مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغ هایش گذاشت

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغ هایش گذاشت

عقاب که بزرگ تر شد

.

.

.

جوجه مرغ ها را خورد و کمی بعد خود مرغ را هم خورد

سپس پر کشید و به آسمان رفت.

هم به ریش پیرمرد خندید و هم گند زد به داستان آموزنده ی ما
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۶

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

زمستانی با توتک پارتی࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط