ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۶

و از اتاق اومدم بیرون. ناباور و اروم خندید و اشفته :گفت اگه شوخيه خيلي بي مزه است..
بلند گفتم اگه جدي باشه چي گرفته گفت:خيلي دردآوره..
تلخ گفت: تو گولم زدی که خوب شم تا با جدايي ازم انتقام
بگيري اره؟
بمیرم براي اين لحن پردرد و تلخت..
دوست داشتم برم بچلونمش..
با لبخند شادي برگشتم سمت اتاقش و جلوي در وایستادم و نگاش کردم.
جدي و عمیق نگام کرد.
نرم خندیدم و گفتم فکرامو کردم
لبامو جمع کردم و جدي گفتم:نه.. صورتش وا رفت. تلخ گفتم : نمیتونم..
تمام صورتش و نگاهش رنگ غم گرفت و پردرد نفسش رو بیرون داد و نگاه از چشمام کند.
اخ.. دلم آتیش گرفت.
انگار جدي دلش شکست.. من..
با عشق لبخند زدم و خیلی عمیق گفتم : نمیتونم . ثانیه دیگه بدون تو سر کنم چشم قشنگ
خيلي سريع و ناباور سرشو چرخوند و تو چشمام نگاه کرد. اشک تو چشمام حلقه زد و مظلوم گفتم : از لحظه اولی که نگام به اون چشمات افتاد اسیرشون شدم..
لبخند شاد و عميقي رو لبش نشست و عمیق گفت:اول مثل یه پرنده ي کوچولوي بي پناه که اسیر دستاي يه ديو و
ارزوهاش شده باشه..
رفتم جلو و کنار تختش رو زمین نشستم و با بغض گفتم : اما بعدش همه چیز فرق کرد. اقا دیوهه شد پادشاه سوار بر اسب سفیدش..
نرم خندید و به پهلو غلت زد سمتم و عمیق گفت:ديدي این دیو زشت قبل از پایین افتادن آخرین گلبرگ گل سرخ تونست عاشق بشه و دخترك قصه رو عاشق خودش کنه.. اشکم جاري شد و لرزون خندیدم و تند سر تکون دادم و با ذوق گفتم اره..
اشکمو با انگشت گرفت و گفت: الا..دلم میخواد سالها تو اغوشت بخوابم..فقط بخوابم..
چشماشو بست و گفت: بوت کنم و تو اغوشم فشارت بدم و
حست کنم و بخوابم
با لذت و ذوق خودمو کشید تو تخت و اروم تو آغوشش خزیدم و سرمو روی شکمش گذاشتم و با لبخند گفتم منم دلم یه خواب طولاني تو اغوشت میخواد..
و دلگرفته گفتم:خيلي خسته ام جیمین..
دستشو انداخت دورم و نفس خيلي عمیق کشید. شیطون گفتم: ولي فعلاً نخوابیا.. اول بايد منو بگيري بعداً.. يهو بلند خندید.
منم زدم زیر خنده و سرمو بلند کردم و نگاش کردم از خنده سینه اش درد گرفت و صورتشو تو هم کشید و
گفت : از دست تو دختر.
مظلوم و با ناز گفتم : خب خودت گفتی قراره برام عروسي بگيري.. معنیش همون گرفتن بود دیگه..
با خنده ارومي سرمو جلو کشید و پیشونیمو بوسید و گفت: من قبلاً گرفتمت دخترکم...گرفتم... این فقط تمدیده..
با شادي و ذوق لبخند زدم و چشمامو بستم.. جدي
گفت: الا...میخوام... قبل زندگي جديد همه پس مونده
هاي زندگي قبلي رو بريزيم دور..
چشمامو باز کردم و جدی و منتظر نگاش کردم و گفتم:زندگي گذشته؟
تلخ و جدي گفت: تکلیف فین رو يك سره كن الا.. قلبم ریخت و لرزون و اروم گفتم چیکار کنم؟
عمیق گفت:هرکاری که دلت میخواد..هرکاري که قلبتو اروم میکنه اما .. نیمه کاره رهاش نکن. نذار باز سر و کله اش تو
زندگیمون پیدا شه...
اشك تو چشمم حلقه زد. راست میگه. الان
تلخ گفت: اگه قراره انتقام بگیری و گناه کار رو مجازات وقتشه که وکیل بگيري و مدارکي که پيدا کردم رو بدي بهش و بي گناهي پدرت رو ثابت کني و اگه..میخواي ببخشي هم...ببخش.. من نمیگم چیکار کن..سپردمش به تو.. اما نصفه رهاش نکن.. اشکم اروم و غمگين جاري شد.
درمونده دستشو زیر چشمم کشید و گرفته گفت: گریه نکن
الاجانم..خواهش میکنم...
دیدگاه ها (۱۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۷پردرد چشمامو بستم و سرمو رو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۸با بغض شقیقه شو بوسیدم که ه...

آخرین کنسرت برگزار شده (دیروز و امروز): بی‌تی‌اس در روزهای ۱...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۵باهاشون خداحافظی کردم و رفت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط