سوزن سرم را توی دستش شکاند و شلنگش رو محکم بیرون کشید و

سوزن سِرُم را توی دستش شکاند و شلنگش رو محکم بیرون کشید و آنطرف انداخت .
مایع سفید رنگ متعفن همراه با خونِ کمرنگی خارج شد .
روی تخت ریخت و بعد روی زمین چکید .
به سمت درب رفت و آن را محکم بست .
و به سختی نفس کشید ...
دونفر آنطرفِ درب بودند که میخواستند به داخل بیان .
اما نه با زور ، آنها فعلا آرام با او حرف می‌زدند .
اما او نمی‌توانست بفهمد که چه میگویند .
چون تمام زورش را گذاشته بود و تمام عضلاتش را منقبض کرده بود تا سرش گیج نرود .
و اگر کمی سرحال تر میشد ، باقی ماندهٔ انرژی اش را میگذاشت به پای فشاری که به درب می آورد .



چند تا نگهبان خیلی حرف زدند .
وقتی که حال او به جا آمد باهاش معامله کردند .
گفتند بذار پدرت بیاد داخل و دستتو پانسمان کنه .
و اگر نه می‌میری .
پدر به داخل آمد .
دست های گرم پدر گونه هایش را در بر گرفت او چشمانش را بست .
دستان پدر فشار می آوردند .
آنها به هیچ وجه غریب نبودند .





تقدیم به دستانی که هرگز مانند آنها نخواهد آمد .
( پدر مادر خواهر و برادر )
دیدگاه ها (۲)

SUN FOR ME AND YOU....۱من خودم یک موتور سوارم .و تمام عمرم ر...

آنجا که یک تنها به زیباترین مناظر نگاه میکند .اگر تنهایی اش ...

و در نهایت اسلحه ای دارم .آن را روی شقیقه ام میگذارم .آن را ...

تا جایی که یادمه از یک بزرگراه شروع شد ...آنجا که توی اگزوز ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۶مدریا با نوره کمی که از لایه پنجره ها ...

پدر خوانده عاشق پارت ۱۳.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط