ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ‌:¹²
اومدم پاین
که دیدم جونگکوک آمادست‌ که جنا گفت:
مرسی جونگکوکا‌ الان میرم آماده شم

اخم کم رنگی زدم و زیر لب گفتم:
همینو کم داشتیم

که رزی زد به شونم و گفت:
زن داداش حسودی کرده

نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم:
تو حتی نمیدونی درد من چیه..

بعد جوابش رو دادم :
نه بابااا منو حسودی؟

خندید و گفت :باشه

که دیدم جنا اومد لباس بازی پوشده بود که اصلا نمیشد اسمش رو گذاشت لباس

جنا:چیه خوشگل ندیدی؟

رایلی:چرا ولی جن&ده ندیدم در این حد

جونگ کوک با یه لحن ترسناک گفت:

ساکت شید

بعد سوار ماشین شدیم راه افتاد

بعد از نیم ساعت ماشین توقف کرد از ماشین پیاده شدم که با چیزی که دیدیم چشمام از حدقه در آمد

کلاب؟

جنا که انگار تعجب نکرده بود از همه زود تر راه افتاد که جونگ کوک بهم نزدیک شد در گوشم گفت:
از پیش من جم نمیخوری ، وانمود میکنی همو دوست داریم

بعد فاصله گرفت و سرد گفت:
راه بیفت

دستمو گرفت

از حرارت داشتم قرمز میشدم..
وارد کلاب شدیم که با بوی حال بهم زن بینم رو گرفتم

که جونگ کوک منو برد سمت یه میز که که یه نفر نشسته بود

وقتی نشستم با چیز که دیدم چشمام از حدقه در اومد

بلند گفتم:
چ..چیییی ... نامجون؟!

شرط
25لایک
12بازنشر
1۰کامنت
دیدگاه ها (۲)

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟙𝟙 بعد وارد اتاق شدم و لباس هامو...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟙𝟘بعد دختری امد پیشم و گفت:زن دا...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟡ساعت ³ بود خوابیدم‌..چشمام رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط