کاش می دانستی

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت.
بغض در راه گلو گفت:
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
دیدگاه ها (۱)

هرکسی شعر تو خواند دیگر از قیصر و سهراب برید... ...

اگر چه منتظرِ عهدِ این زمانه تویی برایِ ...

ﺷﺎﺩ ﻭ ﻣﺴﺖﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺭﯾﺸﮥ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﺍﻡ*ﻣ...

ای مهربان تر از برگ، در بوسه های باران بیداری ستاره، در چشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط