سنگدل
#سنگدل
part 3
_بحث و ادامه نده تو از این به بعد خدمتکار عمارت منی
+چی؟؟
_گوشات نمیشنوه؟؟
دختر با چهره ای گیج شده به پسر خیره شد
پسر با سردی حرفش را تکرار کرد و بی توجه به دختر اتاق را ترک کرد
بعد از خروج پسر از اتاق تاریک چند دقیقه گذشت
در باز شد
خانم مهربانی که انگار 40 سالش بود وارد اتاق شد
با مهربانی به رومی نگاه کرد و به سمت رومی رفت و او را باز کرد
+شما کی هستید؟؟
خانمه=من آجوما هستم
+آجوما؟؟
(علامت آجوما&)
&بله دخترم
+عامم هیچی
آجوما لبخندی زد و دستان رومی را گرفت و به دنبال خود به بیرون از اتاق برد
وارد سالن بزرگی شدند
پسر روی کاناپه نشسته بود و با گوشی صحبت میکرد
رومی خواست به سمتش برود که آجوما مانع شد
&تا ارباب نگفته نمیتونی بری پیشش
+ارباب؟؟
&بله ارباب جینو ارباب این عمارت
رومی خواست چیزی بگوید که جینو صدایش زد
_هی دختر بیا اینجا
رومی نگاهی به جینو انداخت و نگاهی به آجوما که آجوما اشاره کرد که برود
رومی به طرف جینو حرکت کرد
+بله؟؟
_بیا بشین
جینو به رو به رویش اشاره کرد
رومی نشست
_آجوما میتونی بری وقتی صدات کردم بیا
&بله ارباب
+چرا منو آوردی اینجا؟من فقط برای کمک اومدم پیشت چه میدونستم دوست نداری اون صحنه رو ببینم
_دیگه دیدی و باید یاد بگیری نباید تو کار دیگران فضولی کنی
+من فضولی نکردم
_ساکت شو
رومی با حرص به جینو نگاه کرد
_اسمم جینوعه و ارباب این عمارتم و تو از این به بعد خدمتکار منی و باید اتاق من رو تمیز کنی و برام قهوه بیاری فهمیدی
دختر نفس کلافه ای کشید
+خیله خوب
ادامه دارد......
شرط برای پارت بعد= 150 نفری شدنمون
part 3
_بحث و ادامه نده تو از این به بعد خدمتکار عمارت منی
+چی؟؟
_گوشات نمیشنوه؟؟
دختر با چهره ای گیج شده به پسر خیره شد
پسر با سردی حرفش را تکرار کرد و بی توجه به دختر اتاق را ترک کرد
بعد از خروج پسر از اتاق تاریک چند دقیقه گذشت
در باز شد
خانم مهربانی که انگار 40 سالش بود وارد اتاق شد
با مهربانی به رومی نگاه کرد و به سمت رومی رفت و او را باز کرد
+شما کی هستید؟؟
خانمه=من آجوما هستم
+آجوما؟؟
(علامت آجوما&)
&بله دخترم
+عامم هیچی
آجوما لبخندی زد و دستان رومی را گرفت و به دنبال خود به بیرون از اتاق برد
وارد سالن بزرگی شدند
پسر روی کاناپه نشسته بود و با گوشی صحبت میکرد
رومی خواست به سمتش برود که آجوما مانع شد
&تا ارباب نگفته نمیتونی بری پیشش
+ارباب؟؟
&بله ارباب جینو ارباب این عمارت
رومی خواست چیزی بگوید که جینو صدایش زد
_هی دختر بیا اینجا
رومی نگاهی به جینو انداخت و نگاهی به آجوما که آجوما اشاره کرد که برود
رومی به طرف جینو حرکت کرد
+بله؟؟
_بیا بشین
جینو به رو به رویش اشاره کرد
رومی نشست
_آجوما میتونی بری وقتی صدات کردم بیا
&بله ارباب
+چرا منو آوردی اینجا؟من فقط برای کمک اومدم پیشت چه میدونستم دوست نداری اون صحنه رو ببینم
_دیگه دیدی و باید یاد بگیری نباید تو کار دیگران فضولی کنی
+من فضولی نکردم
_ساکت شو
رومی با حرص به جینو نگاه کرد
_اسمم جینوعه و ارباب این عمارتم و تو از این به بعد خدمتکار منی و باید اتاق من رو تمیز کنی و برام قهوه بیاری فهمیدی
دختر نفس کلافه ای کشید
+خیله خوب
ادامه دارد......
شرط برای پارت بعد= 150 نفری شدنمون
- ۲.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط