چند هفته بعد خونه دیگه رسما از اون حالت آروم و شیک دراو
چند هفته بعد، خونه دیگه رسماً از اون حالت آروم و شیک دراومده بود و تبدیل شده بود به پایگاه شبزندهداری. یه گوشه شیشهشیر، یه گوشه پتو، یه گوشه لباسای ریزهمیزه، و وسط همهی اینا، ات روی مبل نشسته بود و دختر کوچولوشون رو آروم بغل کرده بود.
ساعت نزدیک سهی صبح بود و ات انقدر خسته بود که اگه همونجا یکی میگفت «بلند شو بریم سفر» احتمالاً فقط میگفت «باشه» و دوباره خوابش میبرد.
جین با موهای بهمریخته و یه تیشرت ساده از آشپزخونه اومد بیرون، در حالی که شیشهشیر رو مثل یه جام قهرمانی گرفته بود بالا.
جین: بفرمایید! بهترین بابای قرن، دوباره مأموریتش رو با موفقیت انجام داد.
ات بدون اینکه حتی سرش رو کامل بالا بیاره، گفت:
ات: آفرین. براش مدال هم بزنیم یا فعلاً همین شیشهشیر کافیه؟
جین خیلی باوقار کنار مبل نشست و بچه رو با احتیاط
از بغل ات گرفت؛ جوری که انگار داره الماس جابهجا میکنه.
جین: ببین دخترم… وقتی بزرگ شدی بدون بابات از همون اول حرفهای بوده. این دستها… (دستهاشو تکون داد) اینا دستای یه وُرلد واید هَندسامه، ولی الان تخصصش شده پوشک.
ات خسته خندید.
ات: آره، مخصوصاً اون قسمتی که پنج دقیقه پیش پوشک رو برعکس بستی.
جین مکث کرد، بعد خیلی جدی گفت:
جین: اون یه تست بود. میخواستم ببینم مامانش حواسش هست یا نه.
بچه یههو شروع کرد غرغر کردن. جین سریع رفت تو مود پدر نمونه، آروم تکونش داد و شروع کرد با لحن خیلی رسمی حرف زدن.
جین: خانم کوچولو، لطفاً آروم باشین. باباتون شیفت شبه، حقوق هم نمیگیره.
ات سرش رو تکیه داد به مبل.
ات: حقوقت عشق و افتخاره.
جین لبخند زد.
جین: دقیقاً. و افتخار میکنم که انقدر خوشقیافهام که حتی دختر خودم هم وقتی منو میبینه ساکت میشه.
همون لحظه بچه یه جیغ ریز زد.
ات زد زیر خنده.
ات: آره دقیقاً. تحت تأثیر زیباییت قرار گرفت.
جین با قیافهی مظلوم گفت:
جین: باشه… شاید هنوز سنش نرسیده زیباییشناسی رو درک کنه.
چند دقیقه بعد، بچه آرومتر شد. جین خیلی ملایم روی پیشونی کوچیکش بوسه زد و زیر لب گفت:
جین: میدونی ات… هر شب که بیدار میشم و میبینمتون، با اینکه خستهام، ولی یه حس عجیبی دارم. انگار زندگی تازه شروع شده.
ات آروم نگاهش کرد.
ات: از اون جوکای بابابزرگی نبود؟
جین خندید.
جین: نه، این جدی بود. صبر کن، جوکشم دارم…
میدونی چرا من بهترین بابای دنیام؟
چون ترکیب خوشتیپی، استعداد و مهربونیه.
ات با چشمهای نیمهباز گفت:
ات: فروتنی رو یادت رفت.
جین صاف نشست.
جین: آهان بله، مهمترین ویژگیم همین فروتنیه. واقعاً آدمی به متواضعی من پیدا نمیشه.
ات دستش رو دراز کرد و یقه تیشرتش رو گرفت، آروم کشیدش سمت خودش.
ات: هرچقدر هم از خودت تعریف کنی… اینجا فقط یه نفر قهرمانه.
جین ابرو بالا انداخت.
جین: کی؟ من؟
ات لبخند زد.
ات: نه. بابایی که با اینکه خوابش میاد، باز بغلش میکنه و لالایی میخونه.
چند ثانیه سکوت شد. جین یه لبخند نرم زد؛ از اون لبخندای واقعی، بیشیطنت.
آروم خم شد، اول پیشونی دخترش رو بوسید، بعد پیشونی ات رو.
جین: باشه… پس از امروز رسمی اعلام میکنم. من افتخار میکنم بابای دختر ات باشم.
و حتی اگه هر شب تا صبح بیدار بمونم… ارزشش رو داره.
بچه توی بغلش آروم خوابش برد.
ات سرش رو روی شونه جین گذاشت.
و وسط اون خونهی شلوغ و بههمریخته، با چشمای خسته و قلبای پر، سهتاییشون آروم گرفتن.
جین خیلی آروم زمزمه کرد:
جین: البته هنوزم خوشتیپترین بابای تاریخم… اینو فراموش نکنین لطفاً.
ات زیر لب گفت:
ات: آره آره، حالا چراغو خاموش کن ورلد واید هندسام.
ادامه ندارد🎀
ساعت نزدیک سهی صبح بود و ات انقدر خسته بود که اگه همونجا یکی میگفت «بلند شو بریم سفر» احتمالاً فقط میگفت «باشه» و دوباره خوابش میبرد.
جین با موهای بهمریخته و یه تیشرت ساده از آشپزخونه اومد بیرون، در حالی که شیشهشیر رو مثل یه جام قهرمانی گرفته بود بالا.
جین: بفرمایید! بهترین بابای قرن، دوباره مأموریتش رو با موفقیت انجام داد.
ات بدون اینکه حتی سرش رو کامل بالا بیاره، گفت:
ات: آفرین. براش مدال هم بزنیم یا فعلاً همین شیشهشیر کافیه؟
جین خیلی باوقار کنار مبل نشست و بچه رو با احتیاط
از بغل ات گرفت؛ جوری که انگار داره الماس جابهجا میکنه.
جین: ببین دخترم… وقتی بزرگ شدی بدون بابات از همون اول حرفهای بوده. این دستها… (دستهاشو تکون داد) اینا دستای یه وُرلد واید هَندسامه، ولی الان تخصصش شده پوشک.
ات خسته خندید.
ات: آره، مخصوصاً اون قسمتی که پنج دقیقه پیش پوشک رو برعکس بستی.
جین مکث کرد، بعد خیلی جدی گفت:
جین: اون یه تست بود. میخواستم ببینم مامانش حواسش هست یا نه.
بچه یههو شروع کرد غرغر کردن. جین سریع رفت تو مود پدر نمونه، آروم تکونش داد و شروع کرد با لحن خیلی رسمی حرف زدن.
جین: خانم کوچولو، لطفاً آروم باشین. باباتون شیفت شبه، حقوق هم نمیگیره.
ات سرش رو تکیه داد به مبل.
ات: حقوقت عشق و افتخاره.
جین لبخند زد.
جین: دقیقاً. و افتخار میکنم که انقدر خوشقیافهام که حتی دختر خودم هم وقتی منو میبینه ساکت میشه.
همون لحظه بچه یه جیغ ریز زد.
ات زد زیر خنده.
ات: آره دقیقاً. تحت تأثیر زیباییت قرار گرفت.
جین با قیافهی مظلوم گفت:
جین: باشه… شاید هنوز سنش نرسیده زیباییشناسی رو درک کنه.
چند دقیقه بعد، بچه آرومتر شد. جین خیلی ملایم روی پیشونی کوچیکش بوسه زد و زیر لب گفت:
جین: میدونی ات… هر شب که بیدار میشم و میبینمتون، با اینکه خستهام، ولی یه حس عجیبی دارم. انگار زندگی تازه شروع شده.
ات آروم نگاهش کرد.
ات: از اون جوکای بابابزرگی نبود؟
جین خندید.
جین: نه، این جدی بود. صبر کن، جوکشم دارم…
میدونی چرا من بهترین بابای دنیام؟
چون ترکیب خوشتیپی، استعداد و مهربونیه.
ات با چشمهای نیمهباز گفت:
ات: فروتنی رو یادت رفت.
جین صاف نشست.
جین: آهان بله، مهمترین ویژگیم همین فروتنیه. واقعاً آدمی به متواضعی من پیدا نمیشه.
ات دستش رو دراز کرد و یقه تیشرتش رو گرفت، آروم کشیدش سمت خودش.
ات: هرچقدر هم از خودت تعریف کنی… اینجا فقط یه نفر قهرمانه.
جین ابرو بالا انداخت.
جین: کی؟ من؟
ات لبخند زد.
ات: نه. بابایی که با اینکه خوابش میاد، باز بغلش میکنه و لالایی میخونه.
چند ثانیه سکوت شد. جین یه لبخند نرم زد؛ از اون لبخندای واقعی، بیشیطنت.
آروم خم شد، اول پیشونی دخترش رو بوسید، بعد پیشونی ات رو.
جین: باشه… پس از امروز رسمی اعلام میکنم. من افتخار میکنم بابای دختر ات باشم.
و حتی اگه هر شب تا صبح بیدار بمونم… ارزشش رو داره.
بچه توی بغلش آروم خوابش برد.
ات سرش رو روی شونه جین گذاشت.
و وسط اون خونهی شلوغ و بههمریخته، با چشمای خسته و قلبای پر، سهتاییشون آروم گرفتن.
جین خیلی آروم زمزمه کرد:
جین: البته هنوزم خوشتیپترین بابای تاریخم… اینو فراموش نکنین لطفاً.
ات زیر لب گفت:
ات: آره آره، حالا چراغو خاموش کن ورلد واید هندسام.
ادامه ندارد🎀
- ۷۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط