به خدا دستِ خودم نیست اگر می رنجم،
به خدا دستِ خودم نیست اگر می رنجم،
یا اگر شادی زیبای تو را
به غمِ غربت چشمانِ خودم می بندم،
من صبورم اما
چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزون ام
و به یادِ همه ی خاطره های گلِ سرخ
مثلِ یک شبنمِ افتاده ز غم مغموم ام...
من صبورم اما
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی رنگِ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند،
من صبورم اما...
آه...،این بغضِ گران
صبر چه می داند چیست.
یا اگر شادی زیبای تو را
به غمِ غربت چشمانِ خودم می بندم،
من صبورم اما
چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزون ام
و به یادِ همه ی خاطره های گلِ سرخ
مثلِ یک شبنمِ افتاده ز غم مغموم ام...
من صبورم اما
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی رنگِ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند،
من صبورم اما...
آه...،این بغضِ گران
صبر چه می داند چیست.
- ۸۳۵
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط