رمانمعشوقه خیانتکار
رمان:معشوقه خیانتکار.
پارت:13
ویو جونگ کوک:
چند روزی از آخرین بار که تهیونگ رو دیدم گذشته بود.تو آخرین دیدارمون با تلخی بهم گفت:
ته:اگه منو نمیخوای و مشغول کاری هستی که من نمیدونم چیه باشه،تمومش میکنیم.تو کارت برات مهم تره آقای جئون،منو دیگه اصلا به حساب نمیاری.
کوک:تو برام با ارزشی،خودتم اینو میدونی ته.
ته:اگه باارزش بودم، هفته ای یه بار هم نمیومدم دیدنم،واقعا ازت نا امید شدم کوک.دیگه نمیخوام ببینمت.
از اون روز یه هفته میگذشت و من فقط از طریق بچه ها میفهمیدم که حال تهیونگ خوبه یا نه، که بچه ها هم هر بار میگفتن:افسردس و تو اتاقه.
تو این یه هفته هیچ کنسرتی نداشتیم که بتونم ببینمش. تو همین فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد،با دیدن اسمی که"نامجون،لیدر"سیو کرده بودم علامت سبز رو کشیدم:
کوک:الو،نامجون بگو میشنوم.
نامجون:امشب کنسرته،ساعت 12 جلو در خوابگاه باش.
کوک:باشه،حال تهیونگ چطوره؟
نامجون:یا تو اتاقشه،یا بعضی وقتا میاد بیرون و به خودش و یونتان غذا میده.
کوک:اها،باشه،کاری نداری؟
نامجون:نه،بای.
کوک:فعلا.
گوشی رو قطع کردم جلوی بار از ماشین پیاده شدم. کتم رو منظم کردم و به ساعتم نگاه کردم:ساعت هنوز 8 بود،پس هنوز وقت داشتم.
رفتم داخل بار و یه نوشیدنی سفارش دادم.
بلافاصله برام آوردنش.
یه پیک ریختم و خوردم. پیک دوم رو هم ریختم و میخواستم بخورم که یکی از دستم گرفتش. نگاه کردم بهش.کلاه مشکی روی سرش گذاشته بود و لباس مشکی شیک زنونه ای پوشیده بود. صورتش نا واضح بود. جلوم نشست، پیکی که از دستم گرفته بود رو گذاشت زمین،بهش نگاه کردم و گفتم:
کوک:نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
پارت:13
ویو جونگ کوک:
چند روزی از آخرین بار که تهیونگ رو دیدم گذشته بود.تو آخرین دیدارمون با تلخی بهم گفت:
ته:اگه منو نمیخوای و مشغول کاری هستی که من نمیدونم چیه باشه،تمومش میکنیم.تو کارت برات مهم تره آقای جئون،منو دیگه اصلا به حساب نمیاری.
کوک:تو برام با ارزشی،خودتم اینو میدونی ته.
ته:اگه باارزش بودم، هفته ای یه بار هم نمیومدم دیدنم،واقعا ازت نا امید شدم کوک.دیگه نمیخوام ببینمت.
از اون روز یه هفته میگذشت و من فقط از طریق بچه ها میفهمیدم که حال تهیونگ خوبه یا نه، که بچه ها هم هر بار میگفتن:افسردس و تو اتاقه.
تو این یه هفته هیچ کنسرتی نداشتیم که بتونم ببینمش. تو همین فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد،با دیدن اسمی که"نامجون،لیدر"سیو کرده بودم علامت سبز رو کشیدم:
کوک:الو،نامجون بگو میشنوم.
نامجون:امشب کنسرته،ساعت 12 جلو در خوابگاه باش.
کوک:باشه،حال تهیونگ چطوره؟
نامجون:یا تو اتاقشه،یا بعضی وقتا میاد بیرون و به خودش و یونتان غذا میده.
کوک:اها،باشه،کاری نداری؟
نامجون:نه،بای.
کوک:فعلا.
گوشی رو قطع کردم جلوی بار از ماشین پیاده شدم. کتم رو منظم کردم و به ساعتم نگاه کردم:ساعت هنوز 8 بود،پس هنوز وقت داشتم.
رفتم داخل بار و یه نوشیدنی سفارش دادم.
بلافاصله برام آوردنش.
یه پیک ریختم و خوردم. پیک دوم رو هم ریختم و میخواستم بخورم که یکی از دستم گرفتش. نگاه کردم بهش.کلاه مشکی روی سرش گذاشته بود و لباس مشکی شیک زنونه ای پوشیده بود. صورتش نا واضح بود. جلوم نشست، پیکی که از دستم گرفته بود رو گذاشت زمین،بهش نگاه کردم و گفتم:
کوک:نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
- ۲.۶k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط