ﺗﻮﯼ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﯼ ﻏﻢ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺧﻠﻮﺕ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻭﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﺁﻣﺪ ﺳﺮﻡ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺣﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ ﭼﺮﺍ ؟
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻃﺮﺡ ﻣﻌﻤﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺩﺭ ﺯﻻﻝ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺷﻔﺎﻑ ﺷﺒﻨﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻭﺯﻥ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺍﺯ ﻋﺒﻮﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
دیدگاه ها (۱)

گل کدو

NHﺷﺎﻧﻪ ات را دﯾﺮ آوردی ﺳﺮم را ﺑﺎد ﺑﺮدﺧﺸﺖ ﺧﺸﺖ و آﺟﺮ آﺟﺮ ، ﭘﯿﮑ...

NHکم کم دلم از این و از آن سیر میشودبا چشم مهربان تو تسخیر م...

NHمیروم گل میخرم، باید بفهمد عاشقمگل برایش میبرم، باید بفهمد...

تقدیم دلنوشته‌ای به برادر شهیدم محمود عزیزمشهید من برادرم .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط