⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 6

جانگ می احساس کرد تمام گرمای بدنش در یک لحظه از بین رفت.

او قبل از اینکه روی زمین بیفتد، سنگینی بدن جونگکوک را حس کرد که او را در

آغوش کشیده بود.

_جانگ می! نه! چشماتو باز کن! با من حرف بزن!

هیاهوی درون آرشیو خوابیده بود و فریاد جونگکوک تنها صدایی بود که در آن

تاریکی مطلق، شنیده میشد.

3 هفته بعد، سکوت فراموشی

نور ملایمی که از لای پرده های ضخیم وارد میشد، روی پلک های جانگ می

میرقصید.

او حس می کرد بدنش مثل تکه های سنگِ سرد است. اولین چیزی که به یاد

آورد، یک تاریکی مطلق و یک صدای دور و مبهم بود که انگار از ته یک چاه عمیق

می آمد.

او به سختی چشم هایش را باز کرد. سقف سفید و سردِ بیمارستانِ خصوصیِ

"سایه" را دید.

در گوشه ی اتاق، جونگکوک نشسته بود، در سایه ی تاریک، مثل یک مجسمه ی

سنگی که انگار از دردِ ناشی از فقدان او ساخته شده باشد.

جانگ می سعی کرد تکان بخورد، اما دردی سوزان در شانه اش پیچید. با صدایی

که به سختی شنیده می شد، زمزمه کرد:

_... من کجام؟ من... من کی هستم؟!

جونگکوک، که در لحظه ی شنیدن این جمله، انگار با پتکی بر قلبش کوبیده

باشند، درجا خشکش زد.

او به سمت تخت آمد، اما نه با نگاهی مهربان؛ بلکه با چهره ای که مثل ماسکِ یخ،

سرد بود.


______________________________________________________________♡
continue...
دیدگاه ها (۰)

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط