گوشهٔ حمام نشسته است .

گوشهٔ حمام نشسته است .

فکر میکند پس از خودکشی لاشه اش چقدر سنگین خواهد بود ، چه کسانی آن را از حمام بیرون میکشند و به کجا میبرند .
و بعد دیوار سرامیکی از پشت ، کمرش را فشار داد .
درد گرفت و بلند شد .
تیغ آن گوشهٔ حمام افتاده بود .
فضا با نور زرد حمام روشن بود .
بوی نم می‌آمد ، با بوی صابون ، و بوی عرق اش !
و مدت طولانی به تیغ خیره شد. برق میزد .
نفس را بیرون داد و برای لحظه ای ، شاید اگر میتوانست خودش را در آغوش بگیرد نجات میافت .
دیدگاه ها (۰)

با غم کاری ندارم ، بگو گلویم را رها کند .ممنون .

دلم برات تنگ شده .گاهی در خیالم می آیی .دستت را میگیرم .می‌گ...

۱لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی عرق به...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط