Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۰۱
هویون ضعیف گفت : دردش یکم کم شد
هویون همچنان به زانویش که دستش جیمین روی آن قرار داشت نگاه میکرد تا اینکه بیحال سرش را بالا آورد و گفت : منتظر تشکری عوضی
جیمین با آهی که کشید گفت : راستش اهمیتی نداره تشکر کنی یا نه من فقط اون دقیقه بخاطر خودت اون حرفا رو زدم تو عصبیم کردی
هویون با با اخم و دلخوری لب زد : چرا این کارو باهام میکنی از رنج کشیدنش لذت میبری
جیمین با اخم نگاهش کرد : من از اذیت کردنت لذت نمیبرم تا الان هیچ کاری بدی نکردم این بقیه بودن که با من بد بودن اینو یادت نره
جیمین دستش را از روی پوست نرم هویون برداشت و با لحن ملایم گفت : بهتره بخوابی ساعت از سه شب گذشته
هویون سری تکان داد هنوزم گرمای دست جیمین را که تا لحظه ای پیش روی زانوش بود احساس میکرد
جیمین به آرامی پای هویون را از روی پاهایش برداشت و صاف روی تخت گذاشت دختر آسیب دیده هم دراز کشید جیمین سریع پتو قهوه ای رنگ را تا گردنش کشید و چراغ طرف اون رو خاموش کرد،
به طرفه دیگه تخت رفت با دیدن پیراهن خیسش اخمی کرد و در دل گفت / فقط اینو کم داشتم/
پیراهن دکمه دارش را کشید و گوشه اش رو مبل گذاشت حال با بالاتنه برهنه روی تخت دراز کشید چند دقیقه ای گذشت تا اینکه زیره پتو رفت و به پهلو روبه هویون که صورتش اون طرف بود چرخید/ یعنی خوابیده.. نکنه هنوز پاش درد میکنه.. اگه چیز جدی باشه چی /
حرف های ذهنش تمومی نداشت با تردیدی دستش را روی پهلوی لاغر دختر گذاشته وقتی از خواب بودنش مطمئن شد بیشتر زندیکش شد و بدن لاغر و کوچیکش را توی آغوش اش گرفت آروم رو موهایش که نم داشت بوسید طوری که اصلا خودش هم متوجه نشه...
به حرف یه نویسندهای قدیم خواندن بدون لایک و کامنت کاملا حرام است
توبه کنید در ماه رمضان 😁
هویون ضعیف گفت : دردش یکم کم شد
هویون همچنان به زانویش که دستش جیمین روی آن قرار داشت نگاه میکرد تا اینکه بیحال سرش را بالا آورد و گفت : منتظر تشکری عوضی
جیمین با آهی که کشید گفت : راستش اهمیتی نداره تشکر کنی یا نه من فقط اون دقیقه بخاطر خودت اون حرفا رو زدم تو عصبیم کردی
هویون با با اخم و دلخوری لب زد : چرا این کارو باهام میکنی از رنج کشیدنش لذت میبری
جیمین با اخم نگاهش کرد : من از اذیت کردنت لذت نمیبرم تا الان هیچ کاری بدی نکردم این بقیه بودن که با من بد بودن اینو یادت نره
جیمین دستش را از روی پوست نرم هویون برداشت و با لحن ملایم گفت : بهتره بخوابی ساعت از سه شب گذشته
هویون سری تکان داد هنوزم گرمای دست جیمین را که تا لحظه ای پیش روی زانوش بود احساس میکرد
جیمین به آرامی پای هویون را از روی پاهایش برداشت و صاف روی تخت گذاشت دختر آسیب دیده هم دراز کشید جیمین سریع پتو قهوه ای رنگ را تا گردنش کشید و چراغ طرف اون رو خاموش کرد،
به طرفه دیگه تخت رفت با دیدن پیراهن خیسش اخمی کرد و در دل گفت / فقط اینو کم داشتم/
پیراهن دکمه دارش را کشید و گوشه اش رو مبل گذاشت حال با بالاتنه برهنه روی تخت دراز کشید چند دقیقه ای گذشت تا اینکه زیره پتو رفت و به پهلو روبه هویون که صورتش اون طرف بود چرخید/ یعنی خوابیده.. نکنه هنوز پاش درد میکنه.. اگه چیز جدی باشه چی /
حرف های ذهنش تمومی نداشت با تردیدی دستش را روی پهلوی لاغر دختر گذاشته وقتی از خواب بودنش مطمئن شد بیشتر زندیکش شد و بدن لاغر و کوچیکش را توی آغوش اش گرفت آروم رو موهایش که نم داشت بوسید طوری که اصلا خودش هم متوجه نشه...
به حرف یه نویسندهای قدیم خواندن بدون لایک و کامنت کاملا حرام است
توبه کنید در ماه رمضان 😁
- ۸۸۷
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط