✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۰۰ (♡)
جیمین : مراحميم..
فرد : مزاحمين عزيزم.. مزاحم...
لبخند زدم. این پسر آدم نمیشه تو پارکینگ اپارتمانی و ایستاد و گفت: بفرمایید بفرمایید. جیمز پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و مهربون اروم گفت بیا ببینمت دختر کوچولو و باز تو آغوشش جام داد. سمت پله ها رفتیم و رفتیم بالا خونه اش طبقه اول بود.
حال و حوصله چندانی برای دیدن خونه اش نداشتم فقط تنها چیزی که دیدم بهم ريختگي بود.. فرد به اتاقی اشاره کرد و گفت اتاق مهمانم مال شما.. اروم گفتم بذارم زمین لطفا...
جیمین اروم گذاشتم زمین
فرد : دیگه هرکی دلتون میخواد بکنين..فقط مراعاته منه مجرد
جیمین محکم کوبید تو کمرش و با خشم گفت:باشه...برو.. و راهنماییم کرد سمت اتاقی که فرد گفته بود.
اتاق خيلي ساده بود و فقط یه تخت دونفره توش بود.
ملافه رو کنار زد و گفت بیا
بیحال گفتم خسته ام از خواب...
جیمین استراحت خوبه برات
گرفته نفسم رو بیرون دادم و اروم دراز کشیدم
پتو رو کشید روم و گفت: گرسنه اي؟ يه كم.. سر تکون داد و گفت یه چیز میارم بخوري. و رفت بیرون. به در و دیوار ساده و خالی اتاق خیره شدم که حدود نیم ساعت بعد با سيني اومد داخل. اروم نشستم.
سيني رو روي پام گذاشت و گفت: بفرمایید.
یه ظرف سوپ توي سيني بود..
فرد از بیرون داد زد اگه داره میگه خودم پختم دروغ
میگه... از این آماده هاست. نرم خندیدم.
جیمینم خندید و سر تکون داد. اروم اروم شروع کردم به خوردن
اخيش..حسابي سير شدم..
لبخند زدم و گفتم ممنون
(♡)پارت ۲۰۰ (♡)
جیمین : مراحميم..
فرد : مزاحمين عزيزم.. مزاحم...
لبخند زدم. این پسر آدم نمیشه تو پارکینگ اپارتمانی و ایستاد و گفت: بفرمایید بفرمایید. جیمز پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و مهربون اروم گفت بیا ببینمت دختر کوچولو و باز تو آغوشش جام داد. سمت پله ها رفتیم و رفتیم بالا خونه اش طبقه اول بود.
حال و حوصله چندانی برای دیدن خونه اش نداشتم فقط تنها چیزی که دیدم بهم ريختگي بود.. فرد به اتاقی اشاره کرد و گفت اتاق مهمانم مال شما.. اروم گفتم بذارم زمین لطفا...
جیمین اروم گذاشتم زمین
فرد : دیگه هرکی دلتون میخواد بکنين..فقط مراعاته منه مجرد
جیمین محکم کوبید تو کمرش و با خشم گفت:باشه...برو.. و راهنماییم کرد سمت اتاقی که فرد گفته بود.
اتاق خيلي ساده بود و فقط یه تخت دونفره توش بود.
ملافه رو کنار زد و گفت بیا
بیحال گفتم خسته ام از خواب...
جیمین استراحت خوبه برات
گرفته نفسم رو بیرون دادم و اروم دراز کشیدم
پتو رو کشید روم و گفت: گرسنه اي؟ يه كم.. سر تکون داد و گفت یه چیز میارم بخوري. و رفت بیرون. به در و دیوار ساده و خالی اتاق خیره شدم که حدود نیم ساعت بعد با سيني اومد داخل. اروم نشستم.
سيني رو روي پام گذاشت و گفت: بفرمایید.
یه ظرف سوپ توي سيني بود..
فرد از بیرون داد زد اگه داره میگه خودم پختم دروغ
میگه... از این آماده هاست. نرم خندیدم.
جیمینم خندید و سر تکون داد. اروم اروم شروع کردم به خوردن
اخيش..حسابي سير شدم..
لبخند زدم و گفتم ممنون
- ۲۳.۰k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط