سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی و نهم

##**🌙‌نیمه‌شبِ بی‌ماه**

نیمه‌شب بود.

ناروتو روی تخت اتاق خورشید، به پشت خوابیده بود و به سقف که شکل خورشید روش حکاکی شده بود و رنگ طلاییش که گم می‌شد توی تاریکی، خیره بود. چند ساعت بود که تلاش می‌کرد بخوابد. چشم‌هایش را بست، باز کرد، غلت زد، پتو را کنار زد، دوباره کشید روی بدنش... اما فایده نداشت.

حالش خوب نبود.

عرق سردی روی پیشانی و پشت گردنش نشسته بود. لباس خواب نازک و سفیدش به بدنش چسبیده بود و نفس‌هایش عمیق اما بی‌نتیجه بود. انگار هوا توی اتاق کم بود. انگار دیوارها داشتند به سمتش نزدیک می‌شدند.

«آه... لعنت...»

زیر لب زمزمه کرد و از جا بلند شد.

پاهایش لخت روی سنگ سرد کف اتاق قدم زدند. پنجره بزرگ اتاق باز بود، اما نسیم شب اصلاً به اون نفوذ نمی‌کرد. یا شاید... ناروتو نمی‌تونست حسش کنه. چون تمامِ وجودش پر بود از چیز دیگه‌ای.

---

او دلتنگ بود.

نه یه دلتنگی ساده. یه حفره توی سینه‌اش بود که هر چی سعی می‌کرد پر کنه، عمیق‌تر می‌شد. چیزی توی قفسه سینه‌اش می‌فشرد، می‌پیچید، آزارش می‌داد.

اون احساس لعنتی برگشته بود.

همون احساسی که قبل از وارد شدن به تمام این ماجراها داشت. قبل از اینکه دنیای زیرزمینی رو ببیند، قبل از اینکه ساسوکه را ببیند.

اما این بار... فرق می‌کرد.

قبلاً فقط خلأ بود.
این بار، خلأ اسم داشت.

ساسوکه.
ماهش.

---

ناروتو به سمت در اتاق قدم برداشت. دستش را روی دستگیره گذاشت، اما نچرخوند. فقط نگه داشت.

انگشت‌هایش روی فلز سرد قفل شدند.

هنوز جای زخم‌های ساسوکه روی گردنش بود. خاطره‌ی اون نگاه سرد، اون دندون هایی که توی پوستش فرو رفتن اما عمیق‌تر از هر لمس‌هایی توی روحش فرو رفتند.

ناروتو دستش را از روی دستگیره برداشت. عقب رفت.

«نمی‌تونم...» به خودش گفت.

اما پاهایش دوباره به سمت در رفتند.

---

اتاق تاریک بود. فقط نور ماه بود که از پنجره می‌تابید و سایه‌های بلندی روی دیوار می‌انداخت.

ناروتو به ماه بیرون پنجره نگاه کرد. نور سرد و نقرهای.

و یادش آمد که ساسوکه همیشه می‌گفت:
«تو خورشید منی.»

اما ناروتو هیچ‌وقت حرفش را گوش نکرده بود.

و حالا... حالا دوباره نمی‌تونست.

---

دستگیره را چرخاند.

در با صدای آرامی باز شد.

راهروی طولانی قصر، خالی و ساکت بود. فقط سایه‌ها و نورِ کمِ ماه که از پنجره‌های قوسی شکل می‌تابید.

ناروتو نفس عمیقی کشید.

«فقط یه نگاه... فقط می‌خوام بدونم خوبه...»

با خودش زمزمه کرد، در حالی که می‌دانست این دروغ است.

پاهایش بدون اجازه، او را به سمت اتاق ساسوکه بردند. هر قدم، دلش محکم‌تر می‌زد. هر قدم، تنفس سخت‌تر می‌شد.

انگار داشت به سمت نابودی خودش قدم برمی‌داشت.

اما نمی‌تونست بایستد.
دیدگاه ها (۶)

سناریوی ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت اول: شا...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐در دنیایی که ...

خب... به شکل غیره ممکنی من هنوز زنده‌امو عام باید بگم که امت...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳.۵: تخت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط