پارت پانزدهم | شب نشینی.
پارت پانزدهم | شب نشینی.
پارک لارا
وقتی رسیدیم خونه، اولین چیزی که دیدم مامانم و مامان میچا بودن که روی مبل نشسته بودن و فیلم میدیدن.
روی میز هم پر از میوه و تخمه بود.
مامانم همین که ما رو دید، کنترل رو برداشت.
ـ بالاخره خانومای محترم تشریف آوردن؟
میچا خندید.
ـ سلام مامان.
ناریا مامان میچا با دقت نگامون کرد.
مامانم به سرتا پامون نگاه کرد
ـ دیشب کجا بودین؟
ـ مهمونی رُزا.
ـ تا صبح اونم با لباسای دیگه؟
ـ خب... یکم طول کشید تازشم انتظار نداشتین که با اون لباسا بخوابیم رُزا لباس داد بهمون.
مامانم ابرو بالا انداخت.
میچا سریع گفت:
ـ مامان، چیزی نشده.
مامان میچا با خنده گفت:
ـ من هنوز چیزی نگفتم!
ـ قیافت گفتی.
هر چهار نفر زدیم زیر خنده.
مامانم یه بشقاب میوه سمتم گرفت.
ـ بشینین. حالا تعریف کنین ببینم این مهمونی چی داشت که تا صبح طول کشید.
میچا آروم کنار گوشم گفت:
ـ به فاخ رفتیم سیسی.
ـ دقیقا.
***
فردای اون روز
هنوز کامل بیدار نشده بودم که گوشیام زنگ خورد.
ـ الو؟
ـ لارا، بیا خونهی ما.
ـ الان؟
ـ آره. فیلم، خوراکی، خوشگذرونی تازه رُزاهم میاد
ـ باوشه.
****
چند ساعت بعد، سه نفری روی مبل خونهی میچا ولو شده بودیم و فیلم میدیدیم.
هر چند دقیقه یک بار فیلم رو نگه میداشتیم تا سر یه چیز مسخره بحث کنیم.
تا اینکه شب شد.
رُزا از جاش بلند شد.
ـ من باید برم.
بعد از خداحافظی رفت.
میچا برگشت سمتم.
ـ خب...
ـ چی؟
ـ امشب میمونی.
ـ مامانم رو راضی کردی؟
ـ خودم نه، ولی زنگ میزنیم.
بعد از چند دقیقه تماس، بالاخره اجازه گرفتم.
میچا با خوشحالی گفت:
ـ یس!
ـ فقط امشب.
ـ معلومه.
دوباره فیلم رو پخش کردیم.
چند دقیقه بعد، میچا آروم گفت:
ـ لارا؟
ـ هوم؟
ـ یه چیزی دربارهی دیشب میخوام بدونم.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ تو واقعاً از جونگکوک خوشت اومده؟
خشکم زد.
ـ چییی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا
لایک: ۱۳تا
کامنت: ۵یا شیش تا
خبب اینم یه پارت دیگه شرطارو واسه پارت بعد برسونید گایززز 🌚💞
پارک لارا
وقتی رسیدیم خونه، اولین چیزی که دیدم مامانم و مامان میچا بودن که روی مبل نشسته بودن و فیلم میدیدن.
روی میز هم پر از میوه و تخمه بود.
مامانم همین که ما رو دید، کنترل رو برداشت.
ـ بالاخره خانومای محترم تشریف آوردن؟
میچا خندید.
ـ سلام مامان.
ناریا مامان میچا با دقت نگامون کرد.
مامانم به سرتا پامون نگاه کرد
ـ دیشب کجا بودین؟
ـ مهمونی رُزا.
ـ تا صبح اونم با لباسای دیگه؟
ـ خب... یکم طول کشید تازشم انتظار نداشتین که با اون لباسا بخوابیم رُزا لباس داد بهمون.
مامانم ابرو بالا انداخت.
میچا سریع گفت:
ـ مامان، چیزی نشده.
مامان میچا با خنده گفت:
ـ من هنوز چیزی نگفتم!
ـ قیافت گفتی.
هر چهار نفر زدیم زیر خنده.
مامانم یه بشقاب میوه سمتم گرفت.
ـ بشینین. حالا تعریف کنین ببینم این مهمونی چی داشت که تا صبح طول کشید.
میچا آروم کنار گوشم گفت:
ـ به فاخ رفتیم سیسی.
ـ دقیقا.
***
فردای اون روز
هنوز کامل بیدار نشده بودم که گوشیام زنگ خورد.
ـ الو؟
ـ لارا، بیا خونهی ما.
ـ الان؟
ـ آره. فیلم، خوراکی، خوشگذرونی تازه رُزاهم میاد
ـ باوشه.
****
چند ساعت بعد، سه نفری روی مبل خونهی میچا ولو شده بودیم و فیلم میدیدیم.
هر چند دقیقه یک بار فیلم رو نگه میداشتیم تا سر یه چیز مسخره بحث کنیم.
تا اینکه شب شد.
رُزا از جاش بلند شد.
ـ من باید برم.
بعد از خداحافظی رفت.
میچا برگشت سمتم.
ـ خب...
ـ چی؟
ـ امشب میمونی.
ـ مامانم رو راضی کردی؟
ـ خودم نه، ولی زنگ میزنیم.
بعد از چند دقیقه تماس، بالاخره اجازه گرفتم.
میچا با خوشحالی گفت:
ـ یس!
ـ فقط امشب.
ـ معلومه.
دوباره فیلم رو پخش کردیم.
چند دقیقه بعد، میچا آروم گفت:
ـ لارا؟
ـ هوم؟
ـ یه چیزی دربارهی دیشب میخوام بدونم.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ تو واقعاً از جونگکوک خوشت اومده؟
خشکم زد.
ـ چییی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا
لایک: ۱۳تا
کامنت: ۵یا شیش تا
خبب اینم یه پارت دیگه شرطارو واسه پارت بعد برسونید گایززز 🌚💞
- ۳۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط