتیاط اتاق را ترک کرد و در را پشتِ سرش بست.
صدایِ قدمهایش که دور میشد، به گوشم رسید. تنها ماندم. سرم هنوز کمی سنگین بود، اما دیگر آن حالتِ تهوع و سرگیجهیِ اولیه از بین رفته بود. حالا اضطراب جایِ آن را گرفته بود. حرفهایم چقدر عجیب بود؟ آیا یونگی از این حرفهایِ نامربوط، چیزی دستگیرش میشود؟ یا بیشتر شک میکند؟
"یادت باشه..."
چه چیزی را باید یادم باشد؟ یا چه چیزی را باید به یونگی یادآوری میکردم؟ در آن لحظه، ذهنم خالی بود، جز تصویرِ مبهمِ آن عروسیِ خونین و حسِ خفگی که در گلویم بود.
صدایِ باز شدنِ آرامِ در، مرا به خودم آورد. یونگی بود. با همان نگاهِ عمیق و ارزیابش به من خیره شده بود. وارد اتاق شد و در را بست.
"چطوری لارا؟"
صدایش آرام بود، اما سنگینیِ نگاهش نفس را در سینه حبس میکرد.
"سوهون گفت که حالت خوب نیست. چطور شد که یهو اینجوری شدی؟"
نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
"اوه... چیزِ خاصی نیست قربان. یهو... سرم گیج رفت. فکر کنم... فشارم افتاده بود. میدونید که... گاهی وقتا آدم احساس میکنه همه چیز یه جور رویاست و نمیدونه دقیقاً کجاست و چه اتفاقی داره میافته. مثلِ... مثلِ اینکه در یک خوابِ عجیب باشی و ندونی این واقعیته یا نه."
به چشمانش نگاه کردم.
"ولی خب... باید به خودمون بیایم. باید... یادمون باشه."
لبخندِ کمرنگی زدم، اما میدانستم که این لبخند به چشمهایم نمیرسد. این جوابها چقدر میتوانست او را قانع کند؟
یونگی کمی به جلو خم شد، انگار که میخواست حرفهایم را بهتر بشنود.
"یادت باشه...؟ به چی اشاره میکنی لارا؟"
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
پارت ¹²
ویو لارا__
___ ترحمِ گرگِ گرسنه
سوهون مرا با ملایمت رویِ تختِ نرمِ اتاقِ مهمان خواباند. بویِ خوشِ چوب و پارچههایِ نو در فضا پیچیده بود. احساسِ غریبی داشتم؛ انگار همه چیز بیش از حد مرتب و آرام بود، آرامشی که قبل از طوفان حس میشود...
وقتی سوهون خواست اتاق را ترک کند، گفتم:
"وایسا... لطفاً."
سوهون برگشت و با چشمانی منتظر نگاهم کرد.
"فقط... همینجوری... یه لحظه سرم گیج رفت. انگار... فشارم افتاد. چیزِ خاصی نیست. فقط... میدونی... آدم بعضی وقتا یهو یادش میره چی کار باید بکنه، یا کجا باید بره. مثلِ... مثلِ اینکه یه دفعه یادت بره کلیدتو کجا گذاشتی. خیلی رو مخه، نه؟"
سعی کردم لحنم عادی باشد، اما لرزشِ خفیفی در صدام حس میشد.
"باید... باید حواسم باشه. یادت باشه."
آخرین جمله را کمی بلندتر گفتم، انگار که به خودم یادآوری میکردم.
سوهون با ابروهایِ کمی درهمکشیده به من خیره شد. نگاهش سعی داشت از پشتِ این حرفهایِ بیربط، چیزی را بفهمد.
"بله قربان... البته. اگر چیزی لازم داشتید، فقط زنگ بزنید."
او با احتیاط اتاق را ترک کرد و در را پشتِ سرش بست.
صدایِ قدمهایش که دور میشد، به گوشم رسید. تنها ماندم. سرم هنوز کمی سنگین بود، اما دیگر آن حالتِ تهوع و سرگیجهیِ اولیه از بین رفته بود. حالا اضطراب جایِ آن را گرفته بود. حرفهایم چقدر عجیب بود؟ آیا یونگی از این حرفهایِ نامربوط، چیزی دستگیرش میشود؟ یا بیشتر شک میکند؟
"یادت باشه..."
چه چیزی را باید یادم باشد؟ یا چه چیزی را باید به یونگی یادآوری میکردم؟ در آن لحظه، ذهنم خالی بود، جز تصویرِ مبهمِ آن عروسیِ خونین و حسِ خفگی که در گلویم بود.
صدایِ باز شدنِ آرامِ در، مرا به خودم آورد. یونگی بود. با همان نگاهِ عمیق و ارزیابش به من خیره شده بود. وارد اتاق شد و در را بست.
"چطوری لارا؟"
صدایش آرام بود، اما سنگینیِ نگاهش نفس را در سینه حبس میکرد.
"سوهون گفت که حالت خوب نیست. چطور شد که یهو اینجوری شدی؟"
نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
"اوه... چیزِ خاصی نیست قربان. یهو... سرم گیج رفت. فکر کنم... فشارم افتاده بود. میدونید که... گاهی وقتا آدم احساس میکنه همه چیز یه جور رویاست و نمیدونه دقیقاً کجاست و چه اتفاقی داره میافته. مثلِ... مثلِ اینکه در یک خوابِ عجیب باشی و ندونی این واقعیته یا نه."
به چشمانش نگاه کردم.
"ولی خب... باید به خودمون بیایم. باید... یادمون باشه."
لبخندِ کمرنگی زدم، اما میدانستم که این لبخند به چشمهایم نمیرسد. این جوابها چقدر میتوانست او را قانع کند؟
یونگی کمی به جلو خم شد، انگار که میخواست حرفهایم را بهتر بشنود.
"یادت باشه...؟ به چی اشاره میکنی لارا؟"
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
- ۱.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط