تکپارتی
#تکپارتی
#جیهوپ
#الهه_زندگی
موضوع : وقتی یک انسان عادی هست ولی زن پادشاه گرینه ها میشه 🐺🫣
شخصیت ها : جانگ هوسوک ، لی هارین ، لی دایری ، لی هانجون ، پادشاه خون آشام ها ، پادشاه گرگینه ها ، ملکه های گرگینه ها و خون آشام ها ، هان یونگجو .
هارین ، دختر پادشاه گرگینه ها بود و باید به اجبار همسر شاهزاده گرگینه ها میشد . ولی ...
هارین قدرتی نداشت . و گرگینه ها اگر انسان معمولی میدیدن اون رو میکشتن .
تقریبا یک ماه از ازدواج هارین با شاهزاده میگذشت . ولی اون دو تا هیچ علاقه ای به هم نداشتن و به اجبار پادشاه گرگینه ها با یکدیگر ازدواج کرده بودن .
صبح بود . نسیم بهاری میوزید . هارین حوصلش سر رفته بود و تصمیم گرفت بره جنگل تا یکم از شاهزاده دور باشه ؛ ولی نمیدونست وقتی که از قصر خارج شه ، هوسوک قطعا میفهمه و به دنبال اون میره .
همون موقع که هارین از محوطه قصر با سمت جنگل دوید ، جیهوپ داشت از پنجره قصر اون رو تماشا میکرد . اون توجه شد هارین نقشه ای داره و و به سراغش رفت .
هارین داشت تو جنگل میرفت که یهو کسی رو دید که دوست نداشت ببینه . هان یونگجو . پسر شاه یه قبیله کوچیک خون آشامی بود . اون هارین رو دوست داشت ولی هی اذیتش میکرد .
یونگجو : به به شاهدخت خیلی وقت بود ندیده بودمتون ( نیشخند )
آروم آروم به سمت هارین اومد .
هارین : برو نزدیکم نیا .
و یونگجو رو هل داد . ولی یونگجو دست هارینو گرفت و اونو به خودش نزدیک کرد . بدناشون مماس هم بود . هارین وول میخورد تا شاید بتونه فرار کنه ولی یونگجو خیلی محکم اون رو گرفته بود .
یونگجو : نمیتونی فرار کنی ( نیشخند )
یهو جیهوپ از راه رسید .
جیهوپ : چه غلطی داری میکنی ؟ ( آروم و خونسرد )
یونگجو : ارباب ... داشتم با بانو لی صحبت میکردم . اینطور نیست پرنسس ؟
و دستش رو که دور بدن هارین حلقه کرده بود فشار داد . هارین آی کوچیکی سر داد .
هارین : شاهزاده ... آییی ولم کن عوضی . ( با داد )
یونگجو خواست هارین رو ببوسه که یهو جیهوپ یه مشت حواله پسر کرد .
هارین پشت سر جیهوپ رفت و قایم شد .
جیهوپ : زود گورتو گم کن تا ندارم چالت کنننننن ( کلمه آخر با داد )
یونگجو با ترس بلند شد و رفت . چیهوپ رو به هارین برگشت . اون ترسیده بود . خون آشاما بخصوص خون اشامای رده بالایی مثل اون از هیچی نمیترسیدن . فقط یه احتمال وجود داشت .
جیهوپ : تو قدرت خون اشامیت بیشتره و میتونستی خودتو نجات بدی . ولی ... چرا اینکارو نکردی ؟
هارین ترسید . اگه جیهوپ میفهمید زندش نمیزاشت .
هارین : اممم ... خب چون ما اجازه نداریم بیرون قصر از نیروهامون استفاده کنیم .
جیهوپ : تو تاحالا از قدرتت حتی تو قصرم استفاده نکردی . فقط یه احتمال وجود داره که اونم ...
با چشمایی درشت شده برگشت و به هارین نگاه کرد . رنگ از چهره دختر پرید . تصمیم گرفت به سمت قصر بدوعه تا شاید کسی به دادش برسه .
داشت میدویید . جیهوپ تاسف وار تبدیل به گرگ شد و با سرعتی ۲ برابر به هارین رسید . بعل هم داشتن میدوییدن که یهو پسر گرگنما به هارین ضربه زد و باعث شد اون به زمین بیوفته .
هارین افتاد . خیلی ترسیده بود . عقب عقب رفت که به تخته سنگ بزرگی خورد . کاش جیهوپ بهش رحم میکرد یا با اون مهربون بود .
هارین : ج .... جیهوپ ... ل... لطفا ( با ترس و بغض )
جیهوپ با بدنی گرگی به دختر نزدیک شد . نفس هاش داغ و محکم بود . آروم قدم برمیداشت که به هارین رسید .
هارین نفسش بند اومده بود . پسر پوزه اش رو به صورت وختر نزدیک تر کرد . خواست دختر رو گاز بگیره .
هارین : ه...هوپی ...ن....نه ...خ...خواهش میکنم ( با گریه )
این اولین باری بود که پرنسس کوچولوش هوپی صداش میکرد . اون آرزو داشت که همسر آیندش اون رو هوپی صدا کنه ولی هارین لجباز بود و هیچوقت اینکارو نمیکرد .
جیهوپ به هارین نزدیکتر شد . دختر چشماشو بست . از ترس داشت میلرزید .
هوسوک وقتی به دختر نزدیک شد تبدیل به انسان شد و لبش رو روی لب دخترک گذاشت . اون رو میبوسید و در همون حال هارین رو براید استایل بغل کرد . نشست و دختر رو ، روی پاهاش گذاشت .
از اون جدا شد و با چهره ای خندان و آروم گفت ..
جیهوپ : هر اتفاقی هم بیوفته مهم نیست . چه انسان باشی چه خون اشام ، تو پرنسس کوچولوی منی . دوست دارم الهه زندگیم ♡
پایان ♤
اولین تکپارتیمه حمایت کنید لطفا 🙏🩷
#بنگتن#بی_تی_اس#ارمی#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیپاپ#موسیقی_پاپ#آر_ام#کوکی#یونگی#هوسوک#وی#ته_ته#انهایپن#جی#جیک#هیسونگ#جونگوون#سونو#سونگهون#نیکی#جیسو#رزی#جنی#لیسا#بلک_پینک#بلینک#انجین
#جیهوپ
#الهه_زندگی
موضوع : وقتی یک انسان عادی هست ولی زن پادشاه گرینه ها میشه 🐺🫣
شخصیت ها : جانگ هوسوک ، لی هارین ، لی دایری ، لی هانجون ، پادشاه خون آشام ها ، پادشاه گرگینه ها ، ملکه های گرگینه ها و خون آشام ها ، هان یونگجو .
هارین ، دختر پادشاه گرگینه ها بود و باید به اجبار همسر شاهزاده گرگینه ها میشد . ولی ...
هارین قدرتی نداشت . و گرگینه ها اگر انسان معمولی میدیدن اون رو میکشتن .
تقریبا یک ماه از ازدواج هارین با شاهزاده میگذشت . ولی اون دو تا هیچ علاقه ای به هم نداشتن و به اجبار پادشاه گرگینه ها با یکدیگر ازدواج کرده بودن .
صبح بود . نسیم بهاری میوزید . هارین حوصلش سر رفته بود و تصمیم گرفت بره جنگل تا یکم از شاهزاده دور باشه ؛ ولی نمیدونست وقتی که از قصر خارج شه ، هوسوک قطعا میفهمه و به دنبال اون میره .
همون موقع که هارین از محوطه قصر با سمت جنگل دوید ، جیهوپ داشت از پنجره قصر اون رو تماشا میکرد . اون توجه شد هارین نقشه ای داره و و به سراغش رفت .
هارین داشت تو جنگل میرفت که یهو کسی رو دید که دوست نداشت ببینه . هان یونگجو . پسر شاه یه قبیله کوچیک خون آشامی بود . اون هارین رو دوست داشت ولی هی اذیتش میکرد .
یونگجو : به به شاهدخت خیلی وقت بود ندیده بودمتون ( نیشخند )
آروم آروم به سمت هارین اومد .
هارین : برو نزدیکم نیا .
و یونگجو رو هل داد . ولی یونگجو دست هارینو گرفت و اونو به خودش نزدیک کرد . بدناشون مماس هم بود . هارین وول میخورد تا شاید بتونه فرار کنه ولی یونگجو خیلی محکم اون رو گرفته بود .
یونگجو : نمیتونی فرار کنی ( نیشخند )
یهو جیهوپ از راه رسید .
جیهوپ : چه غلطی داری میکنی ؟ ( آروم و خونسرد )
یونگجو : ارباب ... داشتم با بانو لی صحبت میکردم . اینطور نیست پرنسس ؟
و دستش رو که دور بدن هارین حلقه کرده بود فشار داد . هارین آی کوچیکی سر داد .
هارین : شاهزاده ... آییی ولم کن عوضی . ( با داد )
یونگجو خواست هارین رو ببوسه که یهو جیهوپ یه مشت حواله پسر کرد .
هارین پشت سر جیهوپ رفت و قایم شد .
جیهوپ : زود گورتو گم کن تا ندارم چالت کنننننن ( کلمه آخر با داد )
یونگجو با ترس بلند شد و رفت . چیهوپ رو به هارین برگشت . اون ترسیده بود . خون آشاما بخصوص خون اشامای رده بالایی مثل اون از هیچی نمیترسیدن . فقط یه احتمال وجود داشت .
جیهوپ : تو قدرت خون اشامیت بیشتره و میتونستی خودتو نجات بدی . ولی ... چرا اینکارو نکردی ؟
هارین ترسید . اگه جیهوپ میفهمید زندش نمیزاشت .
هارین : اممم ... خب چون ما اجازه نداریم بیرون قصر از نیروهامون استفاده کنیم .
جیهوپ : تو تاحالا از قدرتت حتی تو قصرم استفاده نکردی . فقط یه احتمال وجود داره که اونم ...
با چشمایی درشت شده برگشت و به هارین نگاه کرد . رنگ از چهره دختر پرید . تصمیم گرفت به سمت قصر بدوعه تا شاید کسی به دادش برسه .
داشت میدویید . جیهوپ تاسف وار تبدیل به گرگ شد و با سرعتی ۲ برابر به هارین رسید . بعل هم داشتن میدوییدن که یهو پسر گرگنما به هارین ضربه زد و باعث شد اون به زمین بیوفته .
هارین افتاد . خیلی ترسیده بود . عقب عقب رفت که به تخته سنگ بزرگی خورد . کاش جیهوپ بهش رحم میکرد یا با اون مهربون بود .
هارین : ج .... جیهوپ ... ل... لطفا ( با ترس و بغض )
جیهوپ با بدنی گرگی به دختر نزدیک شد . نفس هاش داغ و محکم بود . آروم قدم برمیداشت که به هارین رسید .
هارین نفسش بند اومده بود . پسر پوزه اش رو به صورت وختر نزدیک تر کرد . خواست دختر رو گاز بگیره .
هارین : ه...هوپی ...ن....نه ...خ...خواهش میکنم ( با گریه )
این اولین باری بود که پرنسس کوچولوش هوپی صداش میکرد . اون آرزو داشت که همسر آیندش اون رو هوپی صدا کنه ولی هارین لجباز بود و هیچوقت اینکارو نمیکرد .
جیهوپ به هارین نزدیکتر شد . دختر چشماشو بست . از ترس داشت میلرزید .
هوسوک وقتی به دختر نزدیک شد تبدیل به انسان شد و لبش رو روی لب دخترک گذاشت . اون رو میبوسید و در همون حال هارین رو براید استایل بغل کرد . نشست و دختر رو ، روی پاهاش گذاشت .
از اون جدا شد و با چهره ای خندان و آروم گفت ..
جیهوپ : هر اتفاقی هم بیوفته مهم نیست . چه انسان باشی چه خون اشام ، تو پرنسس کوچولوی منی . دوست دارم الهه زندگیم ♡
پایان ♤
اولین تکپارتیمه حمایت کنید لطفا 🙏🩷
#بنگتن#بی_تی_اس#ارمی#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیپاپ#موسیقی_پاپ#آر_ام#کوکی#یونگی#هوسوک#وی#ته_ته#انهایپن#جی#جیک#هیسونگ#جونگوون#سونو#سونگهون#نیکی#جیسو#رزی#جنی#لیسا#بلک_پینک#بلینک#انجین
- ۳.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط