***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریس

هواپیمای اختصاصی در فرودگاه «شارل دو گل» به زمین نشست. لیها با نگاهی به پنجره، تماشاگرِ شهری بود که همیشه رویای دور شدنش را داشت، اما حالا که به آن رسیده بود، پاریس نه برای او شهرِ نور بود و نه شهرِ آزادی؛ پاریس فقط یک ایستگاهِ بزرگ و بی‌روحِ دیگر در مسیرِ زندگیِ پر از ترسِ او بود.

وقتی پا به سالنِ خروجی گذاشت، هیچ استقبال‌کننده‌ای نبود. هیچ‌کس منتظرِ او نبود تا نامش را صدا بزند یا دسته گلی به دستش بدهد. تنهایی، مثل یک رفیقِ قدیمی، دوباره به سراغش آمده بود. او با قدم‌هایی آهسته در خیابان‌های سنگ‌فرشِ پاریس حرکت کرد؛ جایی که عطرِ نان‌های تازه و قهوه در هوا پیچیده بود، اما برای لیها، این فضا فقط بویِ غریبی و «بی‌کسی» می‌داد.

او به آپارتمانی رفت که برایش تدارک دیده بودند. فضایی شیک و مدرن، با دکوراسیونی سرد و مینیمال که کوچک‌ترین شباهتی به «خانه» نداشت. لیها در را بست و در سکوتِ مطلقِ خانه، برای اولین بار اجازه داد که نقابش کاملاً فرو بریزد. او روی مبلِ چرمیِ بزرگ نشست و به پنجره‌ای که منظره‌ای از برج ایفل را نشان می‌داد، خیره شد.

در شبِ اولِ فرانسه، لیها در میانِ آن‌همه تجمل، احساسِ کودکی را داشت که در جنگل گم شده است. هر صدایی در خانه—صدایِ بادِ پشت پنجره یا جیرجیرِ کفپوش‌های چوبی—باعث می‌شد بدنش منقبض شود. هنوز هم سایه‌ی «لی‌بانگ» و تهدیدهایش مثل یک شبح بر روی زندگی‌اش سنگینی می‌کرد.

او به یادِ گرمایِ آغوشِ جونگ‌کوک در فرودگاه افتاد. آن آغوشِ کوتاه، تنها چیزی بود که هنوز در وجودش مثل یک زغالِ گداخته می‌سوخت و به او یادآوری می‌کرد که شاید تمامِ دنیا هم برایش طوفان نباشد. اما اینجا، در فاصله هزاران کیلومتری، انگار آن «پخش‌کننده‌ی گرما» خیلی دور بود.

لیها به خودش فکر کرد؛ زنی که همیشه سعی کرده بود روی پای خودش بایستد، حالا در شهرِ غریبه‌ها، اولین بار بود که نبودِ کسی را این‌قدر عمیق حس می‌کرد. او می‌دانست که در این شهر، باید دوباره آن نقابِ یخی را بر چهره بزند، چون اگر کسی می‌فهمید «لیها» چقدر شکننده و تنهاست، او را دریده بود.

او بلند شد، به سمت آینه رفت و به انعکاسِ چهره‌اش نگریست. چشمانش هنوز از اشک‌های دمِ پرواز خسته بود. با لحنی که فقط خودش می‌شنید، زیر لب زمزمه کرد: «تو تنهایی، لیها. همیشه همین‌طور بوده و همیشه همین‌طور می‌مونه. به هیچ‌کس تکیه نکن... حتی اگه اون آدم پناهت باشه.»

اما در اعماقِ قلبش، چیزی دیگر می‌گفت. چیزی که می‌ترسید به زبان بیاورد: *«دلم برای اون گرمایی که بهم داد، تنگ شده.»
دیدگاه ها (۰)

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۱: وداع در سکوتفضای فرودگاه به ط...

مخاطب دارهمخاطبش=)https://wisgoon.com/yslysl

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سردسرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشم...

نام=)سایه مافیا### پارت هفتم: بازگشتِ سایهروزها در سکوتِ سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط