──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁶
بدون اینکه حتی متوجه گذر زمان بشم با توقف ماشین به خودم اومدم...
یه چتر از توی داشبورد ماشین برداشت و پیاده شد.
در سمت من رو باز کرد و دستشو به طرفم دراز کرد.
پیاده شدم و همینطور که دستش رو گرفته بودم،همراهش به طرف عمارت رفتم.
همین که داخل عمارت قدم گذاشتیم چتر رو بست و کتش رو مرتب کرد.
نگاهش رو به من دوخت و لبخند ملیح و خیره کننده‌ای زد.
_شاید جلسه طول بکشه،اما تا شب میام دیدنت
یه نیرو از اعماق وجودم وادارم کرد چند قدم بهش نزدیک بشم.
روبه‌روش وایسادم و از دو طرف کُتش گرفتم.
روی انگشت های پام وایسادم و بوسه‌ای کوچیک روی لبش گذاشتم.
+بابت امروز ممنون..
چشم‌های کمی گرد شده‌‌ش روی لبم مکث کرده بودن.
بدون اینکه منتظر چیزی بمونم برگشتم و به سمت پله ها قدم برداشتم.
معذب بودم از بوسه‌ای بی‌جا که روی لب‌هاش کاشته بودم..
چون امشب جلسه طول کشید همه شام رو توی اتاق خوردیم.
بارون هنوز درحال باریدن بود و من تا دیروقت منتظر جونگ‌کوک بودم اما خبری ازش نشد.
همینطور که زیر لب غر میزدم روی تخت دراز کشیدم.
+چرا وقتی نمی‌تونستی گفتی میام؟..الکی اینهمه منتظرت موندم..
و بعد کم‌کم چشم‌هام گرم شد و بدون اینکه متوجه بشم به عالم بی‌خبری رفتم.

صبح با سرو‌صدایی که توی عمارت پیچیده بود بیدار شدم.
چشم هام رو مالیدم و از روی تخت پایین اومدم.
لباس عروسی که روی پایه‌ای نزدیک پنجره قرار گرفته بود باعث شد تنم خشک بشه.
اولین چیزی که توجه‌م رو جلب کرد،رنگش بود.(لباس اسلاید بعد)
مشکیِ عمیق و یکدست..
ولی چیزی که لباس رو متفاوت می‌کرد،پارچه‌ی سفید و ابریشمی‌ای بود که از دو طرف پایین می‌اومد و کنار قسمت مشکی روی زمین کشیده می‌شد.
چند قدم بهش نزدیک شدم.
انگار تمام چیزی که بودم و چیزی که قرار بود بشم،توی همون لباس جمع شده بود.
سفید..
برای عروسی.
و مشکی..
برای دنیایی که قرار بود از امروز بیشتر از همیشه بهش تعلق داشته باشم.
چند لحظه فقط به لباس خیره موندم.
_خانم بیدار شدید؟
+اره..
خدمتکار با سینی صبحونه وارد اتاق شد.
انگار عجله داشت.
تعظیم کرد و گفت:مراسم از عصر شروع میشه،میکاپ آرتیست و هیر‌استالیست چند ساعت قبلش اماده‌تون میکنن
سرمو تکون دادم و دوباره به لباس خیره شدم.
بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بیرون.
محوطه شلوغ بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۵۰)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁷بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁵جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.انگ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط