🧁 پارت پانزدهم | سفری برای رساندن امید
🧁 پارت پانزدهم | سفری برای رساندن امید
صبح زود، حیاط مؤسسهی لبخند فردا پر از جعبههای کمکهای مردمی بود.
کارتنهای مواد غذایی، لباسهای نو، اسباببازی و البته...
دهها جعبه شیرینی که لیانا و تیم قنادی Sweet Dream تا نیمههای شب آماده کرده بودند.
جنگکوک درِ صندوق عقب ون را بست و با لبخند گفت:
ـ همهچی آمادهست؟
تهیونگ نگاهی به فهرست انداخت.
ـ آره، فقط منتظر خانم کیمیم.
در همان لحظه، لیانا با دو لیوان قهوه از راه رسید.
یکی را به جنگکوک داد و گفت:
ـ برای اینکه وسط راه خوابمون نبره.
جنگکوک با خنده لیوان را گرفت.
ـ انگار به همهچیز فکر میکنی.
ـ خب... نمیخوام مدیر مؤسسه وسط جاده خوابش ببره!
هر دو خندیدند.
---
مقصدشان روستایی کوچک در حاشیهی شهر بود؛ جایی که چند خانوادهی کمبرخوردار زندگی میکردند.
وقتی ون وارد روستا شد، بچهها با دیدن ماشین، با هیجان به سمتش دویدند.
ـ اومدن! اومدن!
لیانا از ماشین پیاده شد و قبل از هر کاری، درِ جعبهی کاپکیکها را باز کرد.
ـ خب... کی اول میخواد شیرینی برداره؟
بچهها با خنده دورش جمع شدند.
اما همه با نظم و ادب منتظر ماندند.
جنگکوک با لبخند گفت:
ـ دیدی؟ همه یاد گرفتن اول نوبت همدیگه رو رعایت کنن.
لیانا آرام گفت:
ـ چون بهشون احترام گذاشته شده.
---
بعد از تقسیم کمکها، پیرزنی با عصا آرام به سمت آنها آمد.
دستانش میلرزید.
او دست لیانا را گرفت و گفت:
ـ دخترم... خدا خیرت بده. نوههام از دیشب منتظر بودن که شاید امروز یه شیرینی بخورن.
بعد رو به جنگکوک کرد.
ـ و خدا شما رو هم حفظ کنه که اینهمه به فکر مردمی.
جنگکوک با احترام سرش را خم کرد.
ـ دعای شما برای ما از هر چیزی باارزشتره.
---
نزدیک غروب، همهی کارها تمام شده بود.
لیانا و جنگکوک روی تپهی کوچکی کنار روستا نشستند.
خورشید آرامآرام پشت کوهها پنهان میشد و آسمان به رنگ نارنجی درآمده بود.
لیانا با لبخند گفت:
ـ امروز خیلی خسته شدم...
ولی یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود.
جنگکوک به افق خیره شد.
ـ منم همین حس رو دارم.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جنگکوک آرام گفت:
ـ لیانا...
ـ جانم؟
این اولین بار بود که او، بدون هیچ لقب رسمی، اسم لیانا را صدا میزد.
لیانا با شنیدن اسمش از زبان جنگکوک، ناخودآگاه لبخند زد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ ممنونم... بابت اینکه کنارم هستی.
لیانا نگاهش کرد.
ـ من باید از تو تشکر کنم. تو باعث شدی بفهمم وقتی آدمها کنار هم کار خیر انجام میدن، میتونن دنیا رو قشنگتر کنن.
نسیم آرامی بینشان وزید.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما هر دو میدانستند...
این سفر، فقط برای رساندن کمک به یک روستا نبود.
بلکه قدم دیگری بود که دلهایشان را، بیصدا به هم نزدیکتر کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت دیگهه¿¡(برای هر سه پارت هست ، اگر شرط هر سه پارت نرسه اپلود نمیشهه😁)
ˡᶦ͜ᵏᵉ : 𝟹𝟾🧁࿐
ᶜᵒᵐ͜ᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🧁࿐
ʳᵉᵖ͜ᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
صبح زود، حیاط مؤسسهی لبخند فردا پر از جعبههای کمکهای مردمی بود.
کارتنهای مواد غذایی، لباسهای نو، اسباببازی و البته...
دهها جعبه شیرینی که لیانا و تیم قنادی Sweet Dream تا نیمههای شب آماده کرده بودند.
جنگکوک درِ صندوق عقب ون را بست و با لبخند گفت:
ـ همهچی آمادهست؟
تهیونگ نگاهی به فهرست انداخت.
ـ آره، فقط منتظر خانم کیمیم.
در همان لحظه، لیانا با دو لیوان قهوه از راه رسید.
یکی را به جنگکوک داد و گفت:
ـ برای اینکه وسط راه خوابمون نبره.
جنگکوک با خنده لیوان را گرفت.
ـ انگار به همهچیز فکر میکنی.
ـ خب... نمیخوام مدیر مؤسسه وسط جاده خوابش ببره!
هر دو خندیدند.
---
مقصدشان روستایی کوچک در حاشیهی شهر بود؛ جایی که چند خانوادهی کمبرخوردار زندگی میکردند.
وقتی ون وارد روستا شد، بچهها با دیدن ماشین، با هیجان به سمتش دویدند.
ـ اومدن! اومدن!
لیانا از ماشین پیاده شد و قبل از هر کاری، درِ جعبهی کاپکیکها را باز کرد.
ـ خب... کی اول میخواد شیرینی برداره؟
بچهها با خنده دورش جمع شدند.
اما همه با نظم و ادب منتظر ماندند.
جنگکوک با لبخند گفت:
ـ دیدی؟ همه یاد گرفتن اول نوبت همدیگه رو رعایت کنن.
لیانا آرام گفت:
ـ چون بهشون احترام گذاشته شده.
---
بعد از تقسیم کمکها، پیرزنی با عصا آرام به سمت آنها آمد.
دستانش میلرزید.
او دست لیانا را گرفت و گفت:
ـ دخترم... خدا خیرت بده. نوههام از دیشب منتظر بودن که شاید امروز یه شیرینی بخورن.
بعد رو به جنگکوک کرد.
ـ و خدا شما رو هم حفظ کنه که اینهمه به فکر مردمی.
جنگکوک با احترام سرش را خم کرد.
ـ دعای شما برای ما از هر چیزی باارزشتره.
---
نزدیک غروب، همهی کارها تمام شده بود.
لیانا و جنگکوک روی تپهی کوچکی کنار روستا نشستند.
خورشید آرامآرام پشت کوهها پنهان میشد و آسمان به رنگ نارنجی درآمده بود.
لیانا با لبخند گفت:
ـ امروز خیلی خسته شدم...
ولی یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود.
جنگکوک به افق خیره شد.
ـ منم همین حس رو دارم.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جنگکوک آرام گفت:
ـ لیانا...
ـ جانم؟
این اولین بار بود که او، بدون هیچ لقب رسمی، اسم لیانا را صدا میزد.
لیانا با شنیدن اسمش از زبان جنگکوک، ناخودآگاه لبخند زد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ ممنونم... بابت اینکه کنارم هستی.
لیانا نگاهش کرد.
ـ من باید از تو تشکر کنم. تو باعث شدی بفهمم وقتی آدمها کنار هم کار خیر انجام میدن، میتونن دنیا رو قشنگتر کنن.
نسیم آرامی بینشان وزید.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما هر دو میدانستند...
این سفر، فقط برای رساندن کمک به یک روستا نبود.
بلکه قدم دیگری بود که دلهایشان را، بیصدا به هم نزدیکتر کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت دیگهه¿¡(برای هر سه پارت هست ، اگر شرط هر سه پارت نرسه اپلود نمیشهه😁)
ˡᶦ͜ᵏᵉ : 𝟹𝟾🧁࿐
ᶜᵒᵐ͜ᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🧁࿐
ʳᵉᵖ͜ᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
- ۱.۱k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط