پارت ۷
پارت ۷
ناروتو و ساسکه توی حال و هوای خودشان بودند، توی لذت ان لحظه. با هم حرف میزدند و میرقصیدند تا اینکه...
●
طبقه ی پایین، سالن پذیرایی:
ساکورا بدو بدو رفت نزدیک تخت دو پادشاه، فوگاکو و میناتو. نفس نفس میزد، دامن صورتی اش را مرتب کرد:"م..من..یه خبرایی دارم."
فوگاکو و میناتو که داشتند صحبت میکردند سرشان را اوردند بالا. کوشینا از کنار میناتو ابرویی بالا انداخت:"چی شده هارونو؟"
ساکورا با دستپاچگی، کمی هول شد. از گفتن این احساس شرمساری میکرد. ولی برای خواسته ی خودش، گفت:"م..من دیدم شاهزاده ساسکه روی پشت بوم داره با...شاهزاده ناروتو میرقصه."
چشم های هر چهار ستون سلطنت گشاد شد. این خبر...همجنسگرایی. چیزی که همه ان را به عنوان یک ویروس نیدیدند، انگار واگیردار و خطرناک بود.
فوگاکو با اخم برگشت سمت میناتو:"اخر سرم پسرتو جمع نکردی؟"
میناتو جا خورد، سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند:"هان...چ..چه ربطی داره پسر خودتم داشته میرقصیده."
F:"پسرت همجنسگراست میناتو، اون گی عه، مگه نه؟"
و این را یجوری گفت انگار توهین بود. میکوتو استین فوگاکو را گرفت، سعی کرد شوهرش را ارام کند:"عزیزم، اینجوری نگو..."
M:"ساسکه هم همجنسگراس، همه چی رو به پسر من ربط نده. همه ی اینا بخاطر اینه که تو میخواستی پسرتو به زور زن بدی."
فوگاکو، انگار که روی نفت صبوری اش اتش ریخته باشند منفجر شد:"تصمیمات منو زیر سوال میبری میناتو؟"
و بین دو پادشاهی، اختلاف بوجود امد. اختلافی که خیلی زود حل بشو نبود.
از انطرف، ایتاچی از پشت پنجره داشت تماشا میکرد:"فکر کنم وقتش شده."
اشک توی چشم هایش جمع شد. به پسر مو قرمز کنارش نگاه کرد:"حاضری...ناگاتو؟"
پسری که ناگاتو خطاب شده بود سر تکان داد:"باورم نمیشه که مجبوریم اینکارو بکنیم..."
●
با صدای جیغ بلندی که از طبقه پایین شنیده شد، سریع همه مهمان ها دویدند و از قصر رفتند بیرون. طوری جیغ میکشیدند که انگار یک هیولای بزرگ یا چیز وحشتناگی مثل ان را دیده بودند. ناروتو و ساسکه سریع از پله ها رفتند پایین:"چی شده؟"
N:"نمیدونم."
ساسکه در اصلی را هل داد ولی به محض اینکه وارد سالن پذیرایی شدند...
بوی خون همه جا را گرفته بود، میز بزرگ مجلسی کج شده و مایع قرمز رنگی از پشتش جاری بود. چشم های ناروتو و ساسکه گشاد شد و بعد...ناروتو دست مادرش را از پشت میز کج شده دید.
قلبش ایستاد:"چ...چی شده، ماماااااان!"
سریع دوید سمت میز، ساسکه هم همینطور. وقتی پشت میز را نگاه کردند دیدند که...
ملکه کوشینا غرق در خون افتاده بود روی زمین، انگار یکی بی رحمانه شمشیر را فرو کرده بود توی شکمش. ملکه میکوتو هم دست کمی نداشت، لباس مشکی اش با خون تیره شده بود و بی جان دراز کشیده بود روی زمین.
ولی فاجعه اینجا تمام نمیشد. حتی پادشاه میناتو و پادشاه فوگاکو هم به طرز بدی زیر میز سنگین گیر کرده بودند و انگار یکی با یک ظرف فلزی کوبیده بود توی سرشان.
ناروتو جیغ کشید:"مامااان باباااا!"
صدایش مثل رعد و برقی سکوت قصر را شکست. روی زانوهایش کنار مادر و پدرش افتاد. ساسکه، هنوز نتوانسته بود هضم کند. طوری خشکش زده بود که انگار اینها همه یک کابوس بی پایان است. اشک توی چشم هایش جمع شد و موهایش را گرفت:"این...چه وضعشه؟"
ولی بعد متوجه نکته ای شد. ایتاچی میان جمع نبود. پشت سرش ایستاده بود، با یک ظرف خونی توی دستش:"متاسفم ساسکه."
ایتاچی گفت، چشم های سرد بود ولی لب های شطوری جمع شده بودند انگار بغض کرده بود.
ناروتو با چشم های گشاد شده رو به ایتاچی داد زد:"تو کشتیشونننن؟!"
Na:"منم همدستش بودم. قدردان باشید، ما شما رو از جنگ نجات دادیم."
ساسکه بلافاصله مرد مو قرمز را شناخت، ناگاتو از اوزوماکی.
و همانجا مشخص شد که، یک اوچیها و یک اوزوماکی باعث کشته شدن خانواده های هم شده بودند. ساسکه و ناروتو به هم نگاه کردند.
N:"...توی اوچیهاا، تو جلوی داداشتو نگرفتی. توووو"
ساسکه مثل او داد زد:"خفه شو، یکی از قبیله ی تو پدر و مادر منم کشتههه!"
N:"ایتاچی خیانت کرد، مامان بابام مردن اینا همش تقصیر اوچیها و این ازدواج زوری مسخره ش بود."
Sa:"چرت و پرت ننال ببینم، تو و اون قبیله ی اوزوماکی لعنتیت از اولشم باهامون مشکل داشتید. دزدای قاتل بدبخت."
N:"خفه شوووو."
Sa:"من فکر میکردم ما بدرد هم میخوریم."
و ایتاچی و ناگاتو یواششکی از قصر رفتند بیرون. ایتاچی احساس ضعف میکرد، نشیت پشت قلعه و دست هایش را گذاشت روی صورتش، صدایش میلرزید:"من چیکار کردم؟"
ناگاتو زیر زیرکی به او نگاه کرد:"کار درستو کردی."
ناروتو و ساسکه توی حال و هوای خودشان بودند، توی لذت ان لحظه. با هم حرف میزدند و میرقصیدند تا اینکه...
●
طبقه ی پایین، سالن پذیرایی:
ساکورا بدو بدو رفت نزدیک تخت دو پادشاه، فوگاکو و میناتو. نفس نفس میزد، دامن صورتی اش را مرتب کرد:"م..من..یه خبرایی دارم."
فوگاکو و میناتو که داشتند صحبت میکردند سرشان را اوردند بالا. کوشینا از کنار میناتو ابرویی بالا انداخت:"چی شده هارونو؟"
ساکورا با دستپاچگی، کمی هول شد. از گفتن این احساس شرمساری میکرد. ولی برای خواسته ی خودش، گفت:"م..من دیدم شاهزاده ساسکه روی پشت بوم داره با...شاهزاده ناروتو میرقصه."
چشم های هر چهار ستون سلطنت گشاد شد. این خبر...همجنسگرایی. چیزی که همه ان را به عنوان یک ویروس نیدیدند، انگار واگیردار و خطرناک بود.
فوگاکو با اخم برگشت سمت میناتو:"اخر سرم پسرتو جمع نکردی؟"
میناتو جا خورد، سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند:"هان...چ..چه ربطی داره پسر خودتم داشته میرقصیده."
F:"پسرت همجنسگراست میناتو، اون گی عه، مگه نه؟"
و این را یجوری گفت انگار توهین بود. میکوتو استین فوگاکو را گرفت، سعی کرد شوهرش را ارام کند:"عزیزم، اینجوری نگو..."
M:"ساسکه هم همجنسگراس، همه چی رو به پسر من ربط نده. همه ی اینا بخاطر اینه که تو میخواستی پسرتو به زور زن بدی."
فوگاکو، انگار که روی نفت صبوری اش اتش ریخته باشند منفجر شد:"تصمیمات منو زیر سوال میبری میناتو؟"
و بین دو پادشاهی، اختلاف بوجود امد. اختلافی که خیلی زود حل بشو نبود.
از انطرف، ایتاچی از پشت پنجره داشت تماشا میکرد:"فکر کنم وقتش شده."
اشک توی چشم هایش جمع شد. به پسر مو قرمز کنارش نگاه کرد:"حاضری...ناگاتو؟"
پسری که ناگاتو خطاب شده بود سر تکان داد:"باورم نمیشه که مجبوریم اینکارو بکنیم..."
●
با صدای جیغ بلندی که از طبقه پایین شنیده شد، سریع همه مهمان ها دویدند و از قصر رفتند بیرون. طوری جیغ میکشیدند که انگار یک هیولای بزرگ یا چیز وحشتناگی مثل ان را دیده بودند. ناروتو و ساسکه سریع از پله ها رفتند پایین:"چی شده؟"
N:"نمیدونم."
ساسکه در اصلی را هل داد ولی به محض اینکه وارد سالن پذیرایی شدند...
بوی خون همه جا را گرفته بود، میز بزرگ مجلسی کج شده و مایع قرمز رنگی از پشتش جاری بود. چشم های ناروتو و ساسکه گشاد شد و بعد...ناروتو دست مادرش را از پشت میز کج شده دید.
قلبش ایستاد:"چ...چی شده، ماماااااان!"
سریع دوید سمت میز، ساسکه هم همینطور. وقتی پشت میز را نگاه کردند دیدند که...
ملکه کوشینا غرق در خون افتاده بود روی زمین، انگار یکی بی رحمانه شمشیر را فرو کرده بود توی شکمش. ملکه میکوتو هم دست کمی نداشت، لباس مشکی اش با خون تیره شده بود و بی جان دراز کشیده بود روی زمین.
ولی فاجعه اینجا تمام نمیشد. حتی پادشاه میناتو و پادشاه فوگاکو هم به طرز بدی زیر میز سنگین گیر کرده بودند و انگار یکی با یک ظرف فلزی کوبیده بود توی سرشان.
ناروتو جیغ کشید:"مامااان باباااا!"
صدایش مثل رعد و برقی سکوت قصر را شکست. روی زانوهایش کنار مادر و پدرش افتاد. ساسکه، هنوز نتوانسته بود هضم کند. طوری خشکش زده بود که انگار اینها همه یک کابوس بی پایان است. اشک توی چشم هایش جمع شد و موهایش را گرفت:"این...چه وضعشه؟"
ولی بعد متوجه نکته ای شد. ایتاچی میان جمع نبود. پشت سرش ایستاده بود، با یک ظرف خونی توی دستش:"متاسفم ساسکه."
ایتاچی گفت، چشم های سرد بود ولی لب های شطوری جمع شده بودند انگار بغض کرده بود.
ناروتو با چشم های گشاد شده رو به ایتاچی داد زد:"تو کشتیشونننن؟!"
Na:"منم همدستش بودم. قدردان باشید، ما شما رو از جنگ نجات دادیم."
ساسکه بلافاصله مرد مو قرمز را شناخت، ناگاتو از اوزوماکی.
و همانجا مشخص شد که، یک اوچیها و یک اوزوماکی باعث کشته شدن خانواده های هم شده بودند. ساسکه و ناروتو به هم نگاه کردند.
N:"...توی اوچیهاا، تو جلوی داداشتو نگرفتی. توووو"
ساسکه مثل او داد زد:"خفه شو، یکی از قبیله ی تو پدر و مادر منم کشتههه!"
N:"ایتاچی خیانت کرد، مامان بابام مردن اینا همش تقصیر اوچیها و این ازدواج زوری مسخره ش بود."
Sa:"چرت و پرت ننال ببینم، تو و اون قبیله ی اوزوماکی لعنتیت از اولشم باهامون مشکل داشتید. دزدای قاتل بدبخت."
N:"خفه شوووو."
Sa:"من فکر میکردم ما بدرد هم میخوریم."
و ایتاچی و ناگاتو یواششکی از قصر رفتند بیرون. ایتاچی احساس ضعف میکرد، نشیت پشت قلعه و دست هایش را گذاشت روی صورتش، صدایش میلرزید:"من چیکار کردم؟"
ناگاتو زیر زیرکی به او نگاه کرد:"کار درستو کردی."
- ۷۳۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط