دیدار سرنوشت ...
☆دیدار سرنوشت☆ part 2
رسیدم فرودگاه. ماشینمو تو پارکینگ فرودگاه پارک کردم. ۴۰ مین صبر کردم تا بالاخره گفتن که باید سوار هواپیما شم. سوار هواپیما شدم و روی صندلی نشستم. بعد از ۴ ساعت رسیدم فرانسه. جلو در فرودگاه بادیگارد هایی که پدرم فرستاده بود رو دیدم. سوار ماشین شدم و اونا منو بردن به عمارت پدرم.
لباسمو عوض کردم و روی تخت ولو شدم و سیاهی..
خدمتکار من رو بیدار کرد. صبح شده بود. رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و لباس پوشیدم، یکم آرایش کردم و موهام رو درست کردم. قرار بود با یه مدل کره ای قرارداد ببندم تا توی تبلیغ محصولمون باشه. شنیدم مدل جذاب و حرفه ای هست، برای همین هم پول خوبی بهش میدم هم اون باعث میشه فروش محصولمون بیشتر بشه و این برای شرکت سود داره. خلاصه رفتم سریع یه چیزی خوردم و با بادیگارد ها رفتم به شرکت پدرم در فرانسه. توی دفتر پدرم پشت میز نسشته بودم تا اینکه دیدم یکی در زد.
ک: بیا تو.
یهو دیدم یه مردی وارد شد. اون خیلی... جذاب بود. متوجه شدم اون همون مدلیه که قراره باهاش همکاری کنم. به احترامش بلند شدم و باهاش سلام کردم. دستم رو برای دست دادن باهاش، جلو بردم و با لبخند گفتم:
ک: من لی کاترین هستم. دختر لی مین هو و مدیر عامل شرکت .... هستم. (خودتون یه اسمی تصور کنید.) از آشنایی با شما خوشبختم.
مرد چهره اش خونسرد بود. چند ثانیه به دستم نگاه کرد و بالاخره باهام دست داد.
تهیونگ: منم کیم تهیونگ هستم. (سرد)
________________________________☆
عکس لباس کاترین رو گذاشتم.
رسیدم فرودگاه. ماشینمو تو پارکینگ فرودگاه پارک کردم. ۴۰ مین صبر کردم تا بالاخره گفتن که باید سوار هواپیما شم. سوار هواپیما شدم و روی صندلی نشستم. بعد از ۴ ساعت رسیدم فرانسه. جلو در فرودگاه بادیگارد هایی که پدرم فرستاده بود رو دیدم. سوار ماشین شدم و اونا منو بردن به عمارت پدرم.
لباسمو عوض کردم و روی تخت ولو شدم و سیاهی..
خدمتکار من رو بیدار کرد. صبح شده بود. رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و لباس پوشیدم، یکم آرایش کردم و موهام رو درست کردم. قرار بود با یه مدل کره ای قرارداد ببندم تا توی تبلیغ محصولمون باشه. شنیدم مدل جذاب و حرفه ای هست، برای همین هم پول خوبی بهش میدم هم اون باعث میشه فروش محصولمون بیشتر بشه و این برای شرکت سود داره. خلاصه رفتم سریع یه چیزی خوردم و با بادیگارد ها رفتم به شرکت پدرم در فرانسه. توی دفتر پدرم پشت میز نسشته بودم تا اینکه دیدم یکی در زد.
ک: بیا تو.
یهو دیدم یه مردی وارد شد. اون خیلی... جذاب بود. متوجه شدم اون همون مدلیه که قراره باهاش همکاری کنم. به احترامش بلند شدم و باهاش سلام کردم. دستم رو برای دست دادن باهاش، جلو بردم و با لبخند گفتم:
ک: من لی کاترین هستم. دختر لی مین هو و مدیر عامل شرکت .... هستم. (خودتون یه اسمی تصور کنید.) از آشنایی با شما خوشبختم.
مرد چهره اش خونسرد بود. چند ثانیه به دستم نگاه کرد و بالاخره باهام دست داد.
تهیونگ: منم کیم تهیونگ هستم. (سرد)
________________________________☆
عکس لباس کاترین رو گذاشتم.
- ۱۵.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط