p1
p1
فصل اول
(از نگاه آیلا)
شاید اگر فقط چند دقیقه دیر تر از مدرسه خارج میشدم هیچوقت نمیفهمیدم چه چیزی در حال ناپدید شدن است.
مهره سرباز رو دو خانه به جلو بردم
اریکا سربازم رو به جای اولش برگرداند و گفت: سرباز رو فقط یدونه میتونی جلو ببری
سربازم را دوباره دو خانه به جلو حرکت دادم و گفتم: وقتی برای اولین بار میخوای سرباز رو حرکت بدی میتونی دوتا جلو بری
با لبخندی موزیانه به اریکا نگاه کردم و ادامه دادم: کیش و مات!
لایرا یکی از همکلاسی هایمان که شگفت زده به بازی من و اریکا نگاه میکرد گفت: اریکا بنظرم باید از برد صرف نظر کنی این ۲۹ امین باریه که داری به آیلا میبازی
_فقط یه بار دیگه مطمئنم این بار میبرم!
به ساعت نگاه کردم خیلی وقت بود مدرسه تمام شده بود و ما هنوز نشسته بودیم، چرا کسی زنگ را نزده بود؟
مهره ها را در کیسه ریختم و گفتم
_ من دیگه باید برم خونه دیرم شده
اریکا:وایی منم دیرم شده
لایرا :باشه خداحافظ
_اریکا:فردا میبینمتون، آیلا یادت نره فردا هم شطرنجتو بیاری ها!
در جواب برایشان دست تکان دادم و به سمت خانه راه افتادم.
_سلام مامان! من اومدم (کفشم را درآوردم) امروز خیلی عجیب بود، خیابونها خلوتتر از همیشه بودند... مامان؟ مامان کجایی؟
به آشپزخانه سرکی کشیدم، آب داخل کتری تمام شده بود، زیرش را خاموش کردم و به هال نگاهی انداختم، آنجا هم کسی نبود سکوت عجیبی در خانه بود، نه... در کل شهر بود. به سمت اتاق پدر و مادرم رفتم.
_مااامان؟ خوابیدی؟
درِ اتاق را به آرامی باز کردم. لامپ سوسو میزد و اتاق کاملا به هم ریخته بود انگار که کسی اینجا جنگ به پا کرده بود...مادرم به تمیزی اتاق خیلی اهمیت میداد...امکان نداشت کسی بتواند انقدر اتاق را کثیف و نامرتب کند.
از ترس دستانم میلرزید و کمی سر گیجه گرفته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم:
_آروم باش آیلا... خب... هرچی هم باشه دنیا که به آخر نرسیده.
چشمهایم را کمی تنگ کردم تا در تاریکی بتوانم بهتر ببینم.
پدرم روی تخت خوابیده بود و پتو که به طرز عجیبی خیس بود را روی سرش کشیده بود و پاهایش بیرون از پتو مانده بود اما مادرم در اتاقش هم نبود. پدرم را صدا زدم و گفتم
_بابا؟ میدونی مامان کجاست؟ بابا؟
هیچ جوابی نیامد. اتاق هم به طرز عجیبی ساکت بود نه صدای نفس کشیدنی.... نه حتی کوچک ترین حرکتی...
دستم را به دیوار گرفتم و آرام به جلو رفتم هر قدمی که به جلو بر میداشتم قلبم تند تر میکوبید، وقتی که به تخت رسیدم با احتیاط گوشه پتو را گرفتم و آن را خیلی آرام کنار زدم...
عقب عقب رفتم و محکم به دیوار برخورد کردم ، نفسم بند آمده بود ، پا هایم سست شده بود ، قلبم جوری تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه ام به بیرون بزند.
_با...بابا؟
آنجا فقط یک جفت پا بود....
هیچ بدنی نداشت! حتی تشک هم هیچ فرو رفتگی نداشت، انگار که از اول هیچ چیز اونجا نبوده. از ترس به روی زمین افتادم.
یک لحظه خشک شدم. مغزم نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
_نه....ای...این اصلا شوخی خوبی نیست!!
انگشت های پا آرام جلو عقب میشدند و یکدفعه از تخت به
پایین سرخوردند، صدای برخوردشان با زمین در اتاق پیچید.
آنها ناگهان به سمت چرخیدند و شروع به حرکت کردند، از روی زمین بلند شدم.
_نه،نه،نه،نه!!
با سرعت به سمت در خروجی اتاق دویدم.
کجا باید میرفتم؟ به پشت سرم نگاهی انداختم، پا ها به سمت من میدویدند. جیغ بلندی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم دویدم و در را به پشت سرم بستم و همانطور که پا ها محکم به در می کوبیدند در کمی باز میشد و با فشار من بسته میشد به در تکیه دادم و با چشم هایم به دنبال کلید میگشتم.
_کلید....کلید کجاست؟
چشمم به کمد می افتد، کلید بالای کمد است.
جعبه وسایل هایم را به سختی روی زمین میکشم و پشت در میگذارم.
جلوی کمد روی پنجه هایم می ایستم و دستم را به طرف کلید دراز میکنم. یکم دیگه....یکم...کلید را برداشتم.
با استرس به در نگاه میکنم، پاها محکم به در میکوبیدند و جعبه جلوی در با هر ضربه تکان میخورد. در را قفل کردم و پشت در نشستم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم.
_من از تنهایی متنفرم...
چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ مامان بابا کجایید؟نه.... منو تنها نزارید.
صورتم داغ کرده بود، دستم را روی صورتم گذاشتم و ناخوداگاه اشک هایم سرازیر شدند.
فصل اول
(از نگاه آیلا)
شاید اگر فقط چند دقیقه دیر تر از مدرسه خارج میشدم هیچوقت نمیفهمیدم چه چیزی در حال ناپدید شدن است.
مهره سرباز رو دو خانه به جلو بردم
اریکا سربازم رو به جای اولش برگرداند و گفت: سرباز رو فقط یدونه میتونی جلو ببری
سربازم را دوباره دو خانه به جلو حرکت دادم و گفتم: وقتی برای اولین بار میخوای سرباز رو حرکت بدی میتونی دوتا جلو بری
با لبخندی موزیانه به اریکا نگاه کردم و ادامه دادم: کیش و مات!
لایرا یکی از همکلاسی هایمان که شگفت زده به بازی من و اریکا نگاه میکرد گفت: اریکا بنظرم باید از برد صرف نظر کنی این ۲۹ امین باریه که داری به آیلا میبازی
_فقط یه بار دیگه مطمئنم این بار میبرم!
به ساعت نگاه کردم خیلی وقت بود مدرسه تمام شده بود و ما هنوز نشسته بودیم، چرا کسی زنگ را نزده بود؟
مهره ها را در کیسه ریختم و گفتم
_ من دیگه باید برم خونه دیرم شده
اریکا:وایی منم دیرم شده
لایرا :باشه خداحافظ
_اریکا:فردا میبینمتون، آیلا یادت نره فردا هم شطرنجتو بیاری ها!
در جواب برایشان دست تکان دادم و به سمت خانه راه افتادم.
_سلام مامان! من اومدم (کفشم را درآوردم) امروز خیلی عجیب بود، خیابونها خلوتتر از همیشه بودند... مامان؟ مامان کجایی؟
به آشپزخانه سرکی کشیدم، آب داخل کتری تمام شده بود، زیرش را خاموش کردم و به هال نگاهی انداختم، آنجا هم کسی نبود سکوت عجیبی در خانه بود، نه... در کل شهر بود. به سمت اتاق پدر و مادرم رفتم.
_مااامان؟ خوابیدی؟
درِ اتاق را به آرامی باز کردم. لامپ سوسو میزد و اتاق کاملا به هم ریخته بود انگار که کسی اینجا جنگ به پا کرده بود...مادرم به تمیزی اتاق خیلی اهمیت میداد...امکان نداشت کسی بتواند انقدر اتاق را کثیف و نامرتب کند.
از ترس دستانم میلرزید و کمی سر گیجه گرفته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم:
_آروم باش آیلا... خب... هرچی هم باشه دنیا که به آخر نرسیده.
چشمهایم را کمی تنگ کردم تا در تاریکی بتوانم بهتر ببینم.
پدرم روی تخت خوابیده بود و پتو که به طرز عجیبی خیس بود را روی سرش کشیده بود و پاهایش بیرون از پتو مانده بود اما مادرم در اتاقش هم نبود. پدرم را صدا زدم و گفتم
_بابا؟ میدونی مامان کجاست؟ بابا؟
هیچ جوابی نیامد. اتاق هم به طرز عجیبی ساکت بود نه صدای نفس کشیدنی.... نه حتی کوچک ترین حرکتی...
دستم را به دیوار گرفتم و آرام به جلو رفتم هر قدمی که به جلو بر میداشتم قلبم تند تر میکوبید، وقتی که به تخت رسیدم با احتیاط گوشه پتو را گرفتم و آن را خیلی آرام کنار زدم...
عقب عقب رفتم و محکم به دیوار برخورد کردم ، نفسم بند آمده بود ، پا هایم سست شده بود ، قلبم جوری تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه ام به بیرون بزند.
_با...بابا؟
آنجا فقط یک جفت پا بود....
هیچ بدنی نداشت! حتی تشک هم هیچ فرو رفتگی نداشت، انگار که از اول هیچ چیز اونجا نبوده. از ترس به روی زمین افتادم.
یک لحظه خشک شدم. مغزم نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
_نه....ای...این اصلا شوخی خوبی نیست!!
انگشت های پا آرام جلو عقب میشدند و یکدفعه از تخت به
پایین سرخوردند، صدای برخوردشان با زمین در اتاق پیچید.
آنها ناگهان به سمت چرخیدند و شروع به حرکت کردند، از روی زمین بلند شدم.
_نه،نه،نه،نه!!
با سرعت به سمت در خروجی اتاق دویدم.
کجا باید میرفتم؟ به پشت سرم نگاهی انداختم، پا ها به سمت من میدویدند. جیغ بلندی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم دویدم و در را به پشت سرم بستم و همانطور که پا ها محکم به در می کوبیدند در کمی باز میشد و با فشار من بسته میشد به در تکیه دادم و با چشم هایم به دنبال کلید میگشتم.
_کلید....کلید کجاست؟
چشمم به کمد می افتد، کلید بالای کمد است.
جعبه وسایل هایم را به سختی روی زمین میکشم و پشت در میگذارم.
جلوی کمد روی پنجه هایم می ایستم و دستم را به طرف کلید دراز میکنم. یکم دیگه....یکم...کلید را برداشتم.
با استرس به در نگاه میکنم، پاها محکم به در میکوبیدند و جعبه جلوی در با هر ضربه تکان میخورد. در را قفل کردم و پشت در نشستم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم.
_من از تنهایی متنفرم...
چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ مامان بابا کجایید؟نه.... منو تنها نزارید.
صورتم داغ کرده بود، دستم را روی صورتم گذاشتم و ناخوداگاه اشک هایم سرازیر شدند.
- ۱۱۳
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط