در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ
ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد … ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ !
ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد، روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد
از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ
ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ …

از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد
ﺑﯿﻦ زﻧﺎن ﺷﻬﺮ ﺳَﺮ و ﺳِﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺎ زﺑﺎن ﺧﻮش از ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺑﺮو
ﺳﺎک ﺳﻔﺮ ﮐﻪ ﺑﺴﺖ، ﻣﺴﺎﻓﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ …
دیدگاه ها (۱)

تا آخر عمردرگیر من خواهی بودو تظاهر می کنی که نیستیمقایسه تو...

از چشمهای من هیجان را گرفته ایداین روزها عجب خودتان را گرفته...

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی هاح...

ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ جمعه را ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ :ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺎﻓ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط