「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151
✦.................................
سولی: ...
_ فکر کردی نمیدونم ازش خوشت میاد؟ یا چطور کمکش کردی نیکی رو پیدا کنه؟
سولی با استرس انگشتهایش را در هم قفل کرد.
سولی: من فقط... بهش کمک کردم خواهرشو پیداکنه..
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و به در بستهی اتاق دوخت.
_ مهم نیست.
...
"داخل اتاق."
نیکان روبهروی نیکی ایستاده بود. نیکی آرام روی لبهی تخت نشست... چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
کمی بعد نیکان بالاخره گفت:
نیکان: توضیح میخوام.
نیکی سرش را بالا آورد
+ چه توضیحی؟
نیکان: نیکی، من همه چیو میدونم.
نیکی چیزی نگفت.
نیکان: میدونم این ازدواج از اول اجباری بوده. میدونم چه شرایطی داشتی، میدونم اوایلش چقدر بهت فشار اومده.
صدایش آرامتر شد:
نیکان: پس چرا داری ازش دفاع میکنی؟
نیکی نفسش را حبس کرد.
نیکان: فقط کافیه لب تر کنی تا کاری کنم که نه خودش، نه هیچکدوم از آدمهاش، حتی از صد کیلومتریت هم نتونن رد بشن
نیکی با عجله گفت:
+ داداش، صبر کن...
نیکان: نه، نیکی. من هشت سال فکر کردم مردی. هشت سال با این فکر زندگی کردم که دیگه هیچوقت نمیبینمت. حالا پیدات کردم و میبینم با مردی ازدواج کردی که ده سال ازت بزرگتره و بدتر از این یه مافیا-
نیکی حرفش را برید:
+ کوک اون آدمی نیست که فکر میکنی
نیکان با ناباوری خندید
نیکان: واقعاً؟
+ اولش همهچیز بد بود. ازدواج اجباری بود، منم مجبور شدم قبول کنم. شرایط طوری بود که انتخاب دیگهای نداشتم...
چشمهایش برای لحظهای خیس شد
+ ولی بعدش همهچیز عوض شد
نیکان چیزی نگفت.
+ من کمکم شناختمش. فهمیدم پشت اون چیزی که بقیه میبینن، یه آدم دیگه هم هست.. جونگکوک ادم بدی نیست
نیکان با تلخی گفت:
نیکان: آدم بدی نیست؟ واقعاً داری اینو میگی؟
نیکی نگاهش کرد.
نیکان با صدایی پایین اما سنگین گفت:
نیکان: نیکی... اون قاتله.
نیکی خشکش زد.
نیکان: قاتل!
چشمهای نیکی آرام گشاد شد.
نیکان: اون یه مافیای سادیسمیه. کسی که برای رسیدن به چیزی که میخواد از روی همه رد میشه. آدمهای زیادی ازش میترسن، و دلیلش فقط اسم و قدرتش نیست
نیکی چیزی نگفت.
نیکان: ازش جدا میشی
صدای نیکان این بار محکمتر شد:
نیکان: نیکی، همین که گفتم.
اشک از چشم نیکی پایین افتاد
+ نه...
نیکان: چی؟
نیکی آرام سرش را تکان داد
+ نمیتونم.
نیکان چند لحظه فقط نگاهش کرد
نیکی روی تخت نشست و دستهایش را روی صورتش گذاشت
+ حتی اگه... حتی اگه یه روز بهم خیانت کنه... نمیتونم.
مشتهای نیکان محکمتر شدند
نیکان: دیوونه شدی؟
نیکی چیزی نگفت
نیکان: چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟ نکنه تهدیدت کرده؟
+ نه.
نیکان: پس چی؟
نیکی اشکهایش را پاک کرد، اما صدایش هنوز میلرزید
نیکان آرامتر گفت:
نیکان: نیکی، فقط راستشو بهم بگو. اگه ازش میترسی، اگه مجبورت کرده، اگه نمیذاره ازش جدا بشی، فقط بهم بگو... بهت قول میدم-
نیکی ناگهان سرش را بلند کرد
+ داداش!
نیکان ساکت شد
نیکی با چشمهای پر از اشک و صدایی که بالاخره تمام چیزی را که مدتها پنهان کرده بود، بیرون ریخت، گفت:
+ من عاشق اون عو៸ضیام!
نیکان برای چند ثانیه حتی پلک هم نزد. انگار جملهی نیکی آنقدر غیرمنتظره بود که مغزش نمیتوانست معنایش را هضم کند
نیکان: چی گفتی؟
نیکی لبهایش را به هم فشار داد
+ گفتم... عاشقشم.
نیکان نگاهش را از صورت نیکی گرفت و چند قدم عقب رفت. دستش را روی کمرش گذاشت و نفس عمیقی کشید
نیکان: اونقدر عاشقشی که به خاطرش از من بگذری؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151
✦.................................
سولی: ...
_ فکر کردی نمیدونم ازش خوشت میاد؟ یا چطور کمکش کردی نیکی رو پیدا کنه؟
سولی با استرس انگشتهایش را در هم قفل کرد.
سولی: من فقط... بهش کمک کردم خواهرشو پیداکنه..
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و به در بستهی اتاق دوخت.
_ مهم نیست.
...
"داخل اتاق."
نیکان روبهروی نیکی ایستاده بود. نیکی آرام روی لبهی تخت نشست... چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
کمی بعد نیکان بالاخره گفت:
نیکان: توضیح میخوام.
نیکی سرش را بالا آورد
+ چه توضیحی؟
نیکان: نیکی، من همه چیو میدونم.
نیکی چیزی نگفت.
نیکان: میدونم این ازدواج از اول اجباری بوده. میدونم چه شرایطی داشتی، میدونم اوایلش چقدر بهت فشار اومده.
صدایش آرامتر شد:
نیکان: پس چرا داری ازش دفاع میکنی؟
نیکی نفسش را حبس کرد.
نیکان: فقط کافیه لب تر کنی تا کاری کنم که نه خودش، نه هیچکدوم از آدمهاش، حتی از صد کیلومتریت هم نتونن رد بشن
نیکی با عجله گفت:
+ داداش، صبر کن...
نیکان: نه، نیکی. من هشت سال فکر کردم مردی. هشت سال با این فکر زندگی کردم که دیگه هیچوقت نمیبینمت. حالا پیدات کردم و میبینم با مردی ازدواج کردی که ده سال ازت بزرگتره و بدتر از این یه مافیا-
نیکی حرفش را برید:
+ کوک اون آدمی نیست که فکر میکنی
نیکان با ناباوری خندید
نیکان: واقعاً؟
+ اولش همهچیز بد بود. ازدواج اجباری بود، منم مجبور شدم قبول کنم. شرایط طوری بود که انتخاب دیگهای نداشتم...
چشمهایش برای لحظهای خیس شد
+ ولی بعدش همهچیز عوض شد
نیکان چیزی نگفت.
+ من کمکم شناختمش. فهمیدم پشت اون چیزی که بقیه میبینن، یه آدم دیگه هم هست.. جونگکوک ادم بدی نیست
نیکان با تلخی گفت:
نیکان: آدم بدی نیست؟ واقعاً داری اینو میگی؟
نیکی نگاهش کرد.
نیکان با صدایی پایین اما سنگین گفت:
نیکان: نیکی... اون قاتله.
نیکی خشکش زد.
نیکان: قاتل!
چشمهای نیکی آرام گشاد شد.
نیکان: اون یه مافیای سادیسمیه. کسی که برای رسیدن به چیزی که میخواد از روی همه رد میشه. آدمهای زیادی ازش میترسن، و دلیلش فقط اسم و قدرتش نیست
نیکی چیزی نگفت.
نیکان: ازش جدا میشی
صدای نیکان این بار محکمتر شد:
نیکان: نیکی، همین که گفتم.
اشک از چشم نیکی پایین افتاد
+ نه...
نیکان: چی؟
نیکی آرام سرش را تکان داد
+ نمیتونم.
نیکان چند لحظه فقط نگاهش کرد
نیکی روی تخت نشست و دستهایش را روی صورتش گذاشت
+ حتی اگه... حتی اگه یه روز بهم خیانت کنه... نمیتونم.
مشتهای نیکان محکمتر شدند
نیکان: دیوونه شدی؟
نیکی چیزی نگفت
نیکان: چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟ نکنه تهدیدت کرده؟
+ نه.
نیکان: پس چی؟
نیکی اشکهایش را پاک کرد، اما صدایش هنوز میلرزید
نیکان آرامتر گفت:
نیکان: نیکی، فقط راستشو بهم بگو. اگه ازش میترسی، اگه مجبورت کرده، اگه نمیذاره ازش جدا بشی، فقط بهم بگو... بهت قول میدم-
نیکی ناگهان سرش را بلند کرد
+ داداش!
نیکان ساکت شد
نیکی با چشمهای پر از اشک و صدایی که بالاخره تمام چیزی را که مدتها پنهان کرده بود، بیرون ریخت، گفت:
+ من عاشق اون عو៸ضیام!
نیکان برای چند ثانیه حتی پلک هم نزد. انگار جملهی نیکی آنقدر غیرمنتظره بود که مغزش نمیتوانست معنایش را هضم کند
نیکان: چی گفتی؟
نیکی لبهایش را به هم فشار داد
+ گفتم... عاشقشم.
نیکان نگاهش را از صورت نیکی گرفت و چند قدم عقب رفت. دستش را روی کمرش گذاشت و نفس عمیقی کشید
نیکان: اونقدر عاشقشی که به خاطرش از من بگذری؟
- ۱.۰k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط