Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴²
آینا این بار نتوانست خودش را نگه دارد
شما دو تا واقعاً همیشه اینجوری حرف میزنید؟»
آریون با خونسردی گفت:
فقط وقتی لازم باشه.»
لیانا اضافه کرد:
و وقتی طرف مقابل خیلی سعی کنه خونسرد بمونه.»
روی آهی کوتاه کشید.
تا آخر جلسه، یا ساکت میشید یا میفرستمتون بیرون.»
هر دو فوراً ساکت شدند.
اما فقط برای سه ثانیه.
بعد لیانا خیلی آهسته، طوری که معلوم بود روی عمداً باید بشنود، گفت:
البته بعضیا فکر میکنن سکوت از همهچیز سختتره.»
آریون لبخند کمرنگی زد.
خصوصاً وقتی آدم بدونه بقیه دارن همه چیز رو میبینن.»
اینبار حتی یکی از ندیمههایی که پشت در ایستاده بود، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
نگهبان گوشهی سالن هم سرفهای کرد و صورتش را برگرداند تا خندهاش معلوم نشود.
الارا نگاهش را از روی جمع برداشت و به روی گفت:
این دو تا از قبل همینطور بودن؟»
روی با سردی جواب داد:
متاسفانه.»
مِیرا با صدای نرمتری گفت:
من که میگم حضورشون فضا رو زنده میکنه.»
کِیرو زیر لب گفت:
و دردسرساز.»
آریون دستش را روی سینه گذاشت.
ما از این حرفها زیاد شنیدیم.»
لیانا هم با افتخار ساختگی گفت:
هنر ماست.»
آینا بالاخره خندید؛ خیلی کوتاه، اما واقعی.
و همین کافی بود تا روی، فقط برای لحظهای، نگاهش را از نقشه بردارد و به او خیره شود.
الارا این نگاه را دید.
لبخند خیلی محوی زد.
انگار چیزی را فهمیده باشد که هنوز هیچکس قصد گفتنش را نداشت.
روی دوباره به نقشه برگشت و با صدای پایین اما قاطع گفت:
جلسه هنوز تمام نشده. از این لحظه، همه چیز باید دقیق پیش بره.»
و آریون، درست در همان لحظه، زیر لب به لیانا گفت:
با این حال، فکر کنم بعضی چیزها از نقشه هم واضحترن.»
لیانا لبخندش را پنهان نکرد.
آره. مخصوصاً برای ما.»
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴²
آینا این بار نتوانست خودش را نگه دارد
شما دو تا واقعاً همیشه اینجوری حرف میزنید؟»
آریون با خونسردی گفت:
فقط وقتی لازم باشه.»
لیانا اضافه کرد:
و وقتی طرف مقابل خیلی سعی کنه خونسرد بمونه.»
روی آهی کوتاه کشید.
تا آخر جلسه، یا ساکت میشید یا میفرستمتون بیرون.»
هر دو فوراً ساکت شدند.
اما فقط برای سه ثانیه.
بعد لیانا خیلی آهسته، طوری که معلوم بود روی عمداً باید بشنود، گفت:
البته بعضیا فکر میکنن سکوت از همهچیز سختتره.»
آریون لبخند کمرنگی زد.
خصوصاً وقتی آدم بدونه بقیه دارن همه چیز رو میبینن.»
اینبار حتی یکی از ندیمههایی که پشت در ایستاده بود، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
نگهبان گوشهی سالن هم سرفهای کرد و صورتش را برگرداند تا خندهاش معلوم نشود.
الارا نگاهش را از روی جمع برداشت و به روی گفت:
این دو تا از قبل همینطور بودن؟»
روی با سردی جواب داد:
متاسفانه.»
مِیرا با صدای نرمتری گفت:
من که میگم حضورشون فضا رو زنده میکنه.»
کِیرو زیر لب گفت:
و دردسرساز.»
آریون دستش را روی سینه گذاشت.
ما از این حرفها زیاد شنیدیم.»
لیانا هم با افتخار ساختگی گفت:
هنر ماست.»
آینا بالاخره خندید؛ خیلی کوتاه، اما واقعی.
و همین کافی بود تا روی، فقط برای لحظهای، نگاهش را از نقشه بردارد و به او خیره شود.
الارا این نگاه را دید.
لبخند خیلی محوی زد.
انگار چیزی را فهمیده باشد که هنوز هیچکس قصد گفتنش را نداشت.
روی دوباره به نقشه برگشت و با صدای پایین اما قاطع گفت:
جلسه هنوز تمام نشده. از این لحظه، همه چیز باید دقیق پیش بره.»
و آریون، درست در همان لحظه، زیر لب به لیانا گفت:
با این حال، فکر کنم بعضی چیزها از نقشه هم واضحترن.»
لیانا لبخندش را پنهان نکرد.
آره. مخصوصاً برای ما.»
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۹۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط