Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۱
در باز شد و ایزابلا سرشو بالا اورد اولش ترسید ولی وقتی دید کی امده داخل چیز زن گفت و سرشو پایین انداخت به گریه اش رسید که یهو قلبش ایستاد و با تعجب و یکم ترس سرشو اورد بالا «مارکو... تو مگه نمردی؟»
فردی که وارد شد ابرو هاشو بالا برد وبا لحنی بی روح گفت«مارکو؟ »
ایزابلا چند لحظه هنگ کرد و بعد با یاد آوری چیزی جلو دهنشو گرفت و گفت «ببخشید اشتباه شد ولادیمیر.......وایسا ، ولادیمر؟!»
ایزابلا از شوک نزدیک بود از روی صندلی بیوفته روی زمین و مغزش نمیتونست تصمیم بگیره که داشت درست میدید یا بازم توهم داشت میزد
مرد سایه – ولادیمر – با همان لحن سرد و بیاحساسش گفت«توهم نیست، خودمم»
ایزابلا نفسش رو حبس کرد، صورتش را خوب نگاه کرد، همان چشمها، همان خط فک،همان قد و هیکل ،اما نه،چیزی فرق داشت، این مرد مارکو نبود، این مرد... این مرد کسی بود که مارکو رو کشته بود
ایزابلا«تو...دستور دادی به مارکو شلیک کنن؟»
ولادیمر ابروهاش رو بالا انداخت،«اون احمق به چیز یکه مال من بود دست زده بود،فکر کرد میتونه تورو ازم بگیره،یه احمق به تمام معنا،بهش یاد دادن به چیز یکه مال منه نباید دست میزد»
ایزابلا«مارکو کجاست؟»
ولادیمر«مرده،چند ماه پیش، توی عمارت خودم،یادت نیست؟»
ایزابلا اشک توی چشمهاش جمع شد، یادش بود،تیر خوردن مارکو،خون،بیهوش شدن
اما یه چیزی توی ذهنش میگفت مارکو نمرده نمیتونسته بمیره، ایزابلا نمیخواست که باور کنه مارکو مرده
ولادیمر«براش گریه نکن،اون یه کار احمقانه کرد و تاوانش رو پس داد، لیاقت تو بیشتر از اون احمقه»
ایزابلا: «تو چی از من میدونی که اینجوری برام تصمیم میگیری؟ اصا تو کی هستی؟ »
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد،ایزابلا عقب نرفت
ولادیمر«میدونم تو کِی هستی،تو اون دختر کوچولوی مهدکودکی،همونی که دستش رو گرفتم که گریه نکنه،همونی که قبل از انفجار چشماش رو گرفتم که جنازه معلم مهد رو نبینه»
ایزابلا نفسش رو حبس کرد و بعد قطر اشکی از چشمش امد بیرون و گفت«نه....تو اون نیستی.....اون پسر...... اون..... انقد...... »
ولادیمر کامل به ایزابلا نزدیک شد و پرسید«انقدر چی؟.......انقد هیولا نبود؟... »
ایزابلا«تو به آنا شلیک کردی»
ولادیمیر«اون واقعی نبود، آنا دخترمه، بهش شلیک نمیکنم، ساختگی بود »
ایزابلا«تو مارکو رو کشتی»
ولادیمر«حقش بود، میخواست به کسی که مال منه دیت نزنه»
ایزابلا بغضش ترکید و گفت«تو مامانم رو کشتی»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۱
در باز شد و ایزابلا سرشو بالا اورد اولش ترسید ولی وقتی دید کی امده داخل چیز زن گفت و سرشو پایین انداخت به گریه اش رسید که یهو قلبش ایستاد و با تعجب و یکم ترس سرشو اورد بالا «مارکو... تو مگه نمردی؟»
فردی که وارد شد ابرو هاشو بالا برد وبا لحنی بی روح گفت«مارکو؟ »
ایزابلا چند لحظه هنگ کرد و بعد با یاد آوری چیزی جلو دهنشو گرفت و گفت «ببخشید اشتباه شد ولادیمیر.......وایسا ، ولادیمر؟!»
ایزابلا از شوک نزدیک بود از روی صندلی بیوفته روی زمین و مغزش نمیتونست تصمیم بگیره که داشت درست میدید یا بازم توهم داشت میزد
مرد سایه – ولادیمر – با همان لحن سرد و بیاحساسش گفت«توهم نیست، خودمم»
ایزابلا نفسش رو حبس کرد، صورتش را خوب نگاه کرد، همان چشمها، همان خط فک،همان قد و هیکل ،اما نه،چیزی فرق داشت، این مرد مارکو نبود، این مرد... این مرد کسی بود که مارکو رو کشته بود
ایزابلا«تو...دستور دادی به مارکو شلیک کنن؟»
ولادیمر ابروهاش رو بالا انداخت،«اون احمق به چیز یکه مال من بود دست زده بود،فکر کرد میتونه تورو ازم بگیره،یه احمق به تمام معنا،بهش یاد دادن به چیز یکه مال منه نباید دست میزد»
ایزابلا«مارکو کجاست؟»
ولادیمر«مرده،چند ماه پیش، توی عمارت خودم،یادت نیست؟»
ایزابلا اشک توی چشمهاش جمع شد، یادش بود،تیر خوردن مارکو،خون،بیهوش شدن
اما یه چیزی توی ذهنش میگفت مارکو نمرده نمیتونسته بمیره، ایزابلا نمیخواست که باور کنه مارکو مرده
ولادیمر«براش گریه نکن،اون یه کار احمقانه کرد و تاوانش رو پس داد، لیاقت تو بیشتر از اون احمقه»
ایزابلا: «تو چی از من میدونی که اینجوری برام تصمیم میگیری؟ اصا تو کی هستی؟ »
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد،ایزابلا عقب نرفت
ولادیمر«میدونم تو کِی هستی،تو اون دختر کوچولوی مهدکودکی،همونی که دستش رو گرفتم که گریه نکنه،همونی که قبل از انفجار چشماش رو گرفتم که جنازه معلم مهد رو نبینه»
ایزابلا نفسش رو حبس کرد و بعد قطر اشکی از چشمش امد بیرون و گفت«نه....تو اون نیستی.....اون پسر...... اون..... انقد...... »
ولادیمر کامل به ایزابلا نزدیک شد و پرسید«انقدر چی؟.......انقد هیولا نبود؟... »
ایزابلا«تو به آنا شلیک کردی»
ولادیمیر«اون واقعی نبود، آنا دخترمه، بهش شلیک نمیکنم، ساختگی بود »
ایزابلا«تو مارکو رو کشتی»
ولادیمر«حقش بود، میخواست به کسی که مال منه دیت نزنه»
ایزابلا بغضش ترکید و گفت«تو مامانم رو کشتی»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۹۸۶
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط