بازگشت از مرز مرگ
" بازگشت از مرز مرگ"
جنگل درسکوت فرورفته بود،فقط صدای نفس های بریده ی میهووهانول به گوش میرسید.خودم رابه سمتشان پرتاب کردم، دستهایم روی سینه های خونینشان فرودآمد.نیروی زندگی ازانگشتانم جاری شدنوری مثل رودخانه دررگ های شان جوشید
سوجین از پشت سرم فریاد زد، اما من گوش نکردم:"نه ملکه... بسه! تو داری جون خودتو از دست میدی!"
چشمان هانول ناگهان باز شد. "احمق... بازم که خودتو به خطر انداختی."
میهو دستش را به آرامی روی صورتم گذاشت:" دوباره... ما رو نجات دادی."
جین که نیمه جان روی زمین میلرزید، آخرین نیرویش را جمع کرد تا حمله کند اما کیونگ مثل باد رسید چاقویش در نور ماه برق زد...و جین برای همیشه از بین رفت.
کیونگ چرخیدوبهم نگاه کردوچشمانش پرازوحشت بود.من درحالی که هنوزنورازدستانت میریخت،رنگم پریده بود. کیونگ داد زد:"نه... بسه دیگه!"
به سمتم دوید، اما دستم را بلند کردم.سایه ها از زمین برخاستند و او را در خود گرفتند، مثل زنجیر!
سوجین ناگهان از میان درختان ظاهر شد. شمشیرش را به زمین کوبید و گردبادی از نور سایه ها را پاره کرد،کیونگ آزاد شد و بلافاصله به سمتم پرید.اما دیر شده بود من دیگه اونجا نبودم...
جنگل تار بود. پاهایم به سختی حرکت میکردند، اما نمیتوانستم صبر کنم. باید میرفتم!!!!!!
دست های کیونگ برای لحظه ای دورم حلقه شده بود گرم،امن،مثل خانه.اما من...دیگر خانه ای نداشتم
با تمام نیرو به سینه اش فشارآوردم و خودم را عقب کشیدم" ولم کن!"از این فرصت استفاده کردم و فرار کردم
پاهایم قبل از اینکه مغزم دستور دهد دویدند. از میان درختان پیچ خورده گذشتم، شاخه ها صورتم را خراشیدند. پشت سرم،صدای فریاد کیونگ آسمان رو میشکافت:"سرا! دیگه نمیتونی ادامه بدی!"اما من فقط سریع تر دویدم...
جنگل درسکوت فرورفته بود،فقط صدای نفس های بریده ی میهووهانول به گوش میرسید.خودم رابه سمتشان پرتاب کردم، دستهایم روی سینه های خونینشان فرودآمد.نیروی زندگی ازانگشتانم جاری شدنوری مثل رودخانه دررگ های شان جوشید
سوجین از پشت سرم فریاد زد، اما من گوش نکردم:"نه ملکه... بسه! تو داری جون خودتو از دست میدی!"
چشمان هانول ناگهان باز شد. "احمق... بازم که خودتو به خطر انداختی."
میهو دستش را به آرامی روی صورتم گذاشت:" دوباره... ما رو نجات دادی."
جین که نیمه جان روی زمین میلرزید، آخرین نیرویش را جمع کرد تا حمله کند اما کیونگ مثل باد رسید چاقویش در نور ماه برق زد...و جین برای همیشه از بین رفت.
کیونگ چرخیدوبهم نگاه کردوچشمانش پرازوحشت بود.من درحالی که هنوزنورازدستانت میریخت،رنگم پریده بود. کیونگ داد زد:"نه... بسه دیگه!"
به سمتم دوید، اما دستم را بلند کردم.سایه ها از زمین برخاستند و او را در خود گرفتند، مثل زنجیر!
سوجین ناگهان از میان درختان ظاهر شد. شمشیرش را به زمین کوبید و گردبادی از نور سایه ها را پاره کرد،کیونگ آزاد شد و بلافاصله به سمتم پرید.اما دیر شده بود من دیگه اونجا نبودم...
جنگل تار بود. پاهایم به سختی حرکت میکردند، اما نمیتوانستم صبر کنم. باید میرفتم!!!!!!
دست های کیونگ برای لحظه ای دورم حلقه شده بود گرم،امن،مثل خانه.اما من...دیگر خانه ای نداشتم
با تمام نیرو به سینه اش فشارآوردم و خودم را عقب کشیدم" ولم کن!"از این فرصت استفاده کردم و فرار کردم
پاهایم قبل از اینکه مغزم دستور دهد دویدند. از میان درختان پیچ خورده گذشتم، شاخه ها صورتم را خراشیدند. پشت سرم،صدای فریاد کیونگ آسمان رو میشکافت:"سرا! دیگه نمیتونی ادامه بدی!"اما من فقط سریع تر دویدم...
- ۹۶
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط