آدم ها...

آدم ها...
یک روز می آیند...
مقابلت بالا و پایین میپرند...
خودشان را به آب و آتیش میزنند...
تا آن هارا ببینی...
به انها توجه کنی... محبت کنی...
محبت کردن که شروع میشود...
به بودنشان که عادت میکنی...
پای بودنشان که حساب باز میکنی...
شروع میکنند به رفتن...
این طبیعت انسان هاست...
بعد از هر رفتی آمدی دارند...
بعد از هر امدی،رفتی...
اما،تلخ ترین قسمت قصه این میشود...
آنکه،محتاج نیم نگاهت بود...
تا از گوشه ی نگاهت محبت بچیند...
حالا آنقدر،محبت به خوردش داده ای...
دیگر تورا نمیشناسد...
چشمش کور شده است...
تلخیِ قصه اینجاست...
وگرنه...
هم من...
هم شما...
هم آدم های رفت و امدی...
به رفت امد ها،عادت کرده ایم...
دیدگاه ها (۱)

تو با باقی زنها فرق می کنینگاهت ارزان نیستلبخندت رویای تمامی...

♥♡♥♡

شاعر شده ام راز نگهدار تو باشمصندوقچه ی محرم ِ اسرار تو باشم...

بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم من همان،کوه غرورم، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط