من از چشمان خیست در شبی تاریک فهمیدم

من از چشمان خیست در شبی تاریک فهمیدم
که باران نیمه‌های شب تماشایی‌تر از روز است

گاهی در خلوت خودم در زمانهای خاص مینشینم شیرین فکر میکنم ... یادش بخیر۱۸ سالم بود از یه دختری تو محلمون خوشم میومد یعنی دوسش داشتم به نام ساناز ..که این دختر موهای پرپشت مشکی رنگی داشت البته اون وقتها ساناز ۱۳ سالش بود ولی میفهمید و اون هم منو دوست داشت اما خجالتی بود بسیار .. هر زمانی من ساناز رو میدیدم حیجان زده میشدم و قلبم به تپش میافتاد ...اما حقیقتا بعد از اون هیچ زمانی هیچ عشقی به مانند اون برام پیش نیومدکه اینقدر شیرین باشه یعنی دوست داشتن بود عشق و رنگ و بوی اون دوره رو نداشت شاید به خاطر احساساتی بودن بیشتر دوران بلوغ بود بعدها سانازینا از محله ما رفتن و از تهران خارج شدن و دیگه ندیدمش ...یعنی فکر این که یک روز دست ساناز تو دستهای کس دیگه ای باشه آزارم میداد..من نمیدون العان کجا هستی و مشغول چه کاری هستی ازدواج کردی یا نه اما ساناز جان هر جا هستی خوشبخت باشی..الهی .....عشقهای دوران کودکی وپاکترین عشقها هستند.

برام ارزش تجدید خاطره رو داشتی نازنین ...⚘
دیدگاه ها (۵۷)

زندگینامه نووا

My lovely neighbor part : 47

Custom bride part : 9

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

★彡   Part 55 彡★ شب، همه به دور آتش جمع شده بودیم.همه یعنی تم...

پارت ششم

سناریو باکودکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط