‌ای دلبری که می‌تپد این دڸ برای تو ....

‌ای دلبری که می‌تپد این دڸ برای تو ....



رخصت نمیدهی که شوم آشنای تو .....



چیزی نمانده جز جانِ خسته ام ..........



آن هم اگر قبول فدای تو....................
دیدگاه ها (۱)

به دو زلف یار دادم دل بی قرار خود را.چه کنم سیاه کردم همه رو...

گفته بودی گاهِ دلتنگی سراغم رابگیر .... گاه بیتابی،دل آشوبی،...

تن بلورِ مو طلایی. آفتابی کن مرا.........روشنی بخشِ زمینم! ص...

جمعه آمد، بیقراری های من آغاز شد....بغضهایی وحشیانه در گلویم...

تو مرا جان و جهانی 🩵چه کنم جان و جهان را 🦋✳️✳️............دل...

من کیستم که بهر تو جان را فدا کنم؟ای صد هزار جان مقدس فدای ت...

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماندخوش باش کز جفای تو، این نیز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط