(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ²⁰
و حتی نمیدونستم چی باید بگم پس فقط گوشه لباسمو توی دستم فشار دادم و ترجیح دادم سکوت کنم که
بعد ۵ دقیقه اروین زد کنار و ماشینشو خاموش کرد.
بیمقدمه شروع به صحبت کرد : امیلی تو از من میترسی؟
با این سوالش جا خوردم؛ توقع همچین سوالی ازش نداشتم و لباسمو بیشتر توی دستم فشار دادم و سرمو پایین انداختم
جیمین : نیازی نیست نگران باشی ؛ فقط حقیقتو بهم بگو
- خب.. تو مرموزی و من چیز زیادی ازت نمیدونم
واقعا ؛ این میزان از پیچیده و ناشناخته بودنت و نگاهات که انگار باهاشون داری تا ته روحمو نگاه میکنی باعث میشن ازت بترسم ؛ اما.. اما نمیخوام ازت بترسم
جیمین : میدونی من برای مدت خیلی طولانی فقط خودم بودمو خودم و اتفاقات خیلی زیادیو از سر گذروندم و بعد همه اونا انگار دور ذهنم و قلبم یه دیوار بتنی بلند کشیده شده که هیچکس نمیتونه ازش رد بشه
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو با حرکت نرمی به سمت خودش چرخوند که نگاهم توی نگاهای گرمش قفل شد
جیمین : اما تو اگه بخوای میتونی از این دیوار بتنی رد بشی و بفهمی چی توی مغز و قلبم میگذره اون موقع بهتر از هرکسی منو میشناسی و اشناترین نزدیک من میشی ؛ بخش جدانشدنی از وجودم و اگه بخوای خودمم میکنم تا منو کامل تر از خودم حتی بشناسی : تو اینو میخوای امگای من؟
- می..میخوام
هنوز حرفم تموم نشده بود که گرمی لباشو روی لبام
احساس کردم نرم میبوسید کم کم لب پایینمو توی دهنش کشید و مک ریزی بهش زد که به خودم اومدم ؛ من این
بوسه رو دوست داشتم پس منم مک کوچیکی به لب بالاییش زدم که لبخند نرمی بین بوسمون زد و عمیق تر بوسید ؛ لباش طعم شراب میداد ، به طور واضح مرغوب تر از هرشرابی که تا امروز چشیده بودم نباید انقد خوشطعم میبود و من نفهمیدم
که معتاد این طعم میشم. اروم عقب رفت که کم کم چشام باز شد اما دستش هنوزم نوازش وار و اروم روی صورتم بود و من خجالت میکشیدم که توی چشماش زل بزنم چرا باید همه چی انقد خجالت اور میشد اخه
جیمین : ماه زاده ی قلبم باش رز شکلاتیم
-م.. من..
جیمین : هيشششش... فعلا لازم نیست چیزی بگی ؛ فرصت اینو داری که بهش فکر کنی؛ قرار نیست مجبورت کنم
و دوباره ماشینو روشن کرد و به سمت خونش راه افتاد به خونه که رسیدیم وارد شد و بعد پارک کردن ماشین تو پارکینگ به سمت اسانسور رفت و بعد وارد شدنمون دکمه ی طبقه ۵ رو فشار داد
توقع یه خونه ی سراسر مشکی پر از اسلحه داشتم ولی خب بعد وارد خونه شدن با صمیمیت زیادی از فضای
خونه رو به رو شدم این خونه زیادی دوست داشتنی بود و همین الان توش احساس راحتی میکردم
جیمین : امیدوارم از خونمون خوشت بیاد ببخشید
که همه چی یهویی شدو نشد خونه رو اونطوری که توهم دوست داشته باشی تغییر داد
part ²⁰
و حتی نمیدونستم چی باید بگم پس فقط گوشه لباسمو توی دستم فشار دادم و ترجیح دادم سکوت کنم که
بعد ۵ دقیقه اروین زد کنار و ماشینشو خاموش کرد.
بیمقدمه شروع به صحبت کرد : امیلی تو از من میترسی؟
با این سوالش جا خوردم؛ توقع همچین سوالی ازش نداشتم و لباسمو بیشتر توی دستم فشار دادم و سرمو پایین انداختم
جیمین : نیازی نیست نگران باشی ؛ فقط حقیقتو بهم بگو
- خب.. تو مرموزی و من چیز زیادی ازت نمیدونم
واقعا ؛ این میزان از پیچیده و ناشناخته بودنت و نگاهات که انگار باهاشون داری تا ته روحمو نگاه میکنی باعث میشن ازت بترسم ؛ اما.. اما نمیخوام ازت بترسم
جیمین : میدونی من برای مدت خیلی طولانی فقط خودم بودمو خودم و اتفاقات خیلی زیادیو از سر گذروندم و بعد همه اونا انگار دور ذهنم و قلبم یه دیوار بتنی بلند کشیده شده که هیچکس نمیتونه ازش رد بشه
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو با حرکت نرمی به سمت خودش چرخوند که نگاهم توی نگاهای گرمش قفل شد
جیمین : اما تو اگه بخوای میتونی از این دیوار بتنی رد بشی و بفهمی چی توی مغز و قلبم میگذره اون موقع بهتر از هرکسی منو میشناسی و اشناترین نزدیک من میشی ؛ بخش جدانشدنی از وجودم و اگه بخوای خودمم میکنم تا منو کامل تر از خودم حتی بشناسی : تو اینو میخوای امگای من؟
- می..میخوام
هنوز حرفم تموم نشده بود که گرمی لباشو روی لبام
احساس کردم نرم میبوسید کم کم لب پایینمو توی دهنش کشید و مک ریزی بهش زد که به خودم اومدم ؛ من این
بوسه رو دوست داشتم پس منم مک کوچیکی به لب بالاییش زدم که لبخند نرمی بین بوسمون زد و عمیق تر بوسید ؛ لباش طعم شراب میداد ، به طور واضح مرغوب تر از هرشرابی که تا امروز چشیده بودم نباید انقد خوشطعم میبود و من نفهمیدم
که معتاد این طعم میشم. اروم عقب رفت که کم کم چشام باز شد اما دستش هنوزم نوازش وار و اروم روی صورتم بود و من خجالت میکشیدم که توی چشماش زل بزنم چرا باید همه چی انقد خجالت اور میشد اخه
جیمین : ماه زاده ی قلبم باش رز شکلاتیم
-م.. من..
جیمین : هيشششش... فعلا لازم نیست چیزی بگی ؛ فرصت اینو داری که بهش فکر کنی؛ قرار نیست مجبورت کنم
و دوباره ماشینو روشن کرد و به سمت خونش راه افتاد به خونه که رسیدیم وارد شد و بعد پارک کردن ماشین تو پارکینگ به سمت اسانسور رفت و بعد وارد شدنمون دکمه ی طبقه ۵ رو فشار داد
توقع یه خونه ی سراسر مشکی پر از اسلحه داشتم ولی خب بعد وارد خونه شدن با صمیمیت زیادی از فضای
خونه رو به رو شدم این خونه زیادی دوست داشتنی بود و همین الان توش احساس راحتی میکردم
جیمین : امیدوارم از خونمون خوشت بیاد ببخشید
که همه چی یهویی شدو نشد خونه رو اونطوری که توهم دوست داشته باشی تغییر داد
- ۱.۰k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط