من وقتی مرد شدم , که پر درد شدم...ظاهر آدما خوب ولی همه ت

من وقتی مرد شدم , که پر درد شدم...ظاهر آدما خوب ولی همه تو زرد شدن...تا اینکه خواستم این اتفاق رو درک کنم,از توی آدمهای اجتماعم ترد شدم...این خیلی سخته, این خیلی تلخه, که آدمهای دورت نمیفهمن چیه حرفت...این اتفاقها میشن عقده توی قلبت...تا یکم حرف زدم, گفت بگو معذرت, میخوام...این زندگی یه خواب تلخه , نه؟کسی ازم نمیپرسه که چیه درد من...دردم اینه که پرده رفت کنار از پنجرم , پس دیدم همه چی رو داد زدم از هنجرم...بعدش بین منو خودم شروع شدش جنگ نرم...این باعث شد که از دست مردمم در برم...پس نگو برگرد...پس نگو برگرد...
دیدگاه ها (۱۷)

من میمونم مثل مرد, تو زندگی کن مثل ترسوها...آخرش تو یه جای س...

فکــر می کــردم در قلب تـو محکومم به حبـس ابد! به یکبــاره...

خدایا یک مرگ به تو بدهکارم و هزار آرزو طلبکار ...خسته ام .....

یه گوشه ای از این شهریه سری آدم هست,ـآدمهایی مثل من...خسته ا...

جادویی عشق part ۶۵دیشب چه شبی بود چه مهموني هنوز جاي لبهاش ر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۷۹یه دفعه و خيلي تند چشمامو با...

my love part 122

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط