چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای لیلی که مجنون سر کویت
در دیگر نمی‌داند ره دیگر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
در دیگر نمی‌داند ره دیگر نمی‌گیرد

با عاشقان بی دل تا چند ناز و عشوه
بر بیدلان مسکین تا کی تفاوت زاهد

از عشقت ای نگارم در سوز و التهابم
گر حال من بدانی دانم که رحم و آری

من هم به عشقت ای دل پابند و بی قرارم
خون شد دلم خدایا زین صبر و بی قراری
دیدگاه ها (۴)

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست درد است ولی درد برایم خوبست آر...

در آغوشش فشردم گفت مردمچه لذت ها که در پیش تو بردمشبی دیگر د...

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبیپنهان شده در خنده ی من بغض ...

شب شکنم به عشق تو... هنوز ماه من توییعشق تو شد گناه من... رم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط