PR

#P𝗔R𝗧 : 43
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
هانا:کارمون تمومه..نفر بعدی کیم جنی و اکیپشونن!
با همین کلمه از اونجا رفتن
تا خواستم بلند بشم صدای قدم هایی به گوشم خورد
اونقد تاریک نبود که اگه دقت میکرد منو نمیدید برای همین عقب تر رفتم یه کارتون بود سریع رفتم و پشتش قایم شدم...سان درحالی که از پله ها پایین میومد گفت
سان:اون هیونجین عو.ضی خیلی ضایع بازی در اورد..اگه بیشتر بمونه ممکنه توی دردسر بیوفتیم.
پسری که کنارش بود گفت
...:نباید میزاشتین بیاد تو بازی اگه اقای جونگ هو بفهمه زنده مون نمیزاره
چوی سان خندید و گفت
سان:نگران نباش جین یه نقشه خوب دارم فعلا برو اون جعبه رو بیار.
جین چشمی گفت و به سمت جعبه ای که جلوی من بود اومد
نیاجون جدتت نیااا
واقعا دیگه مردم..هیچ کاری نمیتونستم فقط همون جا نشسته بودم و منتظر لحضه مرگم رسیدم
جین جلوم وایستاد جعبه رو برداشت که چشمش خورد بهم جیغ ارومی کشید و گفت
جین:تو..تو دیگه کی هستی
با خونسردی گفتم
لارا:کسی که با یه حرف تو چنددقیقه دیگه قراره بمیره!
سان از توی سالن گفت
سان:جین چیزی شده
جین هول و با ترید گفت
جین:نه قربان..چیزی نیست الان میام
با تعجب نگاهش کردم..
جین:مشکلی نیست..منم یه دختر دارم هم سن توعه نمیخوام سرنوشت توعم مثل اون بشه از اینجا برو
لارا:چ..چی؟
جین چیزی نگفت و جعبه رو برداشتو رفت
پاهام دیگه حس بلند شدن رو نداشتن خسته بودم..زیادی خسته از این همه درد بین این همه ادم چرا من؟چقد دیگه باید قوی بمونم؟چقد درد بکشم..
همونجا موندم و بی صدا اشک ریختم دیگه برام مهم نیست چی میشه هرطور شده باید جک رو پیدا کنم
به زور بلند شدم و اروم اروم از پله ها بالا رفتم یه لحضه چشمم به ساعت گوشیم خورد که «۱:۲٠» رو نشون میداد
به طبقه بالا رسیدم هوفی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم...هیچکس نبود
اروم اروم به سمت همون اتاق قدم برداشتم همچی ترسناک بود دیوار ها اتاق ها سکوتی که توی خونه پیچده بود و حتی صدای قدم های خودم
به همون اتاق رسیدم واردش شدم و قدم برداشتم بلاخره با کلی ترس جلوی در اتاقی وایستادم درشو باز کردم هیچکس نبود دوربین ها همه خاموش بودن وارد اتاق شدم به سمت دوربین ها رفتم هیچ چیز روشن نبود چند دقیقه همه جارو گشتم اما چیزی فقط چندتا کامپیوتر که روشن نمیشدن یه لحضه ترس همه وجودمو گرفت با تمام وجود حضور یه نفر رو پشت سرم حس کردم ولی توان برگشت و دیدن چهرش رو نداشتم قلبم تند تند میتپید
تمام جرعت رو جمع کردم و به پشت سرم نگاه کردم که چیزی نبود اخیشی زیر لب گفتم ولی مطمئنم سایه یکیو دیدم سریع از اتاق بیرون اومدم
یعنی برگردم؟اگه بیشتر بمونم یه بلایی سرم میاد
ولی دست خالی که نمیشه حالا که تا اینجا اومدم بقیه راه هم برم برم ببینم چی بود که باعث قتل پارک جیمین شد...
قدم قدم به سمت جلو رفتم هیچ کس نبود گاهی صداهایی عجیبی به گوشم میخورد مثل «برگرد» «خطرناکه» «تو زنده برنمیگردی»
شاید این صداها فقط توی ذهنم بود...
چندقدم جلوتر رفتم که متوجه نوری از یه گوشه شدم به سمت اتاقش رفتم در اتاق نیمه باز بود از لای در نگاه کردم که چندنفر با صورتی پوشیده از نقاب حرف میزدن
...:اقای لی این مسخرست!
لی:غیر این باشه هیچکس زنده از اینجا بیرون نمیره.
سخصی پشت میز نشسته بود و پشتش به بقیه بود صورتشو نمیتونستم ببینم یه سیگار توی دستش بود روی میز کناریش هم ویسکی و از این مزخرفات.
اقای لی روبه همون یارو گفت
لی:نظر تو چیه مستر جک؟
دیدگاه ها (۳)

#P𝗔R𝗧 : 44〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#PAR𝗧 : 45〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

فیک نویسه فالوشه@Wiwish

#P𝗔R𝗧 : 42〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

ادامه ۳ ویوات وای خیلی خوش حالم واقعا یعنی تو چه گروهی هستم ...

فیک شوگا چند پارتی (پارت یک)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط