❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 138♡。)
بیشتر به بازوش تکیه دادم و گفتم : الان که پیش شمام عالي..
سرم رو بوسید لوس خودمو بیشتر بهش چسبوندم
بابا : خيلي بهت سخت گذشت؟
دوست نداشتم ناراحتش کنم
: نه.. مهم نیست. تموم شد...
مکث کرد و یه جورایی کنترل شده گفت: دیدیش؟
وا رفتم و نفسم تنگ شد.هيچي نگفتم.
بابا : پس دیدیش
اروم سر تکون دادم
بابا : اون روز همون لحظه رفتنت رسید. کمرش شکست.. ناباور بود گنگ بود. باور نمیکرد. تا چشم ازش
برداشتم گم و گور شد. همه نگهبانا رو فرستادم دنبالش
ولی پیداش نکردن..٤ روز تمام هرجايي كه فك بكني
دنبالش گشتیم ولی پیداش نکردیم. روز پنجم پیداش
کردم. در حالیکه از دوتا بازوهاش خون مثل چشمه جاري
بود که هیچ وقت نفهمیدیم چش شده بود..چشماش سرخه
سرخ بود وهمه وجودش داغون از دیدنش خیلی ترسیدم
انگار یه قدم با مرگ فاصله داشت.
با بغض سرپایین انداختم.
بابا : به زور آوردمش تو قصر دو روز بیهوش بود. دو روز.. تب داشت هزیون ،میگفت شدید عرق میکرد،کابوس میدید، مدام صدات میکرد مادرت مثل فرشته دور سرش میچرخید
اشکم روي صورتم جاري شد.
بابا : حالش خيلي بد بود. خيلي بد. وقتي به هوش اومد
عوض شده بود. از این رو به اون رو شده بود به وضوح خم شدن کمرش رو مرگ خنده ها و روزهاي خوشش رو حس کردیم.
بي صدا اشك ريختم.
بابا : اصلا راضي به بودن در کنارم نبود..میدونستم براش دردناکه ولی به زور نگهش داشتم که جاگیر شد. اونقدر
ماهر و باجربزه و شجاع بود که خيلي زود فهمیدم بدون
وجودش نمیتونم هیچ کاری رو پیش بیرم..ولی دیگه هیچ وقت نخندید هیچ وقت بیشتر از اندازه کار حرف نزد از
خودش نگفت به هیچ وجه نخواست از تو بشنوعه.. اسم تو میومد غیب میشد و به هیچ وجه حاضر به آوردن اسمت
نبود. چند وقت يك بار هم غیبش میزنه.. هیچ کس نمیدونه
کجا میره.
(。♡part 138♡。)
بیشتر به بازوش تکیه دادم و گفتم : الان که پیش شمام عالي..
سرم رو بوسید لوس خودمو بیشتر بهش چسبوندم
بابا : خيلي بهت سخت گذشت؟
دوست نداشتم ناراحتش کنم
: نه.. مهم نیست. تموم شد...
مکث کرد و یه جورایی کنترل شده گفت: دیدیش؟
وا رفتم و نفسم تنگ شد.هيچي نگفتم.
بابا : پس دیدیش
اروم سر تکون دادم
بابا : اون روز همون لحظه رفتنت رسید. کمرش شکست.. ناباور بود گنگ بود. باور نمیکرد. تا چشم ازش
برداشتم گم و گور شد. همه نگهبانا رو فرستادم دنبالش
ولی پیداش نکردن..٤ روز تمام هرجايي كه فك بكني
دنبالش گشتیم ولی پیداش نکردیم. روز پنجم پیداش
کردم. در حالیکه از دوتا بازوهاش خون مثل چشمه جاري
بود که هیچ وقت نفهمیدیم چش شده بود..چشماش سرخه
سرخ بود وهمه وجودش داغون از دیدنش خیلی ترسیدم
انگار یه قدم با مرگ فاصله داشت.
با بغض سرپایین انداختم.
بابا : به زور آوردمش تو قصر دو روز بیهوش بود. دو روز.. تب داشت هزیون ،میگفت شدید عرق میکرد،کابوس میدید، مدام صدات میکرد مادرت مثل فرشته دور سرش میچرخید
اشکم روي صورتم جاري شد.
بابا : حالش خيلي بد بود. خيلي بد. وقتي به هوش اومد
عوض شده بود. از این رو به اون رو شده بود به وضوح خم شدن کمرش رو مرگ خنده ها و روزهاي خوشش رو حس کردیم.
بي صدا اشك ريختم.
بابا : اصلا راضي به بودن در کنارم نبود..میدونستم براش دردناکه ولی به زور نگهش داشتم که جاگیر شد. اونقدر
ماهر و باجربزه و شجاع بود که خيلي زود فهمیدم بدون
وجودش نمیتونم هیچ کاری رو پیش بیرم..ولی دیگه هیچ وقت نخندید هیچ وقت بیشتر از اندازه کار حرف نزد از
خودش نگفت به هیچ وجه نخواست از تو بشنوعه.. اسم تو میومد غیب میشد و به هیچ وجه حاضر به آوردن اسمت
نبود. چند وقت يك بار هم غیبش میزنه.. هیچ کس نمیدونه
کجا میره.
- ۴۶۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط