"درخواستی"
"درخواستی"
چند روز بعداز دعوای شدیدی که بینمون رخ داده بود میگذشت.
از دستش دلخور بودم..
"7:07"صبح-
از اتاق بیرون اومدم و با جسم خوابیده ی جیمین مواجه شدم..
تکون ریزی خورد و توی خودش جمع شد..
سردشه..به من چه! میتونه بلندشه و پتو بگیره.
از جام تکون نخوردم و نگاهش کردم.
برگشتم توی اتاق و واسش پتو اوردم و دادم تنش و سریع از پیشش رفتم.
وارد اشپزخونه شدم و برای خودم قهوه ریختم.
روی صندلی نشستم و یک لب از قهوه ام نوشیدم.
______________
5مین بعد
صدای قدم هایی به گوشم می رسید.
_صبحت بخیر
نه نگاهش کردم و نه جوابی بهش دادم
سرم و با فضای مجازی گرم کردم..
روی صندلی روبه روم نشست و با کمی مکث گفت
_نمیخوای باهام حرف بزنی؟
ترجیح دادم سکوت کنم و اهمیتی ندم
_لارا !
_گوش میدی بهم؟
نگاهش کردم و گفتم
+نه
پوکر نگاهم کرد و دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت
_عزیزم...من نمیتونم این دوری رو تحمل کنم،چرا اذیتم میکنی اخه دردونم..؟
دست به سینه شدم و گفتم
+اون لحظه که داشتی با عشقت خوش میگذروندی باید به عاقبتش هم فکرمیکردی..
"فلش بک"
توی مهمونی یکی از دوست های قدیمی جیمین بودیم.
توی دیدار اول انرژی منفی بهم میداد..میتونستم تنفر رو توی چشماش بخونم.
تو اون چندساعتی که بودیم مهمونی حس بدی داشتم.
رفتم به سمت سرویس بهداشتی تا رژم رو تمدید کنم.
وقتی برگشتم جیمین رو ندیدم.
با چشمام دنبالش بودم..با سردرگمی به اطراف نگاه میکردم..
با دیدن جیمین درحال رقصیدن با همون دختر خشک شدم..
قشنگ داشت خودشو میچسبوند به جیمین..
نگاهمو ازشون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا گریم نگیره
روی صندلی نشستم و بعداز چنددقیقه جیمین اومد و کنارم نشست
_خوبی عزیزم؟
حتی دلم نمیخواست صداشو بشنوم
بدون نگاه کردن بهش گفتم
+بریم خونه
متوجه تعجبش شدم..چون کم پیش میومد توی مهمونی ازش این درخواستو کنم
_چیزی شده؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم
+چیزی نشده!
بعداز چندثانیه مکث گفت
_باشه...میتونی صبر کنی تا با بچه ها خداحافظی کنم؟
فقط سرمو تکون دادم و حرفی نزدم
"پایان فلش بک"
_عزیزم..تو که میدونی من با خواست خودم نرفتم..
رومو ازش گرفتم و اخم کردم
_لاراا..من فقط تورو دوست دارم..
لبخندمو پنهان کردم و چیزی نگفتم
_دست از حسودی کردن بردار!!
بلندشد و اومد پیشم و تویه حرکت بلندم کرد و خودش نشست روی صندلی و من رو گذاشت روی پاهاش
_خانم کوچولو..اشتی میکنی؟ یا میخوای به حسودی و قهر کردن ادامه بدی؟
+من حسود نیستم
لبخندی زد و گفت
_حسودد
+حسود نیستممم
_که اینطورر
با کلافگی گفتم
+اصلا حسودم..حسودم چون تو فقط مال منیی!!
محکم بغ*لم کرد و سرشو گذاشت توی گرد*ن*م
_فقط مال تو..
قشنگ شدد؟؟
چطوریدد؟؟ امتحانا چطور بودد؟
راستش فکرکنم چندپارتی بود اما یکم بهش فکرکردم چندپارتیش بد میشد..یعنی خیلی طول میکشید و خسته کننده میشد پس توی یک پارت نوشتم..
دوستتون دارمم:>>>
چند روز بعداز دعوای شدیدی که بینمون رخ داده بود میگذشت.
از دستش دلخور بودم..
"7:07"صبح-
از اتاق بیرون اومدم و با جسم خوابیده ی جیمین مواجه شدم..
تکون ریزی خورد و توی خودش جمع شد..
سردشه..به من چه! میتونه بلندشه و پتو بگیره.
از جام تکون نخوردم و نگاهش کردم.
برگشتم توی اتاق و واسش پتو اوردم و دادم تنش و سریع از پیشش رفتم.
وارد اشپزخونه شدم و برای خودم قهوه ریختم.
روی صندلی نشستم و یک لب از قهوه ام نوشیدم.
______________
5مین بعد
صدای قدم هایی به گوشم می رسید.
_صبحت بخیر
نه نگاهش کردم و نه جوابی بهش دادم
سرم و با فضای مجازی گرم کردم..
روی صندلی روبه روم نشست و با کمی مکث گفت
_نمیخوای باهام حرف بزنی؟
ترجیح دادم سکوت کنم و اهمیتی ندم
_لارا !
_گوش میدی بهم؟
نگاهش کردم و گفتم
+نه
پوکر نگاهم کرد و دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت
_عزیزم...من نمیتونم این دوری رو تحمل کنم،چرا اذیتم میکنی اخه دردونم..؟
دست به سینه شدم و گفتم
+اون لحظه که داشتی با عشقت خوش میگذروندی باید به عاقبتش هم فکرمیکردی..
"فلش بک"
توی مهمونی یکی از دوست های قدیمی جیمین بودیم.
توی دیدار اول انرژی منفی بهم میداد..میتونستم تنفر رو توی چشماش بخونم.
تو اون چندساعتی که بودیم مهمونی حس بدی داشتم.
رفتم به سمت سرویس بهداشتی تا رژم رو تمدید کنم.
وقتی برگشتم جیمین رو ندیدم.
با چشمام دنبالش بودم..با سردرگمی به اطراف نگاه میکردم..
با دیدن جیمین درحال رقصیدن با همون دختر خشک شدم..
قشنگ داشت خودشو میچسبوند به جیمین..
نگاهمو ازشون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا گریم نگیره
روی صندلی نشستم و بعداز چنددقیقه جیمین اومد و کنارم نشست
_خوبی عزیزم؟
حتی دلم نمیخواست صداشو بشنوم
بدون نگاه کردن بهش گفتم
+بریم خونه
متوجه تعجبش شدم..چون کم پیش میومد توی مهمونی ازش این درخواستو کنم
_چیزی شده؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم
+چیزی نشده!
بعداز چندثانیه مکث گفت
_باشه...میتونی صبر کنی تا با بچه ها خداحافظی کنم؟
فقط سرمو تکون دادم و حرفی نزدم
"پایان فلش بک"
_عزیزم..تو که میدونی من با خواست خودم نرفتم..
رومو ازش گرفتم و اخم کردم
_لاراا..من فقط تورو دوست دارم..
لبخندمو پنهان کردم و چیزی نگفتم
_دست از حسودی کردن بردار!!
بلندشد و اومد پیشم و تویه حرکت بلندم کرد و خودش نشست روی صندلی و من رو گذاشت روی پاهاش
_خانم کوچولو..اشتی میکنی؟ یا میخوای به حسودی و قهر کردن ادامه بدی؟
+من حسود نیستم
لبخندی زد و گفت
_حسودد
+حسود نیستممم
_که اینطورر
با کلافگی گفتم
+اصلا حسودم..حسودم چون تو فقط مال منیی!!
محکم بغ*لم کرد و سرشو گذاشت توی گرد*ن*م
_فقط مال تو..
قشنگ شدد؟؟
چطوریدد؟؟ امتحانا چطور بودد؟
راستش فکرکنم چندپارتی بود اما یکم بهش فکرکردم چندپارتیش بد میشد..یعنی خیلی طول میکشید و خسته کننده میشد پس توی یک پارت نوشتم..
دوستتون دارمم:>>>
- ۳۲۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط